
۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه
پارادکس های خونین – نبرد های جانکاه
هموراه از خود می پرسیم که چرا و به چه دلیلی تعارض بر سر قدرت به وجود می آید ؟
چرا رحیم مشایی باید بر خلاف نظرات و مبانی تفکری رهبری و سایر شاخص های قدرت همچنان بر ارابه ی قدرت بنشیند ؟
چه عاملی موجب آن است که در این نبرد قدرت این چنین بی پروا صف آرایی صورت بگیرد و تعارضاتی چشمگیر خود را نشان دهد ؟
بی گمان هیچ دولت به اقتدار و استحکام دولت نهم در ایران پس از انقلاب تشکیل نگردیده و قدرت نمایی نکرده بود . هیچ دولتی تا کنون نتوانسته به اندازه ی این دولت در برابر رهبری و نیرو های ملوک الطوایفی که شوالیه های مذهبی را بوجود می آورند قدرت نمایی کند .
پس از انقلاب ساختار سیاسی کشور به سمت نظام شوالیه ای پیش رفت . ائمه ی جمعه ، نمایندگان رهبری ، فرماندهان سپاه و بسیج ، نیرو های اطلاعاتی و ... و بازاریان حجره دار هریک بخشی از حوزه ی سرزمینی و عرصه ی اقتصادی را بدست گرفته و در آن قدرت بی چون و چرا گشتند . در چنین ساختاری به سبب آن که ارتباط میان دولت ( حاکمیت ) با مردم به لحاظ اقتصادی برجسته نبود و اهمیتی نداشت ، مالیات و عوارض و ... وصل نشده و آنچه که از این رهگذر استحصال می گردد در حوزه ی کارمندان جز بوده که در عمل از اهمیت چندانی برخوردار نیست . بدین سبب دولت وابستگی به نیروی مردمی در رفتار ها و کنش های اقتصادی نداشته و از در جهت عکس به سبب برخورداری از ذخایر و منابع نفتی و فروش آنها بطور کل از مردم و نواحی جغرافیایی غیر نفتی مبرا و منفک می باشد .
چنین جدایی و انفصالی میان نواحی و حوزه های اقتصادی میان دولت و مردم و قدرت مالی و سرمایه ای انبوه و بی همتای کشور در دست حاکمیت که برآیند فروش نفت و گاز است موجب گردیده که نواحی و مناطق اقتصادی جغرافیایی به دولت برای برطرف کردن نیاز های عمرانی – زیرساختی خود متکی شوند . در واقع روندی معکوس در جامعه پدید آمده است که در آن زیرساخت اقتصادی نواحی و مناطق را حاکمیت تنظیم و تهیه می کند و نواحی و حوزه ها از مردم جدا بوده و نیازی به آنها احساس نمی شود . بدین روی هنگامی که جریان منابع مالی از بالا به سمت پائین ( از حاکمیت بسوی مردم ) روان می گردد با توجه به ساختار شوالیه ای – شبانی که قانون شریعت برای ائمه جمعه و نمایندگان رهبری و ... تعریف کرده است . این شوالیه های شبان می کوشند هر چه بیشتر سهمی از منابع ملی را برداشت کرده و با انحا و روش های مختلف سهم زیادتری بیابند در نتیجه در این شیوه هزینه کرد هر شوالیه – شبان برای جامعه ی خود بیش از آن که مسائله ای قانونی و وظیفه ای باشد موردی اخلاقی تعریف گردیده و از آنجا که اخلاق مبنایی خود تعریف است و نمی تواند زیرساختی برای تعامل باشد بخش اعظمی از این سرمایه ی ماخوذه به نوعی از رانت و امتیاز به شوالیه ها تعلق گرفت . از آن سوی انها نیز خود با توجه به جریان سرمایه و امکانات سود آوری سرنخ ها و شریانهای مهم اقتصادی نواحی و حوزه های خاص را بدست گرفته و با امتیازات خاص اعطایی موجب می شوند که جریانی به نظر مشروع از سرمایه به سوی این شوالیه ها جریان بگیرد .
بدین ترتیب ، شوالیه هایی شکل گرفتند که آنها هم سود از محل امتیازات اعطایی حاکمیت دریافت می کردند و هم با شناخت منابع مالی و سرمایه ای و سرنخ شریانهای مهم اقتصادی برای خود فضا سازی نمایند و در نبود قوانین شفاف و ملی راهکار هایی انحصاری برای تولید ثروت بیابند . این مبانی در همراهی با ظرفیت ها و انحصارات ناحیه ای که شوالیه ها را صاحب اختیار و قدرت در نواحی – منطقه می کند موجبی است که شوالیه ها با اقتدار بیش از حد در نواحی مربوط به خود قدرت نمایی کنند .
این شوالیه ها پس از یک دوره ی خاص به گونه ای امکانات ناحیه ای – منطقه ای را تنظیم کردند که حاکمیت نیز نتوانست برای آنها ایجاد مشکلی بنماید . به عنوان مثال آقای واعظ طبسی نماینده و خطیب جمعه ی مشهد و تولیت آستان قدس رضوی از چنان قدرتی برخوردار گردیده است که در پاسخ به رهبری که عزم تغیر وی را داشت گفت : شما مرا نصب نکرده اید که بتوانید عزل کنید . من منصوب امام راحل هستم و...به همین ترتیب در حوزه های اقتصادی نیز این شوالیه های بزرگ از حاکمیت تبعیت نکرده و قدرتی در کنار و به موازات قدرت مرکزی در آمدند و آنچنان قدرتی یافتند که جریان حجره دار موتلفه در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی توانستند مناسبات و ساختار اقتصادی دولت وی را ناکارآمد و حتی با مشکلات بسیاری مواجه سازند .
به هر روی ، پس از این اقتدار گرایی در حوزه های شوالیه های مذهبی که به حوزه های اقتصادی – سیاسی – اجتماعی تبدیل شده بود در برابر حاکمیت مرکزی نیز چالش بنیادینی را شکل دادند . این چالش در برابر قدرت مرکزی موجبی بود که حاکمیت ناچار به سوی شیوه ای قدیمی در کنترل بحران اقدام کند . درست تناسب چنین وضعیتی با دوره ی شاه عباس و حضور ایلات و قبایل قدرتمندی که قدرت شاه را به چالش می کشیدند موجب گردید که شاه عباس اول گروه جدید شاهسون و یا شاه دوستان را پدید آورد تا در برابر قدرت های ایلی – قبیله ای ایستادگی نماید . فارغ از آن که آیا چنی وضعیتی در دوره ی مدرن پاسخگوی زمان و شرایط جهانی هست و یا نه ، مسائله ی مهم آن است که چنین قدرتی به یکباره ایجاد شد و آن گروه بزرگ و بسیار قدرتمند بسیج بود . این گروه نیاز به فرماندهی داشت تا بتواند در برابر قدرت های شوالیه ها ایستادگی نماید و شوالیه های قدرت طلب و جدایی خواه را سرو سامان داده و قدرت را در مرکزیت مستحکم سازد . آنچه که موجب وحشت و اضطراب حاکمیت گردید آن بود که بخش بزرگی از شوالیه های مذهبی در حوزه های اقتصادی – سیاسی – اجتماعی نیز برای قدرت نمایی و ایستادگی در برابر حاکمیت تمرکز گرای قدرت طلب ناچار با تکنوکرات های مدرن همراه شدند بی آن که اعتقادی به آنها داشته باشند . در واقع این اتحاد هماهنگی و اتحادی تکنیکی بود نه راهبردی و استراتژیک . لذا این دو گروه که قبلا بشدت با یکدیگر دشمن بودند و شوالیه ها قادر به تحمل تکنوکرات های مدرن و آزادیخواه نبودند در چرخشی اساسی بسمت همدیگر گرایش یافتند وجبهه ی جدیدی را علیه نیروی تمرکز گرای مرکزی ایجاد کردند . در این میان مردم نیز که بدنبال حق و حقوق خویش بودند از این مجرای باز بهره گرفته و با ورود به این گذرگاه و با پشتوانه ی تکنوکرات ها و شوالیه ها وارد فضای رعب انگیز و دهشتناک گردیدند و با اعلام حضور خود در حال عبور از مجموعه ی سیستم بودند .
در این میان حاکمیت تمرکز گرا در نبرد بر علیه شوالیه ها و تکنوکرات ها به یکباره با اوضاعی خارج از کنترل مواجه گردید .و ناچار در حرکتی شتاب زده ناچار به پیش گیری مردم پرداخت و به یکباره جلو این جمعیت را گرفت . .....
خارج از اتفاقاتی که روی داد ، حاکمیت دریافت که قادر نیست در برابر نیروی مواج و خروشان مردم مقاومت نماید لذا ناچار از رویکرد اخلاق گرایانه ی خویش دشت برداشت و با استفاده از چماق بر علیه شوالیه ها نیروی رزمنده و چکش گونه ای را وارد جامعه کرد .
بدین ترتیب وضعیت شرایط خاصی یافت . در حالی که شوالیه ها در حال تقدس مابی خود بودند و تقدس برای خود ایجاد نمودند . نیروی حاکمیت و تمرکز گرا بشدت بسمت بی اعتباری پیش رفت و این منوط و منحصر به اشتباهات بسیاری بود که حاکمیت تمرکز گرا انجام داد و شوالیه ها از این میدان بهره گرفتند .
با این حال هنگامی که تکنوکرات ها با نیروی شوالیه ها و مردم بشدت سرکوب گردیدند نیروی تمرکز گرا از مشورعیت خویش فرو افتاد . اما نیروی چماق این ساختار قدرت گرفت . نیروی چماق نه تمایلی برای مشروعیت داشت و نه باوری برای ایجاد مقبولیت . لذا نیروی تازه وارد خیلی برای وجه ی خویش اهمیت قائل نباشد . این فقدان اهمیت گذاری برای اعتبار موجبی گردید که رهبری را نیز در معرض خطر شدیدی قرار دهد . این نیرو بی آن که قصد آن داشته باشد که آبروی رهبری را حفظ نماید به سرعت به میدان شوالیه ها تاخت . این تاخت از آن سبب نبود که در راستای حرکت رهبری باشد . بلکه از آن روی ایجاد شد که شوالیه ها با شوالیه های دیگری نیز تعویض گردد . به تعبیر دیگر در این بحران نیروی سرکوب گر شوالیه ها به طرف داری از حاکمیت تمرکز گرا با نوع تفکر خود به این نتیجه ی مهم رسید که باید بجای شوالیه ها که در ساختار قانونی تعریف دارند شوالیه های دیگری را جایگزین نماید و این شوالیه ها اجمالا نه با رهبری همراه هستند و نه آن اندازه قدرت اجتماعی دارند که بتوانند جامعه را هدایت نماید . و از آن سو توانایی همراهی با رهبری را نیز ندارند . لذا رهبری در حرکتی بنیادین با چرخش در شوالیه ها در رفتار ها ی خود قصد آن کرد که نظام چماق را به نوعی در موازنه ی قدرت نگه دارد .
با این حال این سیستم شوالیه ای به نوعی است که باید ملوک الواطیفی را ایجاد نماید . اما گروهی که برای همکاری با قدرت تمرکز گرای رهبری آمدند اینک حاضر نیستند که به هیچ وجه مبانی و مناسبات قدرت را رها سازند . به تعبیری حال که وارد ساختار شده اند قصد و عزم آن ندارند که سرنوشت این کشور را رها سازند و لذا اکنون خود تبدیل به قدرتی شده اند که می خواهند مناسبات و اقتضائات خود را حاکم سازند . این گروه با نوعی از ساختاری از عربده کشی و لمپنی عزم آن دارند که ضمن اثبات خود به عنوان نیرویی اثرگذار در جامعه برای قدرت نیز خط و نشان کشیده و به نوعی برای خود مشروعیت و مقبولیتی بسازند که رهبری نیز از آنها دچار وحشت شده و قدرت را نشان دهند . به تعبیری این گروه می خواهد هم به رهبری و هم به شوالیه ها نشان دهد که چه قدرت و استحکامی دارد . از این روی می کوشند که به هر شکلی ساختاری بسازند که در آن خودنمایی نمایند . حضور و وجود مشایی دلیلی بر آن بود که این گروه ضمن ایجاد فرصتی برای نشان دادن خود ، نوعی قدرت نمایی برای شوالیه ها و رهبری داشته باشند . از این روی علی رغم مخالفت رهبری با حضور مشایی انتخاب و گزینش مشایی در سمت رئیس دفتر رئیس جمهور نشانی از این خودنمایی برای مردم بود . این نوع از رفتار در ساختی لمپنی کاملا تعریف شده می باشد . در این گونه از ساختار ها ظرفیت خودنمایی در سطحی می باشد که در آن بزرگ لوتی و عربده کش با دستمالی بر گردن و کفشی پاشنه خوابیده چاقوی خویش را چرخانده و عربده می کشند با جهت و بی جهت . از این روی اگر در برابر قدرت مسلط تر و بیشتر از خود مواجه گردد لوتی بزرگ با عربده مراتب خفت و خواری خود را اعلام می نماید و اگر با شخصیتی ضعیف روبرو گردند برای وی نیز عربده می کشند . این خصلت در سطح لمپنی کاملا نمایان است .
بدین ترتیب ، حال رهبری با خواست تمرکز گرای خود و عزم سرکوب نیروی شوالیه ها با ایجاد فرصتی برای نیروی سرکوب گر شوالیه ها سبب گردید که این نیروی لمپن به سرعت قدرت بگیرد و حال اراده ی ان دارد که برای خود رهبری نیز عربده بکشد که حضور مشایی نشانی از این عربده کشی است . در واقع شرایط به سمت و سویی می رود که نیروی تمرکز گرا به مدیریت رهبری حال در تله ای گیر افتاده است که راه برگشت آن بسوی تکنوکراسی است و راه پیشروی آن گذار بسمت لمپنیسمی است که منجر به خرد شدن شخصیت و هویت رهبری به مثابه ی مرکز اخلاق و معنویت گردیده و تشخص تکنوکرات ها را از میان می برد . بدین جهت راهی باید پیدا شود که منجر به گذار جامعه از این بحران هویت و مقبولیت گردد و رهبری را از این معرکه ی سخت برهاند . لذا از همین جهت است که در فردای قدرت گیری لمپن های سرکوب گر با مدیریت رهبری که عزم سرکوب شوالیه های قدرت ستیز داشت ، رهبری با شتاب بسیار شوالیه های کناری را به همگرایی فراخواند و قدرت خویش را منسجم ساخت تا بتواند ازقدرت گیری بیش از حد لمپن ها پیشگیری نماید . اما لمپن ها نیز بیکار نبوده و با تحرک در صحنه ی اجتماعی – سیاسی رهبری و نیرو های شوالیه ها را تحت فشار هنجاری بیش از اندازه گذاشته و موجب گردیدند که رهبری نیز ناچار از متابعت و حمایت از آنها گردد . در این میان نقش رهبری در موازنه ی قدرت تلاشی بود که نافرجام می نمایاند ، چرا که گروه لمپن ها با قدرت یابی بسیار موجب شده اند که رهبری نیز از مواضع خود عقب نشسته و عقب بکشند و به نوعی موازنه ی قوا را به سود لمپن ها رها سازد . ترس از لمپن هایی که قادر هستند تمامی حریم ها و مرز های اخلاق حکومتی – سیاسی و امنیتی را بشکنند قطعا در سیستمی که مبتنی بر کشتار و عذاب و ستم بوده ریشه ای برای بقا و زندگی دارد . از این روی علاوه بر هاشمی رفسنجانی خود مقام رهبری نیز در برابر این هنجارشکنی و مرز فروپاشی لمپن ها از ترس عقب نشینی می نمایند . به هر روی اکنون باید در این ساختار شکننده که مبتنی بر قدرت گیری لمپن ها است و از رهبری به نوعی مترسک بهره می گیرند و رهبری نیز ناچار از وحشت فروپاشی قدرتش می کوشد نشان دهد که مدیریت را بر عهده دارد . در این میان نقشی که مجتبی پسر رهبری ایفا می نمایدبنا به گفته های مخالفان به گمانم از روی تدبیر و گریز از ترس و وحشت فروپاشی پایه های قدرت کاملا منطبق با خواست و رفتار لمپن ها است در حالی که پسران دیگر رهبری باید نقش اپوزیسیون را ایفا نمایند تا در صورت قدرت گیری شوالیه ها آنها نیز در جایگاهی مناسب قرار گیرند . در واقع تقسیم کاری صورت گرفته که نقش پلیس خوب و بد را ایفا کنند .
با این حال ، گمان بر آن است که لمپن ها بر علیه شوالیه ها در حال قدرت نمایی هستند و به زودی تمام قدرت را یکسره در اختیار خواهند گرفت . اما این قدرت گیری سبب نخواهد شد که این گروه بتوانند در مدیریت کشور نقشی ایفا نمایند و لذا دیر یا زود ضمن استحاله در داخل ساختار شوالیه ای محتاج تکنوکرات ها شده و با آمدن تکنوکرات ها ساختار عوض خواهد گردید . ساختاری که باز با رنج بسیاری همراه خواهد بود و ممکن است به سبب نوع و ساختار اخلاق لمپنی به سرعت به نیرویی متخاصم در برابر قدرت های جهانی در آمده و در عین حال مناسباتی از عربده کشی و عربده ی نوکری سرداده شود . از این روی دو حالت خاص مورد توجه است :
· - عربده کشی برای قدرت های جهانی تا هنگامی که سیلی محکمی از آنها دریافت نمایند و متوجه گردند که نمی توانند در برابر نیروی آنها مقاومت کنند .
· - از هنگامی که احساس کنند قدرت مقابله با آنها را ندارند نوع عربده کشی متفاوت گردیده و به عربده کشی نوکری و ابراز بنده گی ختم خواهد گردید . در این حالت عربده ی نوکری و بندگی که با تعظیم به قدرت های بزرگ منتهی خواهد شد موجب خواهد گردید که فشاری بی رحمانه به ملت وارد نمایند و مبانی حقوق بشر بشدت مورد تهاجم واقع شود .
به هر روی ، در این منازعه بر سر قدرت و حضور شوالیه های اقتصادی – سیاسی – اجتماعی و پایگیری نیروهای لمپنی سرکوب گر با مدیریت رهبری تنها بخش بازنده در این تعاملات مردم کشور بوده که هم از منظر رشد و توسعه و هم ستم و ظلم ملی مورد تهاجم واقع شده و نابود می شوند . مردم در قرن بیست و یکم در حالی که جهان توسعه – رفاه – پیشرفت و بهبود را تجربه می کنند در حال تحمل بی رحمانه ترین نظام سیاسی جهان بسان ساختار سیاسی – اجتماعی – اقتصادی نازیسم و فاشیسیم می باشند . با این حال پس ازرنج و مصیبت مردم تنها بازنده ی تعاملات اخیر در کشور رهبری می باشد . رهبری با به صحنه آوردن لمپن ها بزرگترین اشتباه استراتژیک خود را مرتکب شده و در عمل از آنها شاخی برای خود ساخت . لمپن ها با از بین بردن آبرو – عزت – اعتبار رهبری و حرمت های معنوی و عرفی ایشان موجب شدند که مشروعیت و مقبولیت وی تحت تاثیر قرار گیرد . همزمانی این تعاملات با از بین رفتن تکنوکرات ها و بدنه ی اندیشه ورز جامعه رهبری که آرزوی پیشرفت کشور و ثبت نامش به عنوان عامل تاثیر گذار در توسعه ی ملی داشت بی هیچ دستاوردی ساختار اندیشه ورز خود را از دست داد . همچنین در این تعامل بشدت مورد فشار هنجاری و رفتاری لمپن ها قرار گرفته و به سبب نوع رفتار آنها در چیده مان نیرو و سرپیچی آنها از دستورات و فرامینش اعتبار و حرمت خویش را از دست داد و ناچار از تبعیت نیز گردید . همزمان با آن به لحاظ آن که لمپن ها تمامی گناهان رفتار های خود را به رهبری نسبت دادند این باعث شد که مردم نیز رهبری را عامل این رفتار های ناشایست بدانند بی آن که وی بتواند از خود دفاع کرده و عوامل این رفتار ناسنجیده را معرفی کند .
نتیجه : جنگ میان شوالیه ها به نبرد به جایگزینی تبدیل شده و حرمت و مشروعیت معنوی سیستم ویران گردید بی آن که تمرکز گرایی بنیادی به وجود آید و رهبری بتواند سودی از این تعامل و تخاصم داشته باشد .
بی گمان هیچ دولت به اقتدار و استحکام دولت نهم در ایران پس از انقلاب تشکیل نگردیده و قدرت نمایی نکرده بود . هیچ دولتی تا کنون نتوانسته به اندازه ی این دولت در برابر رهبری و نیرو های ملوک الطوایفی که شوالیه های مذهبی را بوجود می آورند قدرت نمایی کند .
پس از انقلاب ساختار سیاسی کشور به سمت نظام شوالیه ای پیش رفت . ائمه ی جمعه ، نمایندگان رهبری ، فرماندهان سپاه و بسیج ، نیرو های اطلاعاتی و ... و بازاریان حجره دار هریک بخشی از حوزه ی سرزمینی و عرصه ی اقتصادی را بدست گرفته و در آن قدرت بی چون و چرا گشتند . در چنین ساختاری به سبب آن که ارتباط میان دولت ( حاکمیت ) با مردم به لحاظ اقتصادی برجسته نبود و اهمیتی نداشت ، مالیات و عوارض و ... وصل نشده و آنچه که از این رهگذر استحصال می گردد در حوزه ی کارمندان جز بوده که در عمل از اهمیت چندانی برخوردار نیست . بدین سبب دولت وابستگی به نیروی مردمی در رفتار ها و کنش های اقتصادی نداشته و از در جهت عکس به سبب برخورداری از ذخایر و منابع نفتی و فروش آنها بطور کل از مردم و نواحی جغرافیایی غیر نفتی مبرا و منفک می باشد .
چنین جدایی و انفصالی میان نواحی و حوزه های اقتصادی میان دولت و مردم و قدرت مالی و سرمایه ای انبوه و بی همتای کشور در دست حاکمیت که برآیند فروش نفت و گاز است موجب گردیده که نواحی و مناطق اقتصادی جغرافیایی به دولت برای برطرف کردن نیاز های عمرانی – زیرساختی خود متکی شوند . در واقع روندی معکوس در جامعه پدید آمده است که در آن زیرساخت اقتصادی نواحی و مناطق را حاکمیت تنظیم و تهیه می کند و نواحی و حوزه ها از مردم جدا بوده و نیازی به آنها احساس نمی شود . بدین روی هنگامی که جریان منابع مالی از بالا به سمت پائین ( از حاکمیت بسوی مردم ) روان می گردد با توجه به ساختار شوالیه ای – شبانی که قانون شریعت برای ائمه جمعه و نمایندگان رهبری و ... تعریف کرده است . این شوالیه های شبان می کوشند هر چه بیشتر سهمی از منابع ملی را برداشت کرده و با انحا و روش های مختلف سهم زیادتری بیابند در نتیجه در این شیوه هزینه کرد هر شوالیه – شبان برای جامعه ی خود بیش از آن که مسائله ای قانونی و وظیفه ای باشد موردی اخلاقی تعریف گردیده و از آنجا که اخلاق مبنایی خود تعریف است و نمی تواند زیرساختی برای تعامل باشد بخش اعظمی از این سرمایه ی ماخوذه به نوعی از رانت و امتیاز به شوالیه ها تعلق گرفت . از آن سوی انها نیز خود با توجه به جریان سرمایه و امکانات سود آوری سرنخ ها و شریانهای مهم اقتصادی نواحی و حوزه های خاص را بدست گرفته و با امتیازات خاص اعطایی موجب می شوند که جریانی به نظر مشروع از سرمایه به سوی این شوالیه ها جریان بگیرد .
بدین ترتیب ، شوالیه هایی شکل گرفتند که آنها هم سود از محل امتیازات اعطایی حاکمیت دریافت می کردند و هم با شناخت منابع مالی و سرمایه ای و سرنخ شریانهای مهم اقتصادی برای خود فضا سازی نمایند و در نبود قوانین شفاف و ملی راهکار هایی انحصاری برای تولید ثروت بیابند . این مبانی در همراهی با ظرفیت ها و انحصارات ناحیه ای که شوالیه ها را صاحب اختیار و قدرت در نواحی – منطقه می کند موجبی است که شوالیه ها با اقتدار بیش از حد در نواحی مربوط به خود قدرت نمایی کنند .
این شوالیه ها پس از یک دوره ی خاص به گونه ای امکانات ناحیه ای – منطقه ای را تنظیم کردند که حاکمیت نیز نتوانست برای آنها ایجاد مشکلی بنماید . به عنوان مثال آقای واعظ طبسی نماینده و خطیب جمعه ی مشهد و تولیت آستان قدس رضوی از چنان قدرتی برخوردار گردیده است که در پاسخ به رهبری که عزم تغیر وی را داشت گفت : شما مرا نصب نکرده اید که بتوانید عزل کنید . من منصوب امام راحل هستم و...به همین ترتیب در حوزه های اقتصادی نیز این شوالیه های بزرگ از حاکمیت تبعیت نکرده و قدرتی در کنار و به موازات قدرت مرکزی در آمدند و آنچنان قدرتی یافتند که جریان حجره دار موتلفه در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی توانستند مناسبات و ساختار اقتصادی دولت وی را ناکارآمد و حتی با مشکلات بسیاری مواجه سازند .
به هر روی ، پس از این اقتدار گرایی در حوزه های شوالیه های مذهبی که به حوزه های اقتصادی – سیاسی – اجتماعی تبدیل شده بود در برابر حاکمیت مرکزی نیز چالش بنیادینی را شکل دادند . این چالش در برابر قدرت مرکزی موجبی بود که حاکمیت ناچار به سوی شیوه ای قدیمی در کنترل بحران اقدام کند . درست تناسب چنین وضعیتی با دوره ی شاه عباس و حضور ایلات و قبایل قدرتمندی که قدرت شاه را به چالش می کشیدند موجب گردید که شاه عباس اول گروه جدید شاهسون و یا شاه دوستان را پدید آورد تا در برابر قدرت های ایلی – قبیله ای ایستادگی نماید . فارغ از آن که آیا چنی وضعیتی در دوره ی مدرن پاسخگوی زمان و شرایط جهانی هست و یا نه ، مسائله ی مهم آن است که چنین قدرتی به یکباره ایجاد شد و آن گروه بزرگ و بسیار قدرتمند بسیج بود . این گروه نیاز به فرماندهی داشت تا بتواند در برابر قدرت های شوالیه ها ایستادگی نماید و شوالیه های قدرت طلب و جدایی خواه را سرو سامان داده و قدرت را در مرکزیت مستحکم سازد . آنچه که موجب وحشت و اضطراب حاکمیت گردید آن بود که بخش بزرگی از شوالیه های مذهبی در حوزه های اقتصادی – سیاسی – اجتماعی نیز برای قدرت نمایی و ایستادگی در برابر حاکمیت تمرکز گرای قدرت طلب ناچار با تکنوکرات های مدرن همراه شدند بی آن که اعتقادی به آنها داشته باشند . در واقع این اتحاد هماهنگی و اتحادی تکنیکی بود نه راهبردی و استراتژیک . لذا این دو گروه که قبلا بشدت با یکدیگر دشمن بودند و شوالیه ها قادر به تحمل تکنوکرات های مدرن و آزادیخواه نبودند در چرخشی اساسی بسمت همدیگر گرایش یافتند وجبهه ی جدیدی را علیه نیروی تمرکز گرای مرکزی ایجاد کردند . در این میان مردم نیز که بدنبال حق و حقوق خویش بودند از این مجرای باز بهره گرفته و با ورود به این گذرگاه و با پشتوانه ی تکنوکرات ها و شوالیه ها وارد فضای رعب انگیز و دهشتناک گردیدند و با اعلام حضور خود در حال عبور از مجموعه ی سیستم بودند .
در این میان حاکمیت تمرکز گرا در نبرد بر علیه شوالیه ها و تکنوکرات ها به یکباره با اوضاعی خارج از کنترل مواجه گردید .و ناچار در حرکتی شتاب زده ناچار به پیش گیری مردم پرداخت و به یکباره جلو این جمعیت را گرفت . .....
خارج از اتفاقاتی که روی داد ، حاکمیت دریافت که قادر نیست در برابر نیروی مواج و خروشان مردم مقاومت نماید لذا ناچار از رویکرد اخلاق گرایانه ی خویش دشت برداشت و با استفاده از چماق بر علیه شوالیه ها نیروی رزمنده و چکش گونه ای را وارد جامعه کرد .
بدین ترتیب وضعیت شرایط خاصی یافت . در حالی که شوالیه ها در حال تقدس مابی خود بودند و تقدس برای خود ایجاد نمودند . نیروی حاکمیت و تمرکز گرا بشدت بسمت بی اعتباری پیش رفت و این منوط و منحصر به اشتباهات بسیاری بود که حاکمیت تمرکز گرا انجام داد و شوالیه ها از این میدان بهره گرفتند .
با این حال هنگامی که تکنوکرات ها با نیروی شوالیه ها و مردم بشدت سرکوب گردیدند نیروی تمرکز گرا از مشورعیت خویش فرو افتاد . اما نیروی چماق این ساختار قدرت گرفت . نیروی چماق نه تمایلی برای مشروعیت داشت و نه باوری برای ایجاد مقبولیت . لذا نیروی تازه وارد خیلی برای وجه ی خویش اهمیت قائل نباشد . این فقدان اهمیت گذاری برای اعتبار موجبی گردید که رهبری را نیز در معرض خطر شدیدی قرار دهد . این نیرو بی آن که قصد آن داشته باشد که آبروی رهبری را حفظ نماید به سرعت به میدان شوالیه ها تاخت . این تاخت از آن سبب نبود که در راستای حرکت رهبری باشد . بلکه از آن روی ایجاد شد که شوالیه ها با شوالیه های دیگری نیز تعویض گردد . به تعبیر دیگر در این بحران نیروی سرکوب گر شوالیه ها به طرف داری از حاکمیت تمرکز گرا با نوع تفکر خود به این نتیجه ی مهم رسید که باید بجای شوالیه ها که در ساختار قانونی تعریف دارند شوالیه های دیگری را جایگزین نماید و این شوالیه ها اجمالا نه با رهبری همراه هستند و نه آن اندازه قدرت اجتماعی دارند که بتوانند جامعه را هدایت نماید . و از آن سو توانایی همراهی با رهبری را نیز ندارند . لذا رهبری در حرکتی بنیادین با چرخش در شوالیه ها در رفتار ها ی خود قصد آن کرد که نظام چماق را به نوعی در موازنه ی قدرت نگه دارد .
با این حال این سیستم شوالیه ای به نوعی است که باید ملوک الواطیفی را ایجاد نماید . اما گروهی که برای همکاری با قدرت تمرکز گرای رهبری آمدند اینک حاضر نیستند که به هیچ وجه مبانی و مناسبات قدرت را رها سازند . به تعبیری حال که وارد ساختار شده اند قصد و عزم آن ندارند که سرنوشت این کشور را رها سازند و لذا اکنون خود تبدیل به قدرتی شده اند که می خواهند مناسبات و اقتضائات خود را حاکم سازند . این گروه با نوعی از ساختاری از عربده کشی و لمپنی عزم آن دارند که ضمن اثبات خود به عنوان نیرویی اثرگذار در جامعه برای قدرت نیز خط و نشان کشیده و به نوعی برای خود مشروعیت و مقبولیتی بسازند که رهبری نیز از آنها دچار وحشت شده و قدرت را نشان دهند . به تعبیری این گروه می خواهد هم به رهبری و هم به شوالیه ها نشان دهد که چه قدرت و استحکامی دارد . از این روی می کوشند که به هر شکلی ساختاری بسازند که در آن خودنمایی نمایند . حضور و وجود مشایی دلیلی بر آن بود که این گروه ضمن ایجاد فرصتی برای نشان دادن خود ، نوعی قدرت نمایی برای شوالیه ها و رهبری داشته باشند . از این روی علی رغم مخالفت رهبری با حضور مشایی انتخاب و گزینش مشایی در سمت رئیس دفتر رئیس جمهور نشانی از این خودنمایی برای مردم بود . این نوع از رفتار در ساختی لمپنی کاملا تعریف شده می باشد . در این گونه از ساختار ها ظرفیت خودنمایی در سطحی می باشد که در آن بزرگ لوتی و عربده کش با دستمالی بر گردن و کفشی پاشنه خوابیده چاقوی خویش را چرخانده و عربده می کشند با جهت و بی جهت . از این روی اگر در برابر قدرت مسلط تر و بیشتر از خود مواجه گردد لوتی بزرگ با عربده مراتب خفت و خواری خود را اعلام می نماید و اگر با شخصیتی ضعیف روبرو گردند برای وی نیز عربده می کشند . این خصلت در سطح لمپنی کاملا نمایان است .
بدین ترتیب ، حال رهبری با خواست تمرکز گرای خود و عزم سرکوب نیروی شوالیه ها با ایجاد فرصتی برای نیروی سرکوب گر شوالیه ها سبب گردید که این نیروی لمپن به سرعت قدرت بگیرد و حال اراده ی ان دارد که برای خود رهبری نیز عربده بکشد که حضور مشایی نشانی از این عربده کشی است . در واقع شرایط به سمت و سویی می رود که نیروی تمرکز گرا به مدیریت رهبری حال در تله ای گیر افتاده است که راه برگشت آن بسوی تکنوکراسی است و راه پیشروی آن گذار بسمت لمپنیسمی است که منجر به خرد شدن شخصیت و هویت رهبری به مثابه ی مرکز اخلاق و معنویت گردیده و تشخص تکنوکرات ها را از میان می برد . بدین جهت راهی باید پیدا شود که منجر به گذار جامعه از این بحران هویت و مقبولیت گردد و رهبری را از این معرکه ی سخت برهاند . لذا از همین جهت است که در فردای قدرت گیری لمپن های سرکوب گر با مدیریت رهبری که عزم سرکوب شوالیه های قدرت ستیز داشت ، رهبری با شتاب بسیار شوالیه های کناری را به همگرایی فراخواند و قدرت خویش را منسجم ساخت تا بتواند ازقدرت گیری بیش از حد لمپن ها پیشگیری نماید . اما لمپن ها نیز بیکار نبوده و با تحرک در صحنه ی اجتماعی – سیاسی رهبری و نیرو های شوالیه ها را تحت فشار هنجاری بیش از اندازه گذاشته و موجب گردیدند که رهبری نیز ناچار از متابعت و حمایت از آنها گردد . در این میان نقش رهبری در موازنه ی قدرت تلاشی بود که نافرجام می نمایاند ، چرا که گروه لمپن ها با قدرت یابی بسیار موجب شده اند که رهبری نیز از مواضع خود عقب نشسته و عقب بکشند و به نوعی موازنه ی قوا را به سود لمپن ها رها سازد . ترس از لمپن هایی که قادر هستند تمامی حریم ها و مرز های اخلاق حکومتی – سیاسی و امنیتی را بشکنند قطعا در سیستمی که مبتنی بر کشتار و عذاب و ستم بوده ریشه ای برای بقا و زندگی دارد . از این روی علاوه بر هاشمی رفسنجانی خود مقام رهبری نیز در برابر این هنجارشکنی و مرز فروپاشی لمپن ها از ترس عقب نشینی می نمایند . به هر روی اکنون باید در این ساختار شکننده که مبتنی بر قدرت گیری لمپن ها است و از رهبری به نوعی مترسک بهره می گیرند و رهبری نیز ناچار از وحشت فروپاشی قدرتش می کوشد نشان دهد که مدیریت را بر عهده دارد . در این میان نقشی که مجتبی پسر رهبری ایفا می نمایدبنا به گفته های مخالفان به گمانم از روی تدبیر و گریز از ترس و وحشت فروپاشی پایه های قدرت کاملا منطبق با خواست و رفتار لمپن ها است در حالی که پسران دیگر رهبری باید نقش اپوزیسیون را ایفا نمایند تا در صورت قدرت گیری شوالیه ها آنها نیز در جایگاهی مناسب قرار گیرند . در واقع تقسیم کاری صورت گرفته که نقش پلیس خوب و بد را ایفا کنند .
با این حال ، گمان بر آن است که لمپن ها بر علیه شوالیه ها در حال قدرت نمایی هستند و به زودی تمام قدرت را یکسره در اختیار خواهند گرفت . اما این قدرت گیری سبب نخواهد شد که این گروه بتوانند در مدیریت کشور نقشی ایفا نمایند و لذا دیر یا زود ضمن استحاله در داخل ساختار شوالیه ای محتاج تکنوکرات ها شده و با آمدن تکنوکرات ها ساختار عوض خواهد گردید . ساختاری که باز با رنج بسیاری همراه خواهد بود و ممکن است به سبب نوع و ساختار اخلاق لمپنی به سرعت به نیرویی متخاصم در برابر قدرت های جهانی در آمده و در عین حال مناسباتی از عربده کشی و عربده ی نوکری سرداده شود . از این روی دو حالت خاص مورد توجه است :
· - عربده کشی برای قدرت های جهانی تا هنگامی که سیلی محکمی از آنها دریافت نمایند و متوجه گردند که نمی توانند در برابر نیروی آنها مقاومت کنند .
· - از هنگامی که احساس کنند قدرت مقابله با آنها را ندارند نوع عربده کشی متفاوت گردیده و به عربده کشی نوکری و ابراز بنده گی ختم خواهد گردید . در این حالت عربده ی نوکری و بندگی که با تعظیم به قدرت های بزرگ منتهی خواهد شد موجب خواهد گردید که فشاری بی رحمانه به ملت وارد نمایند و مبانی حقوق بشر بشدت مورد تهاجم واقع شود .
به هر روی ، در این منازعه بر سر قدرت و حضور شوالیه های اقتصادی – سیاسی – اجتماعی و پایگیری نیروهای لمپنی سرکوب گر با مدیریت رهبری تنها بخش بازنده در این تعاملات مردم کشور بوده که هم از منظر رشد و توسعه و هم ستم و ظلم ملی مورد تهاجم واقع شده و نابود می شوند . مردم در قرن بیست و یکم در حالی که جهان توسعه – رفاه – پیشرفت و بهبود را تجربه می کنند در حال تحمل بی رحمانه ترین نظام سیاسی جهان بسان ساختار سیاسی – اجتماعی – اقتصادی نازیسم و فاشیسیم می باشند . با این حال پس ازرنج و مصیبت مردم تنها بازنده ی تعاملات اخیر در کشور رهبری می باشد . رهبری با به صحنه آوردن لمپن ها بزرگترین اشتباه استراتژیک خود را مرتکب شده و در عمل از آنها شاخی برای خود ساخت . لمپن ها با از بین بردن آبرو – عزت – اعتبار رهبری و حرمت های معنوی و عرفی ایشان موجب شدند که مشروعیت و مقبولیت وی تحت تاثیر قرار گیرد . همزمانی این تعاملات با از بین رفتن تکنوکرات ها و بدنه ی اندیشه ورز جامعه رهبری که آرزوی پیشرفت کشور و ثبت نامش به عنوان عامل تاثیر گذار در توسعه ی ملی داشت بی هیچ دستاوردی ساختار اندیشه ورز خود را از دست داد . همچنین در این تعامل بشدت مورد فشار هنجاری و رفتاری لمپن ها قرار گرفته و به سبب نوع رفتار آنها در چیده مان نیرو و سرپیچی آنها از دستورات و فرامینش اعتبار و حرمت خویش را از دست داد و ناچار از تبعیت نیز گردید . همزمان با آن به لحاظ آن که لمپن ها تمامی گناهان رفتار های خود را به رهبری نسبت دادند این باعث شد که مردم نیز رهبری را عامل این رفتار های ناشایست بدانند بی آن که وی بتواند از خود دفاع کرده و عوامل این رفتار ناسنجیده را معرفی کند .
نتیجه : جنگ میان شوالیه ها به نبرد به جایگزینی تبدیل شده و حرمت و مشروعیت معنوی سیستم ویران گردید بی آن که تمرکز گرایی بنیادی به وجود آید و رهبری بتواند سودی از این تعامل و تخاصم داشته باشد .
۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه
قاتل های محبوب ، شب های بی فروغ و دژخیمان کفن پوش ، همه چیز برای مردن و
رفتن اینجا مهیا است ، همه چیز و دیگر هیچ ...
( شاید دیگر من نباشم ، سرنوشت ما همواره مرگ بوده است . هنگامی که از دانشگاه اخراج شدم می دانستم که این آغازی بر یک پایان است و شاید بیش از حد زنده مانده ام ... دیگر کسی مرا شاید نبیند و کشته ی من نیز در میان هزاران شهید و مفقود بماند ، اما می نویسم تا جهان بداند که هنوز شرافت و حرمت در این کشور پایدار است اگر چه که همه جا دار است و ...)
ندا جان پس از تو و آوشیتس هرگز نمی توان شعری گفت ، هرگز ...
سهراب اعرابی ، پسرکم حالا آرام بخواب من تو و وجدان پاکت را از این ستم پیشه گان باز خواهم ستاند تا بدانی که زندگی مفهومش جز بودن برای نفس کشیدن نیست و وقتی که نفس نمی توانی بکشی همان بهتر که نباشی و تو را ببرند همچو کیانوش آسا همان جوان برومند و نخبه ای که جان داد ، همچو تو و 450 شهید دیگر آزادی ...
ندا جان وقتی که پس از روز ها از زندان خلاص می شوی ، وقتی که بیاد می آوری که می توانستی تو هم کشته شوی و پس از آزدای از زندان دوباره گریزان می شوی از آنچه که قساوت قاتلان است باید بخاطر آوری که اینجا کجا است و این قاتلان از کجا آمده اند .
ندا جان ، هیچکس نخواست ماه ها قبل از انتخابات باور کند آنچه را که من گفتم .
گفته بودم که نظام در سه لایه ی آریستوکرات ها و اشراف انقلابی در برابر رهبری با موتلفه و گروه بازمانده از دهه ی اول انقلاب با ائدولوژی واپس گرای انتظار مقتدر که در پیشواز آمدن حکومت عدل امام زمان ( عج) است با هم درگیر هستند و ...
و پس از آن شرح کردم که هرگز نباید آنچه را که در منطقه اتفاق می افتد دست کم گرفت ، ندا جان حالا تو نیستی ، اما باور کن من گفتم که این آدم ها این گروه لمپن ایستاده بر سر قدرت هرگز حاضر نخواهد شد که از اریکه ی قدرت فرو آید و باز یاد آوری کردم که وقتی که اراذل و اوباش را به کمک بخواهی هیچ چاره ای نخواهی داشت جر
ز آن که دیگر بار از گروهی از لمپن ها برای دست یابی به حقیقت بهره بگیری و این کاری بود که آقای خامنه ای برای دست یابی به قدرت انجام داد . ایشان گروهی از لمپن ها بازمانده از تفکرات 57 را وارد در سیستمی کرد که هم احساس غبن داشتن که از مواهب برخوردار نیستند و هم اراده ی آن دارند که زمینه ساز اقتدار حکومت امام زمان باشند ...
سهراب عزیز ، در اوج منظره ها من پیش بینی کردم که با آن پرده دری که آقای احمدی نژاد کرد و تمامی مواضع نظام و رهبری را بمباران کرد او به این سادگی ها از اریکه ی قدرت فرو نخواهد آمد و نوشتم که برای خروج از این ساختار نیاز است که یک شخص شرافتمند در مورد خواست های ملی و مردم ایران باید اصول و دکترین را ( مانیفیست تعهد برای مردم و خدمت را ) امضا نماید و برای مردم اعلام کند . نمی دانم می دانی یا نه ولی هیچ یک از کاندیدا ها این مانیفیست تعهد به مردم برای شرافت و حرمت ها ی انسانی و حفظ حقوق بشر را نپذیرفت...
سهراب نمی توانم ادعا نمایم که در این میان من بی گناهم ، من با دوستانم برنامه ی مانیفیست و تعهد به ملت را برای همه ی کاندیدا ها ارسال کردیم ، اری سهراب جان من و دوستانم بودم که بحث خرد ملی – منافع ملی – برنامه ریزی را برای نجات کشور به همه ی کاندیداها ارائه دادیم . حتی کار بجایی رسید که بر خلاف نظر سرتیممان آن برنامه ی 10 میلیون کار را با کمک خانم س- آقایی ، م- پزشکی به نایب ریس ستاد آقای احمدی نژاد دادیم و او مارا به شخصی معرفی کرد که می گفتند از مشاوران آقای احمدی نژاد است به نام دکتر نجف دری و ما او را در سازمان چاپ و نشر کتابهای علمی ونمی دانم چی چی در چهارراه جهان کودک ملاقات کردیم .
ندا جان می خواهم اعتراف کنم که این من بودم که به آنها برنامه ای دادم که در آن وضعیت کشور به سه گروه آریستوکراتها ی انقلابی – رهبری و موتلفه که بعد می بایست توسط آقای احمدی نژاد و گروهش نابود می شد و گروه اصلاح طلبان که باید از پای در می آمدند ارائه دادم و تمامی مسائل را طرح کردم ، سهراب جان من به آنها گفتم که کشور به درون یک سیاه چاله ای خواهد رفت از مشروعیت و مقبولیت که هرگز نمی توان آن را ازاین بن بست نجات داد . اما آنها فقط بحث خرد ملی آن و بحث طبقه بندی اجتماعی گروه های معارض را از آنهمه برنامه اخذ کردند و آن را اجرا کردند . بی آن که بخواهند بدانند که چگونه می توان از بن بست های پیامد آن خارج شد و چگونه می توان کشوری دمکراتیک و با انصاف کامل داشت . شاید اشتباه کردم که برنامه را به همه دادم وهمه را مسلح کردم تا هریک بخشی از آن را بردارند و بجان هم بیفتند ، اما من بشدت از این وضعیت و از آنچه که بعد ها بوجود آمد دلم گرفته . باور کن آقای احمدی نژاد می توانست آدم خوبی باشد ، حتی می توانست سوگلی توسعه و پیشرفت کشور باشد ، اما واقعا نمی دانم ، نمی دانم که چگونه ممکن است آنها در تله ای بیفتند که راهی برای بازگشت نداشته باشد .
ندای عزیز ، می خواهم اعتراف کنم که آقای احمدی نژاد تنها کسی بود که ولایت فقیه را در هم کوبید و اجازه نداد که نمایندگان ابله و بیشعور انتصابی و قوه مضمحل قضایی بر این کشور حکومت کند ، من این مرد را می توانستم بستایم وقتی که در برابر همه ی ولایت فقیه ایستاد و آقای اسفندیار رحیم مشایی را پائین نینداخت و او را بر خلاف دیدگاه همه ی علما نگه داشت ، من می توانستم از او یک کمال آتاتورک دیگری ببینم که حاکمیت روحانیت را نابود کرد و حتی وقتی که حاج شیخ شرعی به دیدن او رفت او را با پسرش با تمسخر بیرون انداخت و نشان داد که حتی رئیس ستاد انقلاب ( در ابتدای حکومت روحانیت ) و رئیس حوزه ی علمیه ی خواهران این کشور هم پشیزی ارزش ندارد . او تنها کسی بود که نشان داد حتی ولی فقیه ارزش آن را ندارد که از او تبعیت کنی ...
سهراب عزیزم ، فکر نکن که این کار ها را فقط بخاطر کسی کردم که می دانستم ممکن است دچار لغزش های بسیاری باشد ، شاید فردا دیگر من نباشم ، من نخواهم بود چرا که فقط یک نفر می تواند این همه اطلاعات داشته باشد و آنها می دانند که چه کسی به آنها این خط را ارائه داد که رو دروری کاست قدرت آریستوکراسی انقلابی و اشراف دینی ایستادگی نماید . اما مهم نیست ، مهم آن است که ارداه ی من حفظ و نجات کشوری بود که اکنون در حال تبدیل شدن به یک خرابه است .
ندا جان ، اگر چه که پس از تو و آشویتس هرگز نمی توان شعری گفت ، اما من می گویم که چگونه این تله را برای آنها ساختند ، دریغم می آید که آدمی مثل آقای احمدی نژاد که می توانست ابر قهرمان ملی این کشور باشد اینچنین در دامی فرو رفت و تباه شد که هیچکس نتوانست اورا بفهمد .
شاید امروز هیچکس خدمات مردی را بخاطر نیاورد که یک تنه توانست در برابر آنهمه قدرت مافیایی جمهوری اسلامی ایستادگی نماید و کوشش نماید که جامعه ای همگن و یک نواخت بسازد .
آقای احمدی نژاد تنها کسی بود که می توانست در نقش رضا شاه کبیر ایفای نقش کند ، می توانست از مردم و خلافت ها پراکنده و شوالیه های دینی و جنایتکار سیستمی هر چند ظالمانه اما یک نواخت بسازد ، کینه و نفرت روشنفکرمابی نباید مانعی از آن باشد که ویژیگی های یک مرد را فراموش کرد ، من شخصا هرگز باور ندارم که او طراح چنین وضعیتی اسفبار بود ، او شاید می توانست بزرگترین قدرتمند سیاسی باشد اگر مشاوران و همراهانش می توانستند صدای درست مردم را برای او باز تعریف نمایند ، چه باید کرد ، این مرسوم است که همیشه در اطراف مردان بزرگ و سیاست مداران عده ای در کشور های با ساختار دیکتاتوری و فقدان آزادی های مدنی تجمیع می شوند تا با نزدیکی به حلقه ی قدرت او را تصاحب کنند و از او یک آلت دست سبکسر و کم خرد بسازند .
سهراب عزیز ، در میان مجمع آقای میر حسین موسوی که من نیز در آن مشارکت داشتم نیز این مشکل وجود داشت و کسی نمی توانست به وی نزدیک شود و حتی او را واردار کردند که مانیفیست تعهد به ملت را نپذیرد ، چرا که آنها بر این باور نبودند که باید به ملت احترام گذاشت ، اگر چه که در فردای کودتا او نیز ناچار دست به دامن مردم شد ، ندا جان باید بدانی که در جلسه ای که دکتر مومنی – واعظ –و... بود آنها یک صدا گفتند که میر حسین این تعهد را نخواهد پذیرفت که برای مردم تعهدی بپذیرد ...
بگذریم ، اکنون این حرف ها شنا کردن برخلاف جریان رودخانه ای است که اعتبار آدمی را زیر سوال می برد ، اما ناچارم که اعتراف کنم که وقتی که به حلقه ی اول مشاوران میرحسین موسوی نوشتم که باید ساختار اتمی شدن را کنار گذاشت و با جهان دمکراتیک و آزاد ارتباط برقرار کرد و بسوی عاطفه و خرد جهان همسویی شکل داد هیچکس آن را نپذیرفت و از آن بدتر آن که دوست صمیمی و هم تیمی من که کار برنامه ریزی را انجام می داد ، دور از چشم من رفت و اعتراف کرد که این برنامه ها را فلانی ( یعنی من ) به گروه آقای احمدی نژاد نیز داده است ، حال آن که ما فقط قصد داشتیم که کشور را نجات دهیم و برای ما شخص مهم نبود ، هیچکس مهم نبود و ما دچار کیش شخصیت و شخصیت پرستی نبودیم ، رسالت گروه ما آن بود که چند مساله ی مه را در کشور و در سطح مدیریت احیا نماید :
· - بحث مهم خرد ملی و بهره گیری از آن در راستای منافع ملی
· - همسویی با جهان متمدن و خردورز از جمله ایلات متحده ی آمریکا و عاطفه ی جهانی
· - رفع فقر و ایجاد انصافی خردمندانه که موجبی برای پیشرفت و شکوفایی کشور شود
· - توسعه صنفی و ایجاد تشکل ها ی صنفی – خدماتی که پایه های تشکل های سیاسی را بگذارد و از منافع ملی مردم و جامعه دفاع کند
· - جهش تکنولوژیک و صنعتی با روش های خلع سلاح منطقه ای و داخلی و چالش زدایی در سطح منطقه ای و جهانی و ارتباط با اسرائیل و تمامی کشور های دنیا در راستای منافع ملی و مردم
· - ایجاد همبستگی و همسویی در حاشیه ی ایران که تمایل به گریز از مرکز در آن زیاد است و به سبب دولت رانتیر ( ارباب که تعلق و نیازی به مردم ندارد و...) و نوسانات نفتی و ... در حالت بحرانی بسر می برد .
· - ...
سهراب جان اما این دوست من خیانت کرد و بر اساس اهداف خردمندانه ای که الزاما می بایست کشور و منافع ملی را به آن سو می برد ، کل برنامه ریزی و استراتژی را به نوعی احساساتی و عاطفی از نوع جهان سومی نمود و حتی گزارش آن را به ....داد .
ما سهراب عزیز می خواستیم که با کمک آنچه که ایجاد شده فرصتی برای کشور پدیدار گردد و ترسی را که داشتیم از فقر – تورم – بیکاری – فساد و... افتادن کشور در دامان القاعده، تروریسم ، احساس گرایی و... نجات دهیم و خرد ملی را جایگزینی برای رفع مشکلات ملی در جامعه نمائیم ، بگذریم ...
ندا جان ، اکنون تو در گوشه ی خاک تفت زده ای خوابیده ای که هر لحظه به کاروان آن افزوده می گردد و متاسفانه بر خلاف آنچه که من انتظار داشتم بر میزان فقر – بیکاری – فاجعه – قتل و ... افزوده می شود . همچنان که هر روز که می گذرد من از خودم می پرسم که در پشت این توطئه که منجر به انهدام کشور گردید چه کسی – کسانی و کشور هایی هستند ...
ندا جان من از گروه کودتا چیان هرزهای نیستم که در صدد ایجاد پایگاهی جدید برای القاعده در ایران ناامن و بی قانون هستند ، من در انتظار اقتدار امام زمان ( عج) نیستم که بیاید و از کشته ها پشته ها بسازد ، امام زمان ( عج) من بهار مردمان و خرمی دوران است . اما باور کن که نمی توانم باور کنم که پشت این ماجرا ها توطئه ای نباشد .
ندا جان پس از آن مناظره ها که تمامی قداست و مشروعیت نظام الهی جهوری اسلامی را فرو ریخت که بیش از 30 سال می کوشید القا نماید ، پس از بمبارن مواضع میر حسین موسوی که با نشانه دهی من توسط آقای احمدی نژاد انجام شد یک اتفاق خاص افتاد و آن این بود که قرار بود که وی با راه اندازی فرصتی برای ایجاد 10 میلیون فرصت کاری انقلابی را شکل دهد تا در طی آن 10 میلیون خانوار از فقر و مصیبت نجات یابند اما واقعا نمی دانم که چرا کسی که می توانست و شهامت آن را نیز داشت که با اسرائیل و آمریکا همسو شده و منافع مردم را حفظ کند در چنین تله ای به دام افتاد و از آن بدتر آن که حتی نتوانست عمق و ژرفای فاجعه را دریابد که خیل عظیم مردم را باید نظاره کرد و احترام گذاشت نه آن که آنها را خس و خاشاک بنامد ، چرا چنین شد ؟
سهراب ، ندا ، کیانوش این مجموعه نوشتار بر آن خواهد بود تا تحلیل نماید که چه اتفاقی افتاد که چنین شد و چرا این فاجعه در مشروعیت و مقبولیت نظامی که نام خدا و ائمه را یدک می کشید به خواری و زبونی دچار شد . با این حال قبل از بحثی باید این را اعلام و تعریف نمایم که :
· - همچنان که بیش از 2 ماه قبل اعلام کردم ، القاعده و طالبان با توجه به فشار های دنیای آزاد و دمکراسی های جهانی و عاطفه ی فراملیتی در چنگال اسارت در افغانستان و عراق بسوی پاکستان رفتند و در آنجا با توه به فشار های ارتش پاکستان که ناچار از جنگ با آنها بود و در حالی که پاکستان در آستانه ی تجزیه ای شدید قرار داشت و دارد ( در منطقه ی وزیرستان جنوبی و سرحدات و مناطق پشتون نشین ...) فضای حیاتی القاعده و طالبان و بطور کلی نیروهای افراط گرای آدم کش بشدت از بین رفته و آنها باید بسمت ایران بیایند تا فضای حیاتی بیابند و این آغازی بر پایانی است که با فشار بر دولت و حاکمیت کودتا محقق گردیده و حاکمیت کودتاگر ایران در بحران جهانی بسمت القاعده رفته و همان اشتباه پاکستان را مرتکب خواهد شد . با این تفاوت که هم تجزیه خواهد شد و هم توسط نیروهای خارجی آزادی طلب جهانی بشدت مورد تهاجم و تعارض قرار خواهد گرفت ، اشتباه مهلک پاکستان که ایران به همان راه می رود آن بود که به لحاظ تاکتیکی وراهبردی با ایجاد و تقویت تروریست ها و طالبان سعی در تسلط بر افغانستان داشت ، پاکستان کوشید هم بدین وسیله موجبی برای جذب ثروت اعراب در حمایت از افراط گرایی سنی – وهابی گردیده و هم با جذب پول از آمریکا و جهان آزاد مشکلات خود را حل کرده و در عین حال در رقابت های منطقه ای ضمن نابودی هند در مناقشه ی کشمیر و جامو و بهره گیری از نیروهای افراطی در مواقع خطر در نبرد بر علیه هند ، هنچنان که افغانستان بیچاره ای را دارد ، ایران را نیز به چالش کشیده و و پیروز این صحنه از رقابت ها گردد ... و حال خود در چنبره ی آنها که نیرو های زیاده طلب می باشند گیر افتاده و در عین حالی که در حال تجزیه است ، درگیر با جهان آزاد و متهم به همکاری تروریستی شده و باید در داخل و خارج از کشورش تاوان عظمیم را باز دهد و ...
چگونه آقای احمدی نژاد در دام کودتا و بحران مشروعیت افتاد و همچون آدمی مبتدی بازی را باخت ؟
هیچ کس نمی تواند منکر آن شود که وی از آرا و بخت بسیاری برای پیروزی برخوردار بود ، او توانسته بود که مجموعه ای از سالخورده گان حقوق بگیر را با افزایش حقوق همراه خود نماید ، با ارائه ی 40 میلیون سهم عدالت جامعه را در توزیع ثروت متوجه حقوق ملی خود کند ، او همچنین توانست با سهام خانه ی مهر اتفاقی بزرگ را شکل دهد ، دست آریستوکرات های انقلابی را کوتاه سازد( همچون هاشمی رفسنجانی – واعظ طبسی - ...) ، مجلس فرمایشی و بیهوده را مضحکه ی خویش نماید ، قوه ی قضایه را وادار به اطاعت از خود کند ، تحولی بنیادین در توجه ملی به مناطق دور افتاده و فقیر نماید ، سامانی جدید به آرایش نیرو های مداخله گر در سرنوشت ملی بدهد .
اگر چه که همه ی این رفتار ها در واقع به سبب فقدان برنامه ریزی موجبی برای مرگ زودرس ثروت ملی و از بین رفتن خزینه ی کشوری می گردید اما این نمی توانست در کوتاه مدت موجبی برای رویگردانی مردم از وی باشد و قطعا می توانست جمعیت زیادی را با وی همراه کند . تعداد روشنفکران و نخبگانی که می دانستند مجموعه ی این رفتار های اقتصادی موجبی برای تباهی کشور و اقتصاد ملی می گردد آنچنان اندک و کم بود که صدای بی رسانه ی آنها نیز قادر به گسترش نبود ، پس چه اتفاقی افتاد ؟
چه عاملی باعث شد که بزرگترین دشمن و رقیب ولایت فقیه ، دشمن مجلس بیهوده و فرمایشی و ساختار سیاسی کشور و نظم سنتی آن که باعث استهلاک کشور و قدرت مردم در جامعه ی جهانی گردیده بود این چنین خوار و بی مقدار گردد ؟
چه کسی این توطئه را چید و چگونه این شخصیت را که قدرمندتریت رئیس جمهور تمامی دوران انقلاب اسلامی بود و تمایلی آشکار به همسویی و همراهی با جهان خارج داشت و می کوشید ولایت فقیه را نابود سازد ، هم در دام ولایت فقیه انداخت و هم از او دشمنی برای ملت ترسیم کرد ، واقعیت چیست ؟
آیا غیر از روابط بین المللی سست و کم سوی این دولت و شخص آقای احمدی نژاد مشکلی دیگر برای این مرد می توان تصور کرد ؟
آقای احمدی نژاد کسی بود که برای نخستین بار توسط آقای مشایی از ملت اسرائیل و آمریکا حمایت کرد ، او عاملی بود که بدون توجه به نگرش های فئودالیته ی سیاسی در درون نظام کوشید تک صدایی و حتی فراتر از ولایت فقیه رفتنم در سیاست خارجی را پیشه سازد کاری که آقای خاتمی و اصلاح گرایان هرگز قادر و شهامت آن را نیز نداشانند وحتی در حادثه ی قتل های زنجیره ای و کشتار کوی دانشگاه نتوانست از حقوق مردم و دانشجویان که حامیان عمده ی وی بودند دفاع نماید ، آقای خاتمی علاوه بر نا کارآمدی دست بوس ولایت فقیهی بود که با کشتن مرحوم احمدخمینی ، محمدرضا نوری ( برادر عبدالله نوری وزیر کشور اصلاحات ) ، ترور سعید حجاریان معاون اسبق وزارت اطلاعات ، محکومیت آقای یوسفی اشکوری ، حکم اعدام آقای هاشم آغاجری و خلع لباس وی و آقای قابل و ... نشان داد که هرگز از اصول و قواعد ولایت فقیه عدول نخواهد کرد . درست برخلاف آقای احمدی نژاد که همواره کوشید سیاست خود را بر ولایت فقیه و مجلس و... دیکته و تحمیل کند ، پس چرا آقای احمدی نژاد اینچنین در دامچاله ای افتاد که نمی تواند به هیچ قیمتی خود را نجات دهد ؟
توطئه چگونه انجام شد و به چه شیوه ای آقای احمدی نژاد در تله گیر کرد و تمامی آبرو و حیثیت خود را از دست داد و از مردم جدا شد و راه چاره ی وی در چیست ؟
چیده مان قدرت و ساختار آن چگونه بود ؟ ( قبل و بعد از انتخابات )
قبل از انتخابات چیده مان قدرت به این شکل بود :
v - رهبری – موتلفه
v - اصلاح طلبان – تندرو ، میانه ، متمایل به راست
v - آؤیستوکرات های انقلابی – اشراف دینی – روشنفکران و مدرک داران قلابی و به زور گرفته ی دینی، انقلابی
v - بازمانده ها ی اول انقلاب و افراطیون اسلام گرا به رهبری آقای احمدی نژاد
پس از کودتایی که موجب حذف اصلاح طلبان متمایل به راست همچون آقای خاتمی و ... گردید (آقای خاتمی با خیانت به اعتماد مردم موجب گردید ، دولتی ضعیف ، ناکارآمد ، ترسو وچاپلوس رهبری نتواند انتظارات مردم را پاسخ گوید ...) لذا برآورد ها نشان می داد که دولتی مقتدر از اصلاح گرایانی که معروف به تندروی بودند بسرعت روی کار آید ، لذا رهبری با کمک بازمانده های انقلابی اوایل انقلاب هم کوشید از شر آریستوکرات های اشرافی انقلابی خلاص گردد و هم اصلاح طلبان را که می خواستند قدرت وی را به چالش بکشند نابود سازد . این ائتلاف در میانه ی راه دچار مشکلی اساسی گردید و راه آقای احمدی نژاد از موتلفه که نزیدکترین گروه به رهبری بود جدا شد . جدایی آقای احمدی نژاد از این گروه های حامی نشان داد به رهبری که گروه لمپن افراطی دیر یا زود با وی به مخاصمه بر خواهد خواست و قدرت را از وی خواهد گرفت . لذا در حالی که اصلاح طلبان با آریستوکرات های دینی – انقلابی و روشنفکران ساختگی نظام بر علیه افراط گرایی احمدی نژادی متحد شدند ( چرا که مافع آریستوکرات ها و اشراف را با مخاطره مواجه ساخته و به همه ی آنها به ریاست آقای هاشمی رفسنجانی اعلان جنگ داده بود ) ، رهبری تنها باقی مانده بود ، رهبری و طیف همراه ایشان که نه تمایلی به اصلاح گرایان داشتند و نه می توانستند آریستوکراتهایی را که هرلحظه بر اقتدار آنها افزوده می شد و مقام رهبری را به مخاطره انداخته بودند تحمل نماید ، قادر نبود از گروه های باقی مانده یارگیری نماید . در این میان تنها نیرویی که به سبب تمایلات افراطی و به لحاظ فکری بشدت واپس گرا بودند و در عین حال از رهبری نیز دل خوشی نداشته و بر اصول و قواعد انقلابی اولیه پافشاری داشتند افراد شاخصی بودند که داعیه ی رهبری نداشته و در عین حال از زیرکی و قدرت فکری آریستوکراتهای متحد با روشنفکران قلابی انقلابی نبودند . از این روی رهبری که تنها مانده بود علی رغم این دانایی که این گروه توافقی با وی ندارد تصمیم گرفت این گروه را بسمت خود بکشاند ( رهبری به سبب 30 سال فعالیت اطلاعاتی و جاسوسی به خوبی از پیشینه و آینده ی همه ی رفتار های گروهی اطلاع داشت ) . بدهی بود که گروه افراطی با روحیه لمپنی نمی خواست تحت سیطره ی رهبری باشد و خصلت های طالبانی – القاعده ای آنها به همان سیاق زیاده خواهانه بود . لذا چنین به نظر می رسد که در بحران مشروعیت و مقبولیت رهبری و در تنهایی فاجعه بارش ناچار گردید که به هر طریق ممکن این گروه خود سر را که تنها گروهی بود که می توانست با پرده دری – لمپنیسم – شرارت و... جلوی پیش روی اشراف انقلابی و روشنفکران انقلابی را بگیرد در دام خویش نگه دارد ، اما طبیعی بود که این راه ، مسیری آسان و هموار نخواهد بود . از این روی در آستانه ی برانداختن ملوک الطوایفی سیاسی – از بین بردن اربابان قدرت انقلابی و همگن کردن مردم در گروهی بزرگ ( با رفتاری شبیه به پادشاهان قرن 18 – 19 ایران توسط گروه افراطیون لمپن ) و درست هنگامی که ستاره بخت آقای احمدی نژاد در حال درخشش بود و می رفت که پایه های رهبری را نیز سست کرده و قدرتی همگن ایجاد نماید او که درکی از مسائل سیاسی و توطئه های جنبی نداشت توسط رهبری مورد حمایت بی قید و شرط قرار گرفت ، حال آن که در چنین شرایطی می بایست بسمت مردم آمده و فعالیتی جسورانه در راستای منافع مردم انجام دهد ، لذا با این حرکت رهبری و با فشار های اشراف و تکنوکرذات ها بر آقای احمدی نژاد وی به سمت تله پیش رفت . اما نباید فراموش کرد که در طی مدیریت آقای احمدی نژاد بر خلاف آگاهی عمومی این رهبری بود که با دستور به قوای مسلح – نیروهای امنیتی – بسیج - ... آزار مخالفان و دشمنان رهبری را همچون دوره ی خاتمی ادامه داد بی آن که احمدی نژاد قادر به پیشگیری از آن باشد ، از این روی ، وقتی که احمدی نژاد آغاز کرد جلوگیری از مداخلات رهبری را دیگر زمانی باقی نمانده بود و کاری نمی توانست انجام دهد .
به هر روی ، آنچه که اکنون بحساب آقای احمدی نژاد لمپن و افراطی نوشته می شود ( اگر چه که باید تزلزل ها و تردیدها ی وی را دور از ذهن نداشت و عدم دانایی و توانایی علمی وی را در اداره ی امور ) در حقیقت اصلا مربوط به وی نیست و او ذاتا نمی خواهد و نمی تواند چنین موجودی خطرناک برای مردم باشد ، در واقع او بخشی از چیده مانی است که توسط رهبری ساخته شده و ناچار به سمت رهبری با سیاست رهبری رانده شده و هرلحظه در انتظار طغیانی بزرگ است .
بدین لحاظ نمی توان آقای احمدی نژاد با آن روحیه ی لمپنی را مورد نکوهش قرار داد اگر چه که اینک مظهر سیاه بختی- شوربختی و رذالت معرفی می گردد .
آقای احمدی نژاد اسبی سرکش است که فقط توسط رهبری و کادر توطئه به تله افتاد و زمانی که فاقد توانایی های خود گردد قطعا توسطرهبری و کادر توطئه حذف خواهد گردید ، با این حال هرگز نباید خدمات این مرد را از نظر دور داشت ، خدماتی نظیر :
§ - اشراف زدایی از سر مردم بی دفاع و مظلوم ایران
§ - حذف فئودال های سیاسی – انقلابی – فکری
§ - تمایل به ایجاد دولت فراگیر ملی با ظرفیت فکری و لمپنی خود
§ - بی اعتبار سازی مجلس و قوه ی قضایه ی دست نشانده و مفلوج
§ - بی اعتبار سازی ولایت فقیه و قداست زدایی از انقلاب
§ - کوشش در راستای توسعه ی ملی
§ - افزایش قابلیت های دولت و مدیریتی رئیس جمهوری در سایه ی رهبری و ولایت فقیه
با این حال ، در این میان نقش سپاه پاسداران و بازوهای اطلاعاتی ، عملیاتی رهبری در این به دام اندازی آقای احمدی نژاد را نباید فراموش کرد . این نیرو ها که دارای بدنه ی پنهان و بسیار متفکری است در واقع مالکان و رهبران فکری و عقیدتی نظام بوده و آنها با رهبری تیم قدرتمند و در سایه ای ساخته اند که حتی رهبری نیز قادر به خروج از دایره ی ساخته شده توسط آنها نیست .
به هر روی ، علی رغم تمامی توطئه های رهبری در جریان سازی برای تداوم قدرت خود و خاندانش ، اینک نهضتی آغاز گردیده که دیگر هیچکس قادر به توقف آن نیست . این نهضت آزادی خواهی که طی بیش از 30 سال کوشش می شد به نفع افراط گرایی و خلیفه گرایی ولی فقیه تعریف شود و نشان داده شود که مردم ایران هم راستا با هستند بر خلاف دیدگاه رهبری فرو ریخته و جهان به یک باره با عمق و ژرفای این مخاصمه ی چند ساله آشنا گردیدند . از این روی خلیفه گرایی که سالها رنگ و لعابی از دمکراسی را بر خود داشت و عزمی برای شاهنشاهی کردن حکومت کشور را می خواست آن هم از نوع ائدولوژیک آن به ناگاه فرو ریخت و ساختار خلیفه گرا در برابر اراده ی آزادی خواهی مردم و خواست جهانی واقع گردید .
ساختار خلیفه گرایی که الگویی از سوریه و آمریکای لاتین را می خواهد داشته باشد به نوعی در یک زنجیره ی متصل به هم پس از حوادث کشتار مردم بی گناه – زندانی کردن انسانها – ضرب و شتم جونان و بیگناهان و...اکنون به نوعی زندانی هم شده اند ، رهبری زندانی لمپنیسم افراطی آقای احمدی نژاد و گروهش شده و آقای احمدی نژاد و گروهش هم زندانی رهبری به تعبیری سرنوشت خود را به هم گره زده اند و دیگر راهی برای جدایی نیست مگر به قیمت تباهی آن یکی ، موردی که به نظر می رسد رهبری به زودی با قربانی کردن آقای احمدی نژاد کوشش کند که رهبری خود را تدوام بخش و از آنجه که امثال آقای احمدی نژاد به سادگی از این مسیر خارج نمی شوند نقشه ی قتل آقای احمدی نژاد که این روز ها شایعات ترور وی توسط اسرائیل و... توزیع شده دلیلی است که عزم رهبری در آخرین لحظه توسط نیروهای آدمکش خود می تواند برآن متکی باشد . به سخن دیگر آغاز شایعات می تواند شروعی برای نابودی احمدی نژادی باشد که باید قربانی منافع رهبری گردد .
با این حال ، هر اتفاقی که شکل گیرد واقعیتی که نباید از نظر دور شود آن است که در طی این جریان ، بسیاری از قاتلان فرزندان بزرگ و شجاع کشور در پناه نهضت سبز می کوشند که تطهیر سازی نمایند و چهره ای موجه از خود عرضه نمایند ، شخصیت هایی نظیر آقای هاشمی رفسنجانی ، ناطق نوری و...
مهم :
علی رغم تمامی مسائل مشروح در سطح جهانی اگر چه که تمایلی ویژه برای نابودی جمهوری اسلامی وجود دارد ، رژیمی که در طی چند دهه با ارعاب ، کشتار ، قتل ، ترور و ایجاد بحران در منطقه و جهان سایه های وحشت و سیاه بختی را برای مردم ایران ارمغان داشته ، اما هیچ کشور – ملت – جامعه و خرد شایسته ای نیست که دوست داشته باشد ایران تبدیل به یک یوگسلاوی دیگر و یا یک عراقی شود که تروریست ها در آن لانه داشته باشند و از فضای حیاتی آن بهره گیرند .از این روی اکنون جهان با این پارادکس بنیادین مواجه است که چگونه می توان کشوری تروریست پرور که با وحشت انسجام یافته را به دنیای آزادی رهنمون سازند بی آن که قومیت ها تقاضای استقلال و جدایی داشته و القاعده و طالبان که در مرز های آن در حال تردد هستند به داخل آن نفوذ ننماییند .
دیگر پس از یک شنبه ی ندای سهراب و آشویتس هرگز نمی توان شعر گفت ، هرگز ...
ندای عزیز ، می بینی که حق با تو و سهراب بود ، حق با شما بود که می خواستید صلح طلبانه و با آرامش تحولی بنیادین در این کشور به وجود آورید .
سهراب برای تو و کیانوش ، برای تمام شهدای آزادی ایران زمین با تمام وجود ادای احترام می کنم و شما را و روح مهربانتان را می ستایم که مظهر شرافت و انسانیت تمام بوده و هستید .
سهراب برای تو و ندا چگونه می توان گریه کرد وقتی که شجاعت انسان بودن را بر خفت و خواری ، ترور و آدم کشی که خواست رژیم اسلامی است برگزید . باید تو را ستاره ای بلند بسازم از بزرگواری و فرازمندی خردی که بر تمام دین های ظالمانه ی ساختگی شرافت دارد . تو را می ستایم و روح آزاده گی ات را تحسین می کنم
بگذار تا جهان تو را برای همواره و همیشه جاودانه نماید
بگذار جهان روح صلح جو و انسانیت ژرف مارا در یابد و این افسانه ی تروریست بودن ما پایان پذیرد
سهراب
ندا
همیشه و برای ابد به نام شما و کاروان شهدای آزادی وطن خونبار و گریانم
همیشه و برای تمام زندگی و به نام زندگی ....
۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه
تغییرات ژئواستراتژیک ارزشی در فردای انتخابات ایران
ندا هرگز پس از تو و آشویتس نمی توان شعری گفت . تو خود شعر شقاوت بر انسانیت را همراه با آشویتس کامل کردی . ندا آقا سلطان- سهراب اعرابی – کیانوش اسا تو نمادی از دانشجویان به خون خفته و بیشماری هستی که در حمله ی ددمنشانه به کوی دانشگاه به ضرب تبر – پنجه بکس و کارد کشته شدند . تو مظهر عشق به آزادی فرزندان دلیر ایران هستی که در یک شنبه ی ندای آزادی جان باختند . ندا گمنام فرزندان ایران در شقاوتی تمام در خیابانها جان دادند و هیچکس جرات نکرد یاد و نام و خاطره ی آنها را بزرگ بدارد . دردناک است که انسانیت این چنین مظلومانه جان بسپارد .
اما ندا زندگی چه ارزشی دارد وقتی که در حال خودکشی هستی از ترسی که وجودت را گرفته . تو به من بگو زندگی چه ارزشی دارد هنگامی که می بینی تمام ارزش های مقدس و فرزازمند انسانیت در سطح جهان از آزادی تا شرافت زیر پا له می شود . کاش ما نیز سهمی از آن گلوله ها ی بسیار داشتیم . کاش ما را نیز بجای انداختن در زندانی تاریک و نمور همان یک شنبه و یا روز بعد از آن در دو شنبه می کشتند واقعا چه اهمیتی دارد زندگی وقتی که نمی توانی نفس بکشی و در دنیای خارج تو را یک ابله و بی شعور می پندارند .... تو به من بگو اهمیت زنده ماندن در این دنیای ساقط شده از ارزش های بزرگ آزادی و عقلانیت ... را .
مهمترین اتفاق جهان در فردای انتخابات ایران و یک ماه پس از آن روی داد و آن تغیرات عمده در سطح ژئواستراتژیک ارزشی جهان بود . مساله ای که بسیار مهم بود و هیچ کس نتوانست آمدن پاورچین آن را احساس کند و درک نماید . این تغیرات مهم بعد ها از چنان برآیند و نتایجی برخوردار خواهد بود که جهان را تغییر بنیادین خواهد داد و معادلات مرتبط با رفتار های انسانی – اجتماعی – سیاسی را در سطح منطقه و جهان دگرگون خواهد ساخت .
تغییرات ژئواستراتژیک ارزشی منطقه و جهان چی بود و چگونه اجرا شد ؟
وقتی که در طی مناظرات انتخاباتی آقای احمدی نژاد سیستم مقدس و 24 سال پیشینه را زیر سوال برد و تقدس زدایی نمود ، شاید کسی نمی توانست باور نماید که این تقدس زدایی چه نتایجی به همراه خواهد داشت . اما آنچه که اتفاق افتاد آن بود که هشت سال دفاعی که به آن صفت مقدس داده شده بود بر باد رفت و نیست گردید . از آن سو باور ها نسبت به ارزش هایی که انسانیت را تعریف کرده بود از دست دادند و به یک باره تمامی معانی و مفاهیمی که روزگاری اهمیت خاص داشت از جمله راستی – اخلاق گرایی – جنبه ی الهی – قداست و ... اهمیت خود را از دست داد و این جامعه را با خلایی بنیادین مواجه کرد .
خلا ارزشی در میان گروه متعصبان دینی و کسانی که در اندیشه ی تشکیل دولت و سرزمینی الهی و مقدس بودند موجبی گردید که این گروه بشدت سرگشته و متحیر گردند . جستجوی آنها برای ثبات در مبانی ارزشی نوعی پریشانی مفهومی در میان آنها ایجاد کرد و سرگشتگی شرایط را دشوار تر نمود . این گروه به دو دسته ی مهم تقسیم شدند
الف – گروه تحصیل کرده و فهمیده که آنها بسوی میر حسین موسوی کشیده شده بودند .
ب- گروه کم سواد و بیسواد که آنها نتوانستند خود را باز یابند و بخشی در جستجوی هویت – تعدادی در گریز از اندیشه – و ... فقدان هویت مبنایی برای گرایش آنها بسوی مواد مخدر – خودکشی – بحران امید – نا امیدی و ... بخشی از آنها در پی آقای احمدی نژاد و برخی در پی آقای میرحسین موسوی از این سو به آن سو رفتند
با این همه ، فقدان مشروعیت و مقبولیت موجبی گردید که این سرگشتگی و قداست زدایی دامنه ی رفتاری و تعاملی خود را از مرز های داخلی به خارج نیز گسترش دهد و مجموعه طرف داران اسلام انقلابی که جمهوری اسلامی را نمادی از انقلابی گری عقلانی و مقدس در سطح جهان و منطقه می دانستند به یک باره دچار آشوب در تفکر – باور – پایداری و... گردند .
این پارادکس بنیادین در جریان بود که به یک باره چین با شورش گسترده ی ایغور ها و ترکستان در برابر چینی های هان و حکومت مرکزی مواجه گردید . موضع گیری ایران اسلامی آخرین تیر خلاصی بود که بر پیکر ارزش ها و باور های اسلامی نشست .
حال در میانه ی میدان اسلام گرایی عقلانی چیزی وجود نداشت و مبانی رفتار انقلابی و اسلامی به دو بخش عمده تقسیم شده بود .
Ø - افراط گرایان طالبان و القاعده با تمامی گروه های وابسته به خود
Ø - لائیک های متمایل به غرب و اومانیسم بدون توجه به اسلام
در واقع آنچه که می بایست در میانه ی این گستره ی رفتاری ایفای نقش نماید که همان اسلام عقل گرای مقدس و مشروع بود ، حال ناپدید شده بود .
اما رجب طیب اردوغان به یک باره سر بر آورد ، ترکیه در پی ایفای نقشی که همواره به دنبال آن بود و با کوتاهی ها و فقدان عقلانیت رفتاری ایران تقویت می شد در راستای دفاع از پان ترکسیم از ایغورها دفاعی همه جانبه کرد و از آنجا که این همراهی با لحن اسلام گرایان همراه بود جامعه ی ترکیه را همسو نمود و مظهری خاص از اسلامیت عقلانی را نشان داد ، رفتاری که مسبوق به سابقه نیز بود و در قضیه ی غزه با دفاعی که مدیریت عالی ترکیه از مردم غزه به وجوند آورده بود بیشتر از تحرکات ایران اسلامی اثرگذار و حائز اهمیت بود .
بدین ترتیب در فردای قتل – آدم کشی – زندانی کردن و رفتاری غیر عقلایی با مردم داخل کشور گروه طرف داران اسلام گرای عقلایی بسوی ترکیه رفتند . چرا که ایران اسلامی نمی توانست میان مصلحت نظام برای ایجاد خلیفه گرایی و گریز از عقلانیت ، عقلانیت را برگزیند لذا دوباره رقابت ایران اسلامی و ترکیه دوباره سر برداشت و این آغازی بر یک کنش ویژه خواهد بود که از این پس شرایط و مسائل آن شروعی دوباره خواهد بود .
به هر روی ، اینک به سبب رفتار های غیر عقلایی و خلیفه گرایی اسلامی ایران تحولی ژئواستراتژیک در مبانی ارزشی پدیدار گردید .
ترکیه نقش پیشین ایران اسلامی را بر عهده گرفت و ایران بسمت القاعده و طالبان رانده شد . لذا پس از این تحولات باید انتظار داشت که یک جایگزینی اصولی در موقعیت های جغرافیای ارزشی پدیدار گردیده و توسعه یابد .
تغییرات ژئواستراتژیک ارزشی در سطح منطقه و جهان ایران اسلامی را با تمام توان بسمت صدامیزه کردن کشور پیش برده و اتحادی کامل را با این گروه ها در رفتار و کردار پدیدار سازد . صدامیزه کردن کشور موجبی خواهد بود که همراهی القاعده را نیز با دیگر گروه های تند رو داشته باشد و بیش از پیش به حاشیه ی افراط گرایی رانده شود . چنین حرکتی و گریز از عقلانیت بسوی خلیفه گرایی در سطح داخلی با تشدید فشار به مخالفان ، از میان بردن تمامی پتانسیل های انسانی ، افزایش زندانی کردن ، قتل های بیشمار سازمان یافته ، هماهنگی با گروه های مافیایی و تبهکار و... همراه شده و بیش از پیش به حاشیه و انزوا رانده خواهد شد .
بدین سان ایران بیشتر از گذشته وادار به همکاری با افراط گرایان القاعده شده و دیری نخواهد بود که همکاری ایران خلیفه گرای اسلامی با القاعده ، کشور را تبدیل به حیات خلوت گروه های تروریستی و افراط گرا تبدیل کرده و مدیریت از این گروه های افراطی در راستای سرکوب مخالفان بهره خواهد گرفت . همچنان که در تحولات اخیر به ویژه پس از انتخابات حاکمیت به سبب فقدان مشروعیت و مقبولیت ناچار به استفاده از نیروهای حزب الله لبنان و دیگر گروه های افراطی ستیزه جو برعلیه مردم خردمند ایران شد .
اما این تحول ژئواستراتژیک ارزشی چه عواقبی در پی خواهد داشت ؟
با توجه به گرایش افراط گرایی ایران از سویی در درون بخشی از مدیریت جهان عقلانی و آزادی در برابر ایران اسلامی قرار خواهد گرفت و از سویی بخشی دیگر در پی مصلحت جویی نظام خلیفه گرایی و خلفای قرن بیست و یکم تمامی ارزش های دینی و اخلاقی را از میان برده و با پوششی ظاهری در راستای تنظیم عوام متعصب حرکت خواهد کرد . همان گروهی که از دیدگاه شیعیان موجب گردیدند که امثال حسین بن علی (ع) کشته شود و آنها آن را روشی درست در دین داری دانسته و شادی نمایند .
با این حال از آنجا که افراط گرایی و گرایش بسوی القاعده ای کردن سیستم با خلیفه گرایی مصلحت جویانه در تضاد بنیادین می باشد ، سیستم تصمیم خواهد گرفت که با سرکوب بخشی از افراطیون مخالف خود آنها را بسوی دیگر جوامع سوق دهد . لذا امکان تشدید حرکات چچنی ها ، ایغور ها ، ...در کشور های متحد با ایران خلیفه گرا که در تضاد با منافع خلیفه گرایی برای وجود و حضوری پایدار است وضعیت کشور را بحرانی تر خواهد کرد و این آغازی خواهد گردید برای گسست متحدان طبیعی ایران خلیفه گرا همچون چین – روسیه و سوریه و... و در همان زمان به سبب رویارویی ایران خلیفه گرا با نهاد های قدرتمند لیبرالیستی و آزادی خواهی جهانی و داخلی بشدت بر دامنه ی تعارضات افزوده خواهد شد . افزایش دامنه ی تعارضات و پارادکس های درون سیستمی رژیم خلیفه گرای ایران از این پس بر میزان بحران های اجتماعی افزوده و فقدان هماهنگی در رفتار های عملی و کرداری نظام بر شدت ویرانی کشور خواهد افزود .روندی که در نهایت در کمتر از 5 سال آینده فرو خواهد ریخت در عین حالی که در طی این مدت 5 سال یعنی تا موقع از هم پاشیدن حاکمیت ، رژیم موجب قتل و غارت بیش از حد مخالفان و انسانها در کشور گردیده و بسیاری از زندانی ها را قربانی خواهد کرد و جرم و جنایت های سازمان یافته ای که نظام اسلامی ایران پشت آنها خود را پنهان نموده در جامعه شیوع یافته و توسعه ای بیش از اندازه را تجربه خواهد نمود .
به هر روی آنچه که باید در این میان بخاطر داشت و هرگز از نقش آن نگذشت شیوه ی بسیار عقلایی ایلات متحده در رفتار سنجی و تحول راهبردی ارزش ها در جهان معاصر است . ایلات متحده به رهبری آقای اوباما نقطه صقل آزادی خواهی و انسان دوستی را در ظاهر از آمریکا به اروپا کشاند و اروپا را که به سبب ملاحضاتی همواره از ایران دفاع می کرد رودروی ایران خلیفه گرا گذاشت و در پی آن با تحولی در ساختار ایغور ها و نظام قومی چین آخرین بارقه ی مشروعیت دینی از ایران را گرفت و این دو کشور را نیز در برابر هم قرار داد در عین حالی که در سنگر روسیه ای ایران نفوذ کرده و آن کشور را آماده ساخت تا بسرعت بسوی ایلات متحده ی آمریکا رفته و مشروعیتی دوباره باز یابد .
بدین سان راهبرد تغییر ژئواستراتژی ارزشی از ایلات متحده بسوی اروپا و از ایران بسمت ترکیه و به حاشیه رانده شدن ایران پاسخی مطلوب گرفت و حاکمیت غیر عالمانه ی ایران در دامچاله ای افتاد که به درستی آقای اوباما آن را طراحی و تدبیر نموده بود .
با این همه مساله ی مهم و راهبردی آن است که آیا همچنان ایران بر سیستم خلیفه گرایی خویش که آغازی برای تشکیل دولتهای شاهنشاهی ائدولوژیک است پافشاری نموده و یا خواهد توانست خود را اصلاح کرده و کشور را از این ویرانی و دین را از این اضمحلال قطعی نجات دهد ؟
ندا برای تو و همه ی کسانی که جان باختند در عین بیگناهی
و برای آنان که از این پس در حوادث سائوپلوشدن کشور جان خواهند داد و در زندانها خواهند مرد تا آزادی بیاد داشته باشد که ائدولوژی نمی تواند آزادی و شرافت و حرمت را نصیب انسانیت نماید .
ندا هرگز پس از تو و آشویتس نمی توان شعری گفت . شعر ها تمام شده است ، چرا که آزادی – شرافت و اسلام ارزشمند و متعالی فرو ریخته و آوار آن سقوط آخرین دژ قلعه ای است که در قرن بیست و یکم اراده ی تشکیل خلیفه گرایی و شاهنشاهی ائدولوژیک داشت .
ندا تو در روز یک شنبه رفتی و روز های بسیاری خواهد آمد تا بخاطر بسپارد چشمهای بازتو را در هنگامی که جان می دادی و تیری سینه ات را شکافته بود . ندا تو نمادی از صدها کشته ی آزادی طلبی روح مردمانی صلح جو هستی که در اوج گمنامی – غربت و انده برای شرافت انسان ماندن در خوابگاه دانشجویان جان دادند ، در خیابانهای شهر های مشهد – اصفهان – شیراز – تبریز و تهران جان دادند ... ندا بی تو هرگز نمی توان شعری برای آزادی و عشق سرود همچنان که پس از آشویتیس انسانیت نیز با کشتار یهودیان بیگناه در زندان های نازی ها به پایان شاعرانگی خود رسید .
برای تمامی بچه های بیگناه ایران که در طی این مدت جان باختند برای حرمت انسان ماندن در میان خونخواران دژخیم
برای تو ندا – سهراب – کیانوش
اشتراک در:
پستها (Atom)


