۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه


مالزي چگونه عقب‌ماندگي را پشت‌سر گذاشت؟
( مقایسه سخنرانی دکتر احمدی نژاد و ماهاتیر محمد نخست وزیر اسبق مالزی )
متن سخنرانی دکتر ماهاتیر محمد فقط از باب مقایسه با سخنرانی های مدیریت در ایران امده است ،
ما در ایران با پدیده ی نیروی گریز از مرکز در حواشی کشور مواجهیم ، اختلافات مرزی گسترده ای با کشور های همجوار داریم و از همه مهمتر خود را قطب عالم اسلام و دنیای ضد امپریالیستی می دانیم ، با این حال فقرای ایران بیش از 25 در صد افراد کل کشور بوده و بیش از 14 میلیون نفر در زیر خط فقر مطلق بسر می برند ، میزان بیکاری 11 در صد ( بنا به گفته ی وزیر کار ) و 30 در صد بنا به محاسبات می باشد ، بزرگترین منبع در آمد کشور تولید و صادرات نفت بوده و محصولات صنعتی ایران تقریبا در هیچ کجای دنیا خواهانی ندارد . در شعار هم ما مشت های بزرگی داریم که به دهان شرق و غرب عالم می کوبیم و لبته هنوز قادر نیستیم در آمد سرانه ی کشور را با نرخ برابری دلار از 2800 دلار افزون تر سازیم ، بیش از 10 میلیون نیروی کار حقوق بگیر از دولت داریم و هیچ کاری درست انجام نمی شود ، بهره وری کارمندان دولت در ایران بشدت پائین بوده و در بین 120 کشور جهان ما رتبه ی 116 را داریم ؛ یعنی فقط 4 کشور از ما وضعیت بدتری دارند و...> این مشکلات درست مشابه با معضلاتی است که مالزی در ابتدای تاسیس با ان مواجه بوده است ، اما چرا مالزی ، مالزی شد و ایران نمی تواند پس از 30 سال انقلاب ، اندکی در بستر توسعه ی ملیو کاهش فقر و بیکاری گام بردارد ؟.اما چرا مالزی ، مالزی شد ، برای درک این پدیده کافی است متون سخنرانی دو رهبر اجرایی را با هم مقایسه کنید .
برای مقایسه چند سطر از سخنرانی ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران اقای دکتر احمدی نژاد را درج می کنیم . نتیجه و استنتاج در مقایسه ی میان این دو سخنرانی بر عهده ی خودتان.
دکتر احمدی نژاد در دومین سفر استانی خود به استان گیلان :حضور مردم در این گونه صحنه ها معادلات جهانی را عوض می کند . و باور من بر این است که این صحنه ها تجلی قدرت خدا است که به دست و قدم بهترین انسانهای دنیا مطرح می شود . همه ی مستکبرین دنیا امروز در برابر ملت ما بخاطر خلق این صحنه ها عقب نشسته اند . درست در لحظه ای که دنیای مادی و خود خواه و نظامی گری با شکست مواجه شده است این حرکت مردم گیلان برای ملت های دنیا می تواند نوید خوبی باشد . این برخورد مردم گیلان بار مسولئیت مارا دو چندان و تعهد مارا نسبت به انان بیشتر کرده است
( خبر گذاری جمهوری اسلامی . ایرنا 26 مهر 1387)
- شایسته است که بدانید این سفر و گفتار غیر از آن سفری بود که اخبار آن را به این شکل درج کردند دکتر احمدی نژاد در سفر اول استانی خود به گیلان گفتند: بر خلاف دیدگاه بعضی از افراد ، من معتقدم زنان گیلانی با حفظ عفاف خود در عرصه های کشاورزی حضور داشته اند ...( خبرگذاری آفتاب 10 اسفند 1385 )، این خبر بعد توسط دفتر ریاست جمهوری کذب نامیده شد و نامه ای برای مسئول روزنامه ی اعتماد ارسال شد و در آن توضیح داده شد که ایسنا این خبر را جعل کرده است و... روزنامه ی اعتماد ملی نیز این تکذیبه را درج کرد ولی از دفتر اطلاع رسانی ریاست جمهوری هیچ واکنشی دیده نشد و...-
دکتر احمدی نژاد در محضر آیت .. جوادی آملی گفت : ... یکی از همان جمع به من گفت : وقتی تو شروع کردی و بسم ... و الهم را گفتی ، من دیدم یک نوری آمد ، تو را احاطه کرد و تو تا آخر در حصن و حصاری رفتی . این را من خودم هم احساس کردم . که فضا یک دفعه عوض شد و همه حدود بیست و هفت ، هشت دقیقه تمام ، این سران مژه نزدند ، این که من میگم مژه نزدند ، غلو نمی کنم ،اغراق نیست ، چون نگاه می کردم ، همه ی سران مبهوت مانده بودند ، انگار یک دستی همه ی انان را گرفته بود ،آنجا نشانده بود ، چشم ها و گوش هایشان را باز کرده بود که ببینند از جمهوری اسلامی پیام چیست ؟ ( 6 آذر 1384 . بازتاب )
من به این مهر سکوت
من به این تاریکی
من به ما من به فرسودگی ذهن
خودم معترضم
که چرا شوق آغاز
مراو
منی
چون من را
ز خودم دزدیدند
به کجا بر گردم ؟
حق برگشتن را زتنم دزدیدند

سخنرانی دكتر ماهاتيرمحمد نخست‌وزير اسبق مالزي در اصفهان :
( وي در زمان رياست خود، فعاليت‌هايي را براي تحقق توسعه‌ كشور خود انجام داد و نقش بسزايي در اجرايي كردن برنامه 2020 مالزي داشت و از سوي ديگر پروژه‌هايي را براي فقرزدايي و اشتغال عمومي از طريق تثبيت مالكيت و گسترش آن به انجام رساند. )
... زماني كه در سال 1957 استقلال كسب كرديم. وقتي ما مستقل شديم مالزي كشور تقريبا فقيري بود و درآمد سرانه 200 دلاري داشت، ما فقط صادرات لاستيك و قلع داشتيم و رشد ما در واقع متوقف بود. ما اين شانس‌ را داشتيم كه كشور ما ثبات سياسي داشت و اين به‌رغم آن بود كه مردم مالزي از سه گروه مختلف با يك فرهنگ زبان و مذهب مخصوص به خود تشكيل شده‌اند. ما در مالزي ماليسي‌ها را داريم كه طبق تعريف مسلمانند، تعداد بسيار زيادي چيني داريم كه دينشان بودايي است و همچنين هندي‌ها كه اكثرا هندو هستند، به علاوه شمار زيادي از ساكنان كه مسيحي هستند. به‌نظر مي‌رسد تلفيق اين قوميت‌ها نبايد داراي ثبات باشد اما خوشبختانه اولين نخست‌وزير به‌گونه‌اي توانست اين موافقت را به‌وجود بياورد، او ثروت و دارايي را ميان همه مردم تقسيم كرد و توانست از اين طريق ثباتي خاص در مالزي پديد آورد. ما البته يك كشور دموكراتيك هستيم كه بايد خودمان را به قوانين و مقررات محدود كنيم، به همين دليل ما تضاد و منافع زيادي نداريم به‌جز سال 1969 كه مقداري مخالفت‌هاي قومي داشتيم و از آن واقعه درس‌هايي گرفتيم. در آن واقعه حدود 200 نفر كشته شدند و اموال زيادي از بين رفت.ما از خودمان سوال كرديم اصلا چه فايده‌اي داشت اين تضادها؟ تصميم گرفتيم به توافق اوليه خودمان يعني تقسيم همه چيز بين مردم و گروه‌هاي مختلف بازگرديم و تعامل كنيم كه در اين صورت است كه رشد مالزي بيش از گذشته خواهد شد . ما در واقع يك دولت ملي داريم و هدفمان خدمت بيشتر و بهتر به مردم و كشور است. براي اين منظور بايد به‌گونه‌اي بتوانيم از دارايي‌هاي خودمان استفاده و براساس داشته‌هايمان رشد كنيم.تصميم گرفتيم صنعتي بشويم اما اين صنعتي شدن چگونه بود، وقتي كه ما تكنولوژي و دانش فني و بازار را نداشتيم. اگر بخواهيم صنعتي بشويم بايد درهاي كشور را روي خارجي‌ها باز كنيم تا آنان در صنايع توليدي كشور ما سرمايه‌گذاري كنند. در واقع هدف، آوردن صنعت به مالزي بود براي توليد و كار. بنابر اين علاقه‌اي نداشتيم كه سرمايه‌گذاران ماليات بدهند و اين فضاي مطلوب سرمايه‌گذاران براي آن بود كه سياست ماليات تاجرپسند ايجاد كنيم، آنها نيز علاقه‌مند شدند. اين اقدام زماني انجام شد كه كشور ما به‌تازگي مستقل شده بود و مي‌خواست از شر خارجي‌ها خلاص شود و صنايع را ملي كند. در عين‌حال اين استقبال خارجي‌ها ما را نگران كرد كه شايد آنان اقتصاد ما را بي‌ثبات كنند. ما در اين زمان برعكس ملي كردن صنايع و شركت‌ها حدود 60درصد سهام شركت‌هاي ثبت شده را به خارجي‌ها واگذار كرديم و به آنها گفتيم كه بايد كاري كنند كه ما قادر به انجام آن نبوديم. در واقع آنان بايد صنعت توليد كار را پايه‌گذاري مي‌كردند كه پذيرفتند. در حال حاضر مالزي نيازمند نيروي كار خارجي است. از 27ميليون جمعيت مالزي حدود دو ميليون نفر كارگران خارجي هستند و نيازمان هم تا حدودي تامين است. با ورود صنايع جديد، آموزش آن نيز آغاز شد.مالزيايي‌هاي زيادي ازجمله كارگران، مديران كل در شركت‌هاي خارجي استخدام شدند و تكنولوژي وارداتي آن را ياد گرفتند، با اين كار نه تنها اشتغال ايجاد شد بلكه تخصص هم در پي داشت و كشور به سمت رشد سريع حركت كرد. ملاك اين پيشرفت سريع آن است كه صادرات كل را از دو ميليارد دلار به بيش از 100ميليارد دلار فعلي رسانديم كه 82درصد آن كالاي ساخت مالزي است. از 650هزار بشكه نفت توليدي 250هزار بشكه آن را صادر مي‌كنيم. نفت، لاستيك، قلع، روغن نارگيل و... درصد كمي از صادرات را تشكيل مي‌دهند. اين به آن معنا نيست كه فقط توانايي توليد يك نوع كالا را داريم ما اين توانايي را داريم كه محصولات جديدي از فولاد آلومينيوم و فايبرگلاس درست كنيم. بايد بگويم كه الكترونيك 50درصد كالاهاي صادراتي ما را تشكيل مي‌دهد كه مردم هم در آن سهم دارند. در مورد مساله فقر در مالزي بايد بگويم با رسيدگي به وضع فقرا تعداد آنان را از 70درصد بيست سال قبل به 4درصد رسانده‌ايم و فقط يك درصد فقر محض داريم. مي‌بينيم كه دولت فقر را از طريق آموزش دادن به مردم براي پيدا كردن كار و تخصص ريشه‌كن كرد.بچه‌هاي كشاورزان بورس مي‌گيرند و تا سطح دانشگاه هزينه‌شان را دولت پرداخت مي‌كند. در زمان استقلال تعداد استاد دانشگاه در مالزي كافي نبود از اين‌رو دانشجويان را براي تحصيل به خارج فرستاديم. هم اكنون ما پنجاه هزار دانشجو داريم كه در كشورهاي آمريكا، انگليس، كانادا، استراليا، نيوزلند، مصر، هندوستان و پاكستان در حال تحصيلند، ما در نظر داريم آنها را به كشور بازگردانيم تا بتوانيم از طريق آنان تحصيلات جهاني به‌وجود بياوريم. در مالزي چون هزينه پايين است همه مي‌توانند به دانشگاه بروند. آموزش و پرورش در مالزي توانسته 90درصد مردم را با سواد كند و مي‌توانم بگويم مالزي كشور تحصيل‌كرده‌اي است. فرزندان كشاورزان سال‌هاي قبل اكنون مهندس و دكتر شده‌اند و پست‌هاي مهمي دارند و اين طريقي بود كه ما عمل كرديم. مالزي سياست 100درصد بازاري ندارد اما مي‌خواهيم از هر سيستمي تقليد كنيم، اگر سيستم كمونيستي بود و به‌درد بخور، از آن استفاده مي‌كنيم. اگر بازار آزاد بتواند به مردم كشور نفعي برساند از آن استقبال مي‌كنيم زيرا ياد گرفتيم كه چطور براي پيشرفت كشور برنامه‌ريزي كنيم، مثلا از طرح‌هاي پنج ساله كمونيست‌ها استفاده كرديم.ما چشم‌انداز 20 ساله هم داريم كه درازمدت است. در طرح پنج ساله مي‌توانيم براي پيشرفت كشور برنامه‌ريزي كنيم اما برنامه سي ساله نيازمند بينشي قوي است كه اسم آن را چشم‌انداز 2020 گذاشتيم و انتظار داريم در آن سال كشور كاملا پيشرفته‌اي باشيم. طبق تعريف خودمان اين سياست‌ها جهت را مشخص مي‌كند و به ما مي‌گويد كه براي پيشرفت چه كنيم. ما اكنون رشد هشت درصد داريم و بايد بتوانيم در سال 2020 كشور توسعه‌ يافته‌اي بشويم. البته مشكلات ناشي از خارج هم داريم كه مهمترين آن بحران مالي 98-1997 بود كه در بازار ارز ما به‌وجود آمد و ناگهان فقير شديم اما توانستيم با غلبه بر آن به رشد خود ادامه دهيم. ما در مالزي چند شركت كاملا دولتي داريم كه پتروناس شركت ملي نفت مالزي يكي از آنها است. اين شركت به‌گونه‌اي متفاوت از شركت‌هاي نفتي كار و بيشتر شبيه شركت‌هاي بزرگ چند مليتي عمل مي‌كند و در حال حاضر نيز در صنايع نفت 36 كشور كار مي‌كند. اين فعاليت‌ها در قالب اكتشاف حوزه‌هاي نفتي، لوله‌گذاري،‌ حمل و نقل و غيره است، اين شركت پول‌سازترين شركت دولتي در دنياست به‌گونه‌اي كه مالزي 66درصد منافع آن را مي‌گيرد. در بخش خصوصي كه نقش بسيار مهمي در جامعه دارد رقابت‌هاي خوبي وجود دارد و نتيجه آن رقابتي است كه در عملكرد شركت‌هاي توليدي و خدماتي خصوصي داريم.اين شركت‌ها در بازار سهام ثبت شده و قابل واگذاري به مردم است اما در عوض برخي كارهاي دولت زياد موفق نيست زيرا دفاتر دولتي نه ديدگاه بخش خصوصي را دارند و نه انگيزه‌اي براي بالا بردن بازده اقتصادي. بر اين اساس ما تصميم گرفتيم در سال 1985 بيشتر شركت‌ها را خصوصي كنيم كه اين كار يك حسن بود.فرودگاه‌ها، شركت‌هاي عمراني، خطوط هوايي، شركت‌هاي آب و برق و بسياري از شركت‌هاي كوچك دولتي خصوصي شدند.اين در حالي بود كه دولت هم مقداري از سهام اين شركت‌ها را خريد كه اين عملكرد موفقي بود. اما اين اقدام ناكامي‌هايي هم داشت چون در پي بحران مالي سال‌هاي 98-1997 بسياري از شركت‌ها ورشكست شدند. برخي دوباره دولتي شدند و برخي مانند خطوط هوايي دوباره تجديد ساختار كردند و ضررها جبران شد. بنابراين شركت‌هاي ثبت شده در بورس به مردم اجازه مي‌دهد كه ثروت توليدشده را ميان خودشان تقسيم كنند كه اين همان تعاوني است. تعاوني‌ها نه تنها در تجارت بلكه در زندگي اجتماعي مردم نيز نقش مهمي دارند. اينها مانند شركت‌هاي بيمه هستند كه در مواقع بحران به كمك مردم مي‌آيند. تعاوني‌ها با ايجاد فروشگاه‌هاي مناسب كالاي ارزان‌قيمت عرضه مي‌كنند كه البته در اقتصاد مالزي نقش ويژه‌ خود را دارند. ما سعي كرديم بين اقوام موجود در مالزي تعادل ايجاد كنيم اما افراد بومي زياد ثروتمند نيستند، بلكه سهامدارند. در‌حال‌حاضر مردم واحدهايي به ارزش 300ميليارد رينگيت خريده‌اند كه ارزش هر سهم آن يك دلار است. دراين يونيتراست مديران هم حضور دارند و مردم در صورت نياز مي‌توانند پول خود را دريافت كنند.همه شركت‌هاي بزرگ در مالزي سهامي دارند كه متعلق به يونيتراست و به طور غيرمستقيم اين سهام به مردم واگذار مي‌شود و مردم صاحبان شركت‌ها محسوب مي‌شوند كه عملكرد خيلي خوبي هم داشته است. در‌حال‌حاضر با توسعه اين يونيتراست‌ها كه تعدادشان به 9 واحد مي‌رسد دانشجويان، كشاورزان و قشرهاي مختلف مردم از طريق آن در ثروت كشور سهيم هستند. اين يونيتر است به گونه‌اي طراحي شده كه سهامداران در ضرر و زيان آن شريك نيستند و اين براي مردم كشورهاي در حال توسعه بسيار جالب است. همچنين بانك‌هاي پس‌اندازي داريم كه صندوق‌ پس‌انداز كارگران است. يكي از آنها EDP است كه در‌حال‌حاضر حدود يك ميليارد دلار سهام دارد. اين بانك هر ماه حدود يك ميليارد رينگيت سود پرداخت مي‌كند. اين مبلغ از طريق سرمايه‌گذاري در صنايع و سود حاصل از تجارت پرداخت مي‌شود.اين نيز فرصتي است براي كارگران كه غيرمستقيم در صنايع بزرگ سرمايه‌گذاري كنند. در كنار اينها صندوق ديگري داريم به نام صندوق حجاج. همه ساله 500 هزار زائر به حج مي‌روند، اين صندوق به حجاج اين امكان را مي‌دهد كه از طريق سرمايه‌گذاري پولشان هزينه كمتري براي اين سفر پرداخت كنند. همانطور كه مي‌دانيد وقتي شما پول پس‌انداز مي‌كنيد و سرمايه‌گذاري نكنيد ارزش پول شما كم مي‌شود، اما وقتي در صندوق حجاج سرمايه‌گذاري مي‌كنيد با سود حاصل از آن مجبور نيستيد الباقي هزينه پرداختي را از جيبتان بپردازيد. در واقع به نفع حجاج است كه در اين صندوق سرمايه‌گذاري كنند. صندوق‌هاي كوچك ديگري هم در مالزي وجود دارد كه ميزان پس‌انداز مردم در آن بسيار زياد است. ما حدود 40% از درآمد ناخالص ملي را صرفه‌جويي و پس‌انداز مي‌كنيم به اين ترتيب ما پول مردم را مديريت و آنان را در دارايي‌هاي كشور سهيم مي‌كنيم البته تعاوني‌ها نمي‌توانند با صندوق يونيتراست يا صندوق حجاج مقايسه بشوند. با اين فرآيند ثروت كشور بين مردم توزيع شده و ما توانسته‌ايم نرخ فقر را تا 4% پايين بياوريم و حتي مي‌توانيم با گذشت زمان آن را به 1% برسانيم كه اين فقط با بسيج مردم براي پشتيباني از دولت امكان‌پذير است. مردم بايد تابع مقررات باشند اگر بخواهند تظاهرات، شورش و اعتصاب بكنند اقتصاد نمي‌تواند پيشرفت كند لذا افرادي كه به مجلس مي‌روند سياست‌ها را براي مردم تشريح و به شكايات آنان درباره خدمات دولت گوش مي‌كنند. با اين تعامل دولت مي‌تواند نيازهاي مردم را شناسايي و رفع كند و ميزان حمايت از دولت را به دست آورد. مساله ديگر مساله زمان است كه دولت براي انجام كارها به آن نياز دارد. گفته شد بنده 22 سال نخست‌وزير بودم كه زماني طولاني است. 5 انتخابات را پشت‌سر گذاشتم و در همه آنها پيروز شدم اما مهم آن است كه نمي‌توان در مدتي كوتاه كارهايي انجام داد. شايد بدانيد كه ژاپني‌ها نخست‌وزيرشان را هر دو سال يك بار عوض مي‌كردند اگرچه كشورشان بسيار پيشرفت كرده اما با اين روند هيچيك از نخست‌وزيرها نمي‌توانستند كار بزرگي انجام بدهند. وقتي اقتصاد دچار ركود شد نخست‌وزيري كه انتخاب مي‌شد عملا نمي‌توانست كاري صورت دهد و نخست‌وزير بعدي هم همين‌طور در برخي از كشور‌ها اين دوره 5سال است، اما اين 5سال هم ممكن است، كافي نباشد. براي برنامه‌ريزي يك كشور حداقل 10سال زمان لازم است. در دوره‌هاي 5ساله، سال اول متوجه مي‌شويد كه بايد با چه كسي چگونه رفتار كنيد، سال دوم شروع به برنامه‌ريزي مي‌كنيد و سال بعد مجلس طرح را قبول مي‌كند سال چهارم شروع به اجرا مي‌كنيد و سال پنجم هم بايد برويد. اين حتي در مورد رييس‌جمهور آمريكا هم صادق است چون مدت دوره او چهار سال است. فكر مي‌كنم كه براي برقراري يك طرح توسعه اين زمان كافي نيست.ممكن است اين زمان براي نابودي يك كشور كافي باشد ولي براي توسعه آن، خير. به هر حال نخست‌وزير بايد بداند كه چگونه برنامه‌ريزي كند و چگونه آن را به اجرا بگذارد.در مالزي محدوديتي وجود ندارد و نخست‌وزير تا زماني كه به او راي مي‌دهند مي‌تواند در سمت خود باقي بماند. حتي تا آخر عمر ولي من فكر مي‌كنم كه 22سال براي من كافي بود و من از سمت خود استعفا دادم و سعي كردم به نخست‌وزير بعدي اين شانس را بدهم كه كاري را كه براي ملت خوب هست، انجام بدهد.دولت بايد قوي باشد و مدت زمان كافي براي توسعه داشته باشد و در ضمن بايد بداند كه اين توسعه را چگونه بايد انجام بدهد.در مالزي آمديم ايده‌هايي را به عاريت از كشور‌هاي ديگر گرفتيم. ما اسم اين را نگاه به شرق گذاشتيم. منظور از شرق، ژاپن و كره‌جنوبي است. اين دو كشور‌هايي هستند كه خيلي سريع پيشرفت كردند و ما مي‌خواهيم علت آن را بدانيم. پس از تحقيق دريافتيم كه وجدان كاري، فرهنگ و نظام ارزشي آنها به آنها اجازه داد كار‌هايي را كه فكر آن را هم نمي‌كردند انجام بدهند. ما سيستم مديريت آنها را نيز به عاريت گرفتيم. يكي از چيز‌هايي كه ما وضع كرديم تعامل نزديك دولت و بخش‌خصوصي بود. اين تعامل به شما اين توانايي را مي‌دهد كه تجارت خيلي راحت انجام بشود و سود آن نيز از طريق ماليات به دولت برگردد. مثلا در مالزي ماليات بر درآمد از 48درصد شروع مي‌شود ولي تا 28درصد هم آن را پايين مي‌آوريم. ما ماليات‌هاي ديگر را هم كمتر كرديم كه به مردم فشار نيايد، بيشتر ماليات‌هاي ما ماليات بر عملكرد شركت‌ها است. مردم زياد از پرداخت ماليات اذيت نمي‌شوند به جز ماليات واردات خودرو چون ما مي‌خواهيم مردم خودرو‌هاي خودمان را استفاده كنند. دولت نيز از طريق ميدان دادن به بخش‌خصوصي هيچ سرمايه‌گذاري نمي‌كند اما 28درصد سود بخش‌خصوصي نصيبش مي‌شود كه اين بازده بسيار خوبي است. ما بخش‌خصوصي را از راه‌هاي ديگر، مثلا به وجود آوردن زيرساخت‌ها كمك مي‌كنيم. البته اين فقط براي بخش‌خصوصي نيست، بلكه براي كل اقتصاد كشور است. ما پروژه‌هاي بسيار بزرگ را كه برخي آن را مگاپروژه يا ابرپروژه مي‌نامند در كشور داريم و بخش‌خصوصي مي‌تواند اجراي آن را برعهده بگيرد. اين طرح‌ها نظير ساخت‌ يك شهر و اداره آن است. دولت براي ساخت فرودگاه و يا احداث سد و بندرگاه‌ها هم به بخش‌خصوصي كمك مي‌كند، زيرا اين كار علاوه بر تشويق سرمايه‌گذار براي دولت هم سود و بازگشت سرمايه را به دنبال دارد. در واقع دولت با يك‌دلاري كه هزينه مي‌كند مي‌تواند 5/1دلار بازگردان سرمايه داشته باشد كه از طريق همان، ماليات به دست مي‌آيد.ما همچنين در مالزي از منابع بسيار كم توانستيم رشد بسيار بالايي داشته باشيم و از طرق مختلف براي توسعه كشورمان عمل كنيم. البته ما عظمت كشور ايران را نداريم.ايران يكي از پيشگامان تمدن بوده است كه مالزي در مقايسه با آن بسيار ابتدايي است، اما توانست بسيار سريع پيشرفت بكند. من در اينجا مي‌گويم كه ما چگونه توانستيم افرادي را كه دچار عقده خودكم‌بيني بودند متقاعد كنيم كه به خود بيايند.ملت‌ها فكر مي‌كنند كه به اندازه ديگران نمي‌توانند كار انجام بدهند. مالزيايي‌ها هم فكر مي‌كردند كه نمي‌توانند مثل اروپايي‌ها پيشرفت بكنند و اين توانايي را ندارند. اگر اين احساس در ملتي به وجود بيايد هيچ‌وقت نمي‌تواند پيروز شود. ما شعاري داشتيم كه مالزي مي‌تواند و سعي كرديم كه مردم را متقاعد و آنان را به كارهايي كه فكر مي‌كردند توانايي انجام آن را ندارند مجبور كنيم.در واقع داستان مردي است كه مي‌خواست به تنهايي دنيا را سير كند و موفق به انجام اين كار شد. افراد زيادي در دنيا هستند كه قله اورست را فتح و يا با پاي پياده كشور‌ها را طي و يا آب‌هاي كانال مانش را شنا كردند تا بگويند كه مي‌توانند.پس از انتشار اخبار پيروزي اين افراد، ما نيز از اين عقده حقارت خود خارج مي‌شويم.
سخنرانی ماهاتيرمحمد نخست‌وزير اسبق مالزي در اصفهان :
(وي در زمان رياست خود، فعاليت‌هايي را براي تحقق توسعه‌ كشور خود انجام داد و نقش بسزايي در اجرايي كردن برنامه 2020 مالزي داشت و از سوي ديگر پروژه‌هايي را براي فقرزدايي و اشتغال عمومي از طريق تثبيت مالكيت و گسترش آن به انجام رساند. )زماني كه در سال 1957 استقلال كسب كرديم. وقتي ما مستقل شديم مالزي كشور تقريبا فقيري بود و درآمد سرانه 200 دلاري داشت، ما فقط صادرات لاستيك و قلع داشتيم و رشد ما در واقع متوقف بود. ما اين شانس‌ را داشتيم كه كشور ما ثبات سياسي داشت و اين به‌رغم آن بود كه مردم مالزي از سه گروه مختلف با يك فرهنگ زبان و مذهب مخصوص به خود تشكيل شده‌اند. ما در مالزي ماليسي‌ها را داريم كه طبق تعريف مسلمانند، تعداد بسيار زيادي چيني داريم كه دينشان بودايي است و همچنين هندي‌ها كه اكثرا هندو هستند، به علاوه شمار زيادي از ساكنان كه مسيحي هستند. به‌نظر مي‌رسد تلفيق اين قوميت‌ها نبايد داراي ثبات باشد اما خوشبختانه اولين نخست‌وزير به‌گونه‌اي توانست اين موافقت را به‌وجود بياورد، او ثروت و دارايي را ميان همه مردم تقسيم كرد و توانست از اين طريق ثباتي خاص در مالزي پديد آورد. ما البته يك كشور دموكراتيك هستيم كه بايد خودمان را به قوانين و مقررات محدود كنيم، به همين دليل ما تضاد و منافع زيادي نداريم به‌جز سال 1969 كه مقداري مخالفت‌هاي قومي داشتيم و از آن واقعه درس‌هايي گرفتيم. در آن واقعه حدود 200 نفر كشته شدند و اموال زيادي از بين رفت.ما از خودمان سوال كرديم اصلا چه فايده‌اي داشت اين تضادها؟ تصميم گرفتيم به توافق اوليه خودمان يعني تقسيم همه چيز بين مردم و گروه‌هاي مختلف بازگرديم و تعامل كنيم كه در اين صورت است كه رشد مالزي بيش از گذشته خواهد شد . ما در واقع يك دولت ملي داريم و هدفمان خدمت بيشتر و بهتر به مردم و كشور است. براي اين منظور بايد به‌گونه‌اي بتوانيم از دارايي‌هاي خودمان استفاده و براساس داشته‌هايمان رشد كنيم.تصميم گرفتيم صنعتي بشويم اما اين صنعتي شدن چگونه بود، وقتي كه ما تكنولوژي و دانش فني و بازار را نداشتيم. اگر بخواهيم صنعتي بشويم بايد درهاي كشور را روي خارجي‌ها باز كنيم تا آنان در صنايع توليدي كشور ما سرمايه‌گذاري كنند. در واقع هدف، آوردن صنعت به مالزي بود براي توليد و كار. بنابر اين علاقه‌اي نداشتيم كه سرمايه‌گذاران ماليات بدهند و اين فضاي مطلوب سرمايه‌گذاران براي آن بود كه سياست ماليات تاجرپسند ايجاد كنيم، آنها نيز علاقه‌مند شدند. اين اقدام زماني انجام شد كه كشور ما به‌تازگي مستقل شده بود و مي‌خواست از شر خارجي‌ها خلاص شود و صنايع را ملي كند. در عين‌حال اين استقبال خارجي‌ها ما را نگران كرد كه شايد آنان اقتصاد ما را بي‌ثبات كنند. ما در اين زمان برعكس ملي كردن صنايع و شركت‌ها حدود 60درصد سهام شركت‌هاي ثبت شده را به خارجي‌ها واگذار كرديم و به آنها گفتيم كه بايد كاري كنند كه ما قادر به انجام آن نبوديم. در واقع آنان بايد صنعت توليد كار را پايه‌گذاري مي‌كردند كه پذيرفتند. در حال حاضر مالزي نيازمند نيروي كار خارجي است. از 27ميليون جمعيت مالزي حدود دو ميليون نفر كارگران خارجي هستند و نيازمان هم تا حدودي تامين است. با ورود صنايع جديد، آموزش آن نيز آغاز شد.مالزيايي‌هاي زيادي ازجمله كارگران، مديران كل در شركت‌هاي خارجي استخدام شدند و تكنولوژي وارداتي آن را ياد گرفتند، با اين كار نه تنها اشتغال ايجاد شد بلكه تخصص هم در پي داشت و كشور به سمت رشد سريع حركت كرد. ملاك اين پيشرفت سريع آن است كه صادرات كل را از دو ميليارد دلار به بيش از 100ميليارد دلار فعلي رسانديم كه 82درصد آن كالاي ساخت مالزي است. از 650هزار بشكه نفت توليدي 250هزار بشكه آن را صادر مي‌كنيم. نفت، لاستيك، قلع، روغن نارگيل و... درصد كمي از صادرات را تشكيل مي‌دهند. اين به آن معنا نيست كه فقط توانايي توليد يك نوع كالا را داريم ما اين توانايي را داريم كه محصولات جديدي از فولاد آلومينيوم و فايبرگلاس درست كنيم. بايد بگويم كه الكترونيك 50درصد كالاهاي صادراتي ما را تشكيل مي‌دهد كه مردم هم در آن سهم دارند. در مورد مساله فقر در مالزي بايد بگويم با رسيدگي به وضع فقرا تعداد آنان را از 70درصد بيست سال قبل به 4درصد رسانده‌ايم و فقط يك درصد فقر محض داريم. مي‌بينيم كه دولت فقر را از طريق آموزش دادن به مردم براي پيدا كردن كار و تخصص ريشه‌كن كرد.بچه‌هاي كشاورزان بورس مي‌گيرند و تا سطح دانشگاه هزينه‌شان را دولت پرداخت مي‌كند. در زمان استقلال تعداد استاد دانشگاه در مالزي كافي نبود از اين‌رو دانشجويان را براي تحصيل به خارج فرستاديم. هم اكنون ما پنجاه هزار دانشجو داريم كه در كشورهاي آمريكا، انگليس، كانادا، استراليا، نيوزلند، مصر، هندوستان و پاكستان در حال تحصيلند، ما در نظر داريم آنها را به كشور بازگردانيم تا بتوانيم از طريق آنان تحصيلات جهاني به‌وجود بياوريم. در مالزي چون هزينه پايين است همه مي‌توانند به دانشگاه بروند. آموزش و پرورش در مالزي توانسته 90درصد مردم را با سواد كند و مي‌توانم بگويم مالزي كشور تحصيل‌كرده‌اي است. فرزندان كشاورزان سال‌هاي قبل اكنون مهندس و دكتر شده‌اند و پست‌هاي مهمي دارند و اين طريقي بود كه ما عمل كرديم. مالزي سياست 100درصد بازاري ندارد اما مي‌خواهيم از هر سيستمي تقليد كنيم، اگر سيستم كمونيستي بود و به‌درد بخور، از آن استفاده مي‌كنيم. اگر بازار آزاد بتواند به مردم كشور نفعي برساند از آن استقبال مي‌كنيم زيرا ياد گرفتيم كه چطور براي پيشرفت كشور برنامه‌ريزي كنيم، مثلا از طرح‌هاي پنج ساله كمونيست‌ها استفاده كرديم.ما چشم‌انداز 20 ساله هم داريم كه درازمدت است. در طرح پنج ساله مي‌توانيم براي پيشرفت كشور برنامه‌ريزي كنيم اما برنامه سي ساله نيازمند بينشي قوي است كه اسم آن را چشم‌انداز 2020 گذاشتيم و انتظار داريم در آن سال كشور كاملا پيشرفته‌اي باشيم. طبق تعريف خودمان اين سياست‌ها جهت را مشخص مي‌كند و به ما مي‌گويد كه براي پيشرفت چه كنيم. ما اكنون رشد هشت درصد داريم و بايد بتوانيم در سال 2020 كشور توسعه‌ يافته‌اي بشويم. البته مشكلات ناشي از خارج هم داريم كه مهمترين آن بحران مالي 98-1997 بود كه در بازار ارز ما به‌وجود آمد و ناگهان فقير شديم اما توانستيم با غلبه بر آن به رشد خود ادامه دهيم. ما در مالزي چند شركت كاملا دولتي داريم كه پتروناس شركت ملي نفت مالزي يكي از آنها است. اين شركت به‌گونه‌اي متفاوت از شركت‌هاي نفتي كار و بيشتر شبيه شركت‌هاي بزرگ چند مليتي عمل مي‌كند و در حال حاضر نيز در صنايع نفت 36 كشور كار مي‌كند. اين فعاليت‌ها در قالب اكتشاف حوزه‌هاي نفتي، لوله‌گذاري،‌ حمل و نقل و غيره است، اين شركت پول‌سازترين شركت دولتي در دنياست به‌گونه‌اي كه مالزي 66درصد منافع آن را مي‌گيرد. در بخش خصوصي كه نقش بسيار مهمي در جامعه دارد رقابت‌هاي خوبي وجود دارد و نتيجه آن رقابتي است كه در عملكرد شركت‌هاي توليدي و خدماتي خصوصي داريم.اين شركت‌ها در بازار سهام ثبت شده و قابل واگذاري به مردم است اما در عوض برخي كارهاي دولت زياد موفق نيست زيرا دفاتر دولتي نه ديدگاه بخش خصوصي را دارند و نه انگيزه‌اي براي بالا بردن بازده اقتصادي. بر اين اساس ما تصميم گرفتيم در سال 1985 بيشتر شركت‌ها را خصوصي كنيم كه اين كار يك حسن بود.فرودگاه‌ها، شركت‌هاي عمراني، خطوط هوايي، شركت‌هاي آب و برق و بسياري از شركت‌هاي كوچك دولتي خصوصي شدند.اين در حالي بود كه دولت هم مقداري از سهام اين شركت‌ها را خريد كه اين عملكرد موفقي بود. اما اين اقدام ناكامي‌هايي هم داشت چون در پي بحران مالي سال‌هاي 98-1997 بسياري از شركت‌ها ورشكست شدند. برخي دوباره دولتي شدند و برخي مانند خطوط هوايي دوباره تجديد ساختار كردند و ضررها جبران شد. بنابراين شركت‌هاي ثبت شده در بورس به مردم اجازه مي‌دهد كه ثروت توليدشده را ميان خودشان تقسيم كنند كه اين همان تعاوني است. تعاوني‌ها نه تنها در تجارت بلكه در زندگي اجتماعي مردم نيز نقش مهمي دارند. اينها مانند شركت‌هاي بيمه هستند كه در مواقع بحران به كمك مردم مي‌آيند. تعاوني‌ها با ايجاد فروشگاه‌هاي مناسب كالاي ارزان‌قيمت عرضه مي‌كنند كه البته در اقتصاد مالزي نقش ويژه‌ خود را دارند. ما سعي كرديم بين اقوام موجود در مالزي تعادل ايجاد كنيم اما افراد بومي زياد ثروتمند نيستند، بلكه سهامدارند. در‌حال‌حاضر مردم واحدهايي به ارزش 300ميليارد رينگيت خريده‌اند كه ارزش هر سهم آن يك دلار است. دراين يونيتراست مديران هم حضور دارند و مردم در صورت نياز مي‌توانند پول خود را دريافت كنند.همه شركت‌هاي بزرگ در مالزي سهامي دارند كه متعلق به يونيتراست و به طور غيرمستقيم اين سهام به مردم واگذار مي‌شود و مردم صاحبان شركت‌ها محسوب مي‌شوند كه عملكرد خيلي خوبي هم داشته است. در‌حال‌حاضر با توسعه اين يونيتراست‌ها كه تعدادشان به 9 واحد مي‌رسد دانشجويان، كشاورزان و قشرهاي مختلف مردم از طريق آن در ثروت كشور سهيم هستند. اين يونيتر است به گونه‌اي طراحي شده كه سهامداران در ضرر و زيان آن شريك نيستند و اين براي مردم كشورهاي در حال توسعه بسيار جالب است. همچنين بانك‌هاي پس‌اندازي داريم كه صندوق‌ پس‌انداز كارگران است. يكي از آنها EDP است كه در‌حال‌حاضر حدود يك ميليارد دلار سهام دارد. اين بانك هر ماه حدود يك ميليارد رينگيت سود پرداخت مي‌كند. اين مبلغ از طريق سرمايه‌گذاري در صنايع و سود حاصل از تجارت پرداخت مي‌شود.اين نيز فرصتي است براي كارگران كه غيرمستقيم در صنايع بزرگ سرمايه‌گذاري كنند. در كنار اينها صندوق ديگري داريم به نام صندوق حجاج. همه ساله 500 هزار زائر به حج مي‌روند، اين صندوق به حجاج اين امكان را مي‌دهد كه از طريق سرمايه‌گذاري پولشان هزينه كمتري براي اين سفر پرداخت كنند. همانطور كه مي‌دانيد وقتي شما پول پس‌انداز مي‌كنيد و سرمايه‌گذاري نكنيد ارزش پول شما كم مي‌شود، اما وقتي در صندوق حجاج سرمايه‌گذاري مي‌كنيد با سود حاصل از آن مجبور نيستيد الباقي هزينه پرداختي را از جيبتان بپردازيد. در واقع به نفع حجاج است كه در اين صندوق سرمايه‌گذاري كنند. صندوق‌هاي كوچك ديگري هم در مالزي وجود دارد كه ميزان پس‌انداز مردم در آن بسيار زياد است. ما حدود 40% از درآمد ناخالص ملي را صرفه‌جويي و پس‌انداز مي‌كنيم به اين ترتيب ما پول مردم را مديريت و آنان را در دارايي‌هاي كشور سهيم مي‌كنيم البته تعاوني‌ها نمي‌توانند با صندوق يونيتراست يا صندوق حجاج مقايسه بشوند. با اين فرآيند ثروت كشور بين مردم توزيع شده و ما توانسته‌ايم نرخ فقر را تا 4% پايين بياوريم و حتي مي‌توانيم با گذشت زمان آن را به 1% برسانيم كه اين فقط با بسيج مردم براي پشتيباني از دولت امكان‌پذير است. مردم بايد تابع مقررات باشند اگر بخواهند تظاهرات، شورش و اعتصاب بكنند اقتصاد نمي‌تواند پيشرفت كند لذا افرادي كه به مجلس مي‌روند سياست‌ها را براي مردم تشريح و به شكايات آنان درباره خدمات دولت گوش مي‌كنند. با اين تعامل دولت مي‌تواند نيازهاي مردم را شناسايي و رفع كند و ميزان حمايت از دولت را به دست آورد. مساله ديگر مساله زمان است كه دولت براي انجام كارها به آن نياز دارد. گفته شد بنده 22 سال نخست‌وزير بودم كه زماني طولاني است. 5 انتخابات را پشت‌سر گذاشتم و در همه آنها پيروز شدم اما مهم آن است كه نمي‌توان در مدتي كوتاه كارهايي انجام داد. شايد بدانيد كه ژاپني‌ها نخست‌وزيرشان را هر دو سال يك بار عوض مي‌كردند اگرچه كشورشان بسيار پيشرفت كرده اما با اين روند هيچيك از نخست‌وزيرها نمي‌توانستند كار بزرگي انجام بدهند. وقتي اقتصاد دچار ركود شد نخست‌وزيري كه انتخاب مي‌شد عملا نمي‌توانست كاري صورت دهد و نخست‌وزير بعدي هم همين‌طور در برخي از كشور‌ها اين دوره 5سال است، اما اين 5سال هم ممكن است، كافي نباشد. براي برنامه‌ريزي يك كشور حداقل 10سال زمان لازم است. در دوره‌هاي 5ساله، سال اول متوجه مي‌شويد كه بايد با چه كسي چگونه رفتار كنيد، سال دوم شروع به برنامه‌ريزي مي‌كنيد و سال بعد مجلس طرح را قبول مي‌كند سال چهارم شروع به اجرا مي‌كنيد و سال پنجم هم بايد برويد. اين حتي در مورد رييس‌جمهور آمريكا هم صادق است چون مدت دوره او چهار سال است. فكر مي‌كنم كه براي برقراري يك طرح توسعه اين زمان كافي نيست.ممكن است اين زمان براي نابودي يك كشور كافي باشد ولي براي توسعه آن، خير. به هر حال نخست‌وزير بايد بداند كه چگونه برنامه‌ريزي كند و چگونه آن را به اجرا بگذارد.در مالزي محدوديتي وجود ندارد و نخست‌وزير تا زماني كه به او راي مي‌دهند مي‌تواند در سمت خود باقي بماند. حتي تا آخر عمر ولي من فكر مي‌كنم كه 22سال براي من كافي بود و من از سمت خود استعفا دادم و سعي كردم به نخست‌وزير بعدي اين شانس را بدهم كه كاري را كه براي ملت خوب هست، انجام بدهد.دولت بايد قوي باشد و مدت زمان كافي براي توسعه داشته باشد و در ضمن بايد بداند كه اين توسعه را چگونه بايد انجام بدهد.در مالزي آمديم ايده‌هايي را به عاريت از كشور‌هاي ديگر گرفتيم. ما اسم اين را نگاه به شرق گذاشتيم. منظور از شرق، ژاپن و كره‌جنوبي است. اين دو كشور‌هايي هستند كه خيلي سريع پيشرفت كردند و ما مي‌خواهيم علت آن را بدانيم. پس از تحقيق دريافتيم كه وجدان كاري، فرهنگ و نظام ارزشي آنها به آنها اجازه داد كار‌هايي را كه فكر آن را هم نمي‌كردند انجام بدهند. ما سيستم مديريت آنها را نيز به عاريت گرفتيم. يكي از چيز‌هايي كه ما وضع كرديم تعامل نزديك دولت و بخش‌خصوصي بود. اين تعامل به شما اين توانايي را مي‌دهد كه تجارت خيلي راحت انجام بشود و سود آن نيز از طريق ماليات به دولت برگردد. مثلا در مالزي ماليات بر درآمد از 48درصد شروع مي‌شود ولي تا 28درصد هم آن را پايين مي‌آوريم. ما ماليات‌هاي ديگر را هم كمتر كرديم كه به مردم فشار نيايد، بيشتر ماليات‌هاي ما ماليات بر عملكرد شركت‌ها است. مردم زياد از پرداخت ماليات اذيت نمي‌شوند به جز ماليات واردات خودرو چون ما مي‌خواهيم مردم خودرو‌هاي خودمان را استفاده كنند. دولت نيز از طريق ميدان دادن به بخش‌خصوصي هيچ سرمايه‌گذاري نمي‌كند اما 28درصد سود بخش‌خصوصي نصيبش مي‌شود كه اين بازده بسيار خوبي است. ما بخش‌خصوصي را از راه‌هاي ديگر، مثلا به وجود آوردن زيرساخت‌ها كمك مي‌كنيم. البته اين فقط براي بخش‌خصوصي نيست، بلكه براي كل اقتصاد كشور است. ما پروژه‌هاي بسيار بزرگ را كه برخي آن را مگاپروژه يا ابرپروژه مي‌نامند در كشور داريم و بخش‌خصوصي مي‌تواند اجراي آن را برعهده بگيرد. اين طرح‌ها نظير ساخت‌ يك شهر و اداره آن است. دولت براي ساخت فرودگاه و يا احداث سد و بندرگاه‌ها هم به بخش‌خصوصي كمك مي‌كند، زيرا اين كار علاوه بر تشويق سرمايه‌گذار براي دولت هم سود و بازگشت سرمايه را به دنبال دارد. در واقع دولت با يك‌دلاري كه هزينه مي‌كند مي‌تواند 5/1دلار بازگردان سرمايه داشته باشد كه از طريق همان، ماليات به دست مي‌آيد.ما همچنين در مالزي از منابع بسيار كم توانستيم رشد بسيار بالايي داشته باشيم و از طرق مختلف براي توسعه كشورمان عمل كنيم. البته ما عظمت كشور ايران را نداريم.ايران يكي از پيشگامان تمدن بوده است كه مالزي در مقايسه با آن بسيار ابتدايي است، اما توانست بسيار سريع پيشرفت بكند. من در اينجا مي‌گويم كه ما چگونه توانستيم افرادي را كه دچار عقده خودكم‌بيني بودند متقاعد كنيم كه به خود بيايند.ملت‌ها فكر مي‌كنند كه به اندازه ديگران نمي‌توانند كار انجام بدهند. مالزيايي‌ها هم فكر مي‌كردند كه نمي‌توانند مثل اروپايي‌ها پيشرفت بكنند و اين توانايي را ندارند. اگر اين احساس در ملتي به وجود بيايد هيچ‌وقت نمي‌تواند پيروز شود. ما شعاري داشتيم كه مالزي مي‌تواند و سعي كرديم كه مردم را متقاعد و آنان را به كارهايي كه فكر مي‌كردند توانايي انجام آن را ندارند مجبور كنيم.در واقع داستان مردي است كه مي‌خواست به تنهايي دنيا را سير كند و موفق به انجام اين كار شد. افراد زيادي در دنيا هستند كه قله اورست را فتح و يا با پاي پياده كشور‌ها را طي و يا آب‌هاي كانال مانش را شنا كردند تا بگويند كه مي‌توانند.پس از انتشار اخبار پيروزي اين افراد، ما نيز از اين عقده حقارت خود خارج مي‌شويم.

(دکتر ماهاتير بن محمد متولد 10 ژوئيه 1925، و از 1981 تا 2003 چهارمين نخست وزير مالزي بود.او مورد تحسين‌ها و انتقادهاي بسياري واقع است و از شخصيت‌هاي جنجالي سياست جهان است. براي مثال بسياري او را به علت نقشش در مدرن‌سازي سريع مالزي و رشد رفاه در اين کشور تحسين مي‌کنند. دولت مالزي مدعي است که فقر در زمان ماهاتير از 50 درصد به 6 درصد کاهش يافته است.)


غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌
و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

***
منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

***/.../
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بته مستوجب درو هم داشت‌
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل كنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
/..../
شعر بازگشت: اثر محمد كاظم كاظمي شاعر بلند آوازه ی افغان

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

امید روئیده در بحران
همواره در سخت ترین شرایط ، آنگاه که جهان اندیشه و تدبیر می پندارد که هستی بر باد رفته و فر جامی دیگر نیست ، آنگاه که بحران به او ج خود می رسد مکانیزمی خود انگیخته از سازگاری ، ترمیم و بهبود در ایران آغاز به کار و فعالیت می کند ، چنین مکانیزمی اکنون نتیجه ای درخشان را ببار آورده ، نتیجه ایی که سبب شده رفتار فرد گرایی و اصالت سود بجای فرهنگ صدور انقلاب و شهادت و... پایگاهی ملی و مدیریت بیابد ، رفتاری که مغایر با مبانی و اصول اولیه ی انقلاب است و این استحاله در مدیریت و نظم اجتماعی فقط توسط یک گروه از مردم ایران بیشترین انسجام را یافته و آن بانو های بزرگوار ایرانی هستند ، کسانی که با مقاومت مدنی و رفتار شاخص تعالی جویی موجب انهدام زیرساخت های مدیریت کنونی جامعه شده اند
استحاله و مکانیزم دگرگونی چگونه در ایران عمل می کند و ماهیت آن چیست ؟
. هنگامی که اعراب با شمشیر ایران را تسخیر کردند همچنان که مصر و لیدی ، فیقیه و روم شرقی و....همگان را انتظار آن بود که ایران نیز مصر با آن تمدن باستانی و شکوهمند همه چیز را از دست داده و و یک سره و به یک باره عرب خواهد شد . اما ایران عرب که نشد هیچ ، بلکه موجب استحاله و بحران در ادیان و باور ها ، رفتار و پویش ، بینش و سازش در اعراب بادیه نشین صحرای عربستان گردید . ایران با همان مکانیزم درونی خود ترمیمی ، دیگر بار سر بر آورد ، اسلام را از اعراب ستاند ، تمدنی شکوهمند از اسلام در جهان ارائه کرد و نقش اعراب را در توسعه و تکامل ارضی دین جدید محو کرد .در فراگرد تاریخ پس از قرنها نوبت به مغول ها رسید ، مغول ها با تاراج و غارت ایران بر سر زمین ایران و شهر هایی که تمدن مانع از جنگاوری آنان می شد ، به یک باره ایران را ویران ساختند ، اما دیری نپائید که همین مغول ها به نمانیدگی از تمدن ایران ، سلسله ی شاهان فارسی زبان هند را ایجاد کردند و بنا های درخشانی همچون تاج محل را ساختند .گسترش تمدن ایرانی در شبه قاره ی هند آنچنان زیاد بود که سبکی در شعر و ادب فارسی به نام سبک هندی شکل گرفت .
غرض آن است که مکانیزم شگفت انگیز و ترمیم گری در ژرفای تفکر و خلاقیت مردمان فلات ایران وجود دارد که می تواند هر چیزی را به شکلی که خود دوست دارد دچار استحاله و تغیر نماید . این مردمان همان ها ستند که با خلاقیت و نبوغ ، توانستند در سخت ترین شرایط و خشک ترین منطقه ی کویر با حفر قنات ، آبادانی و زندگی را به منطقه ارزانی دارند ، همچنان که این قوم نخستین قومی بود که در مناطق پر آب و با باراندگی زیاد توانست با زهکشی مزارع و باغها ، مناطق پر باران و لم یزرع را تبدیل به بوستانهایی سبز و خرم نماید .
این است خصلت شکوهمند فرهنگ و نمدن ایرانی ، تمدنی که قادر است در سخت ترین شرایط دوباره سر از خاک بر آورد .
این تمدن همان است که توانست در جهان معاصر نیز غرب را به سبب توانایی هایش در تغیر و استحاله ، بشدت تحت تاثیر قرار داده و موقعیتی خاص از منظر خرد و عقلانیت انباشته شده ایجاد کند .، این تمدن و فرهنگ هرگز همسان و همپایه ی فرهنگ افغانستان و عراق لحاظ نشده و اگر نه دیرسالی بود که غرب با حمله به ایران ، همان رفتاری را با مدیریت ما می کرد که با عراقی ها نمود ....( تمام ایرانیان با هر زبان و مذهب و ... که باشند باز هم ایرانی بوده و هرگز قطعه ای جدا مانده نیستند ، اعراب ایرانی ، فقط عرب زبان هستند و هرگز سامی نژاد نیستند و نبوده اند ...)
ایران در ظاهر با ایران در درون بسیار متفاوت است ، همچنانکه ملت ایران نیز دچار تغیر و درگونی در درون و بیرون می باشند . به هر وری ایران در طی سی سال حکومت جمهوری اسلامی ، طوفانهای مهیبی را از سر گذراند ، طوفانهایی که می توانست هر ملتی را از پای در آورد ، همه چیز در طی این سی سال سخت و دشوار بود ، اما با همه ی این سختی ها و مشکلات ، عزم و اراده ی ملت ایران برای بهبود و تغیر هرگز دچار خدشه و تشویش نشد . فقر ، فحشا ، جنگ ، بی نظمی مدیریتی فشار های سخت و تکان دهنده ای را به ملت وارد ساخت ، اما گویی مردم در عهدی پنهان و نانوشته با اراده ای تغیر ناپذیر در برابر ناملایمات در کنار هم ایستادند و ..
در طی سی سال ، حاکمیت فشار نامتعارفی وارد ساخت ، حاکمیت اراده ی آن داشت که ملت ایران را با شکل و نمایی دیگر در جهان معرفی کند و تصویری دیگر از آنها عرضه کند ، حاکمیت می خواست ارزش های طالبانی و القاعده ایی را در ایران پایدار سازد ، شلوار بر چهاپایان بپوشد ، تلویزونها را اعدام کند ، خانم ها را خانه نشین کند ، مادران و خواهران مارا در بند مردان ( پدر – برادر – شوهر – و... خودش ) بکشد .
اما چی شد ؟ چکمه های خانمها ساق نما شد ، روسری ها عقب رفت ، زنها بزرگترین گروه ورودی به دانشگاه ها را شکل دادند ، خانم ها بزرگتری آثار هنری را آفریدند و....
خلاصه خواست ملت را به شکل مورد علاقه ی خود تزئین کند خودش همرنگ با ملت شد ، خواست فرهنگ صدها سال پیش اعراب را همچون طالبان افغانستان در ایران ، پیاده کرده و شکل دهد ، اما خودش همرنگ شد . ملت در فراسوی زحمت ، مرارت ، رنج و تباهی بسیاری که کشید و متحمل شد ، سرانجام توانست فرهنگ متناقضی را برای مدیریت تعریف کند ، فرهنگ مصرف گرایی ، ثروت اندوزی ... و با لاخره فساد از بالا تا پائین را گرفت . مسابقه ی پول دار شدن ، ویلا ، خانه های تودنتو و کبک ، ویلا های خارجی ، تفریحات خارجی و..جای حجره – سجاده – زندگی ساده ی اولیایی را گرفت . مدیریت و حاکمیت خواست با غرب بجنگد و لیبرالیسم را ریشه کن کند اما سرانجام خودش هم در همین مسیر افتاد و فرو رفت – اصل 44 قانون اساسی و گریز از اقتاد اسلامی و تمایل به اقتصاد لیبرالیستی - مبین چنین رویکردی است .
باز تاکید می نمایم که ملت ایران برای چنین استحاله و تغیراتی ، بهایی سنگین را پرداخت کرد ، همچنانکه این بها را در زمان اسکندر ،تهاجم اعراب ، حمله ی مغول ، هجوم تیمور و... با شهر های ویر ان ، فقر گسترده ، فحشا ، فروپاشی نهاد های ملی و حتی تغیر زبان و... داده بود . اما مساله ی مهم فرجام است ، فرجامی که در آن این ملت ایران بوده که همیشه پیروز بیرون می آمده .فرجام اسکندر و سلوکیان اسحاله و افتادن در دامچاله ی ایران بود ، همچنان که فرجام حمله ی اعراب برکشیده شدن شیعه و تقابل با اندیشه ی عرب محوری بود ، شیعه یافتن راهی بود برای تقابل با سنت عربی .( لازم به توضیح است که بدانیم تفاوت های بنیادینی میان شیعه و سنی ایرانی با غیر ایرانی آن وجود دارد . هیچ سنی ای در ایران همچون دیگر اهل سنت متحجر نیست ، همچنانکه هیچ شیعه ی ایران مثل دیگر شیعیان خشک تدبیر و انعطاف ناپذیر و متحجر نیست ، هیچ کدام فرومایه نیستند که خون انسانی را بر زمین بریزند و از قتل و آدم کشی همچون آنها که در خارج از حوزه ی فرهنگ ایرانی عمل می کنند ، لذت ببرند .در واقع اسلام ایرانی با هر رنگ و واژه ای که آن را بخواهیم تزئین نمائیم از سنی تا شیعه و از زیدی تا اسماعیلی ...دارای اصلت و شخصیت فرهنگی و انسانی متفاوتی نسبت به دیگران با همین القاب می باشد .) به دیگر سخن ، فرهنگ و تمدن ایرانی عاملی برای فراز مندی و جوهر هایی برای تعالی بوده که بالاترو بهتر از ائدولوژی عمل کرده است ، عاملی که می تواند در هر شکل از باور و اعتقاد مبانی رفتار خرد مندانه ، عقل گرایی ، صلح جویی و عشق را وارد کرده و فراورده ی دیگری را تولید نماید . از این روی ارجح آن است که همواره در مورد ادیان ایرانی و رفتار اعتقادی ایرانیان سخن به میان آید . چرا که این همان عامل ترمیم گری است که سبب شده علی رغم تمایلات مدیریت به بحران طلبی و آنارشیسم رفتاری در سطح منطقه و جهان ، ایرانیان با رفتار های خود عدم همراهی و همسویی خود را در گستره ی مقاومت منفی و مدنی نسبت به این رفتار مدیریت نشان داده و مدیریت را ناگیز از تغیر روش و راهبرد کند . دلیل چنین تغیری آن است که همواره با پول و ثروت نمی توان به اهداف رسید ، بلکه در کنار آن نیروی انسانی تربیت شده و پایداری نیز لازم است .عامل انسانی همان مولفه ای است که به آن سرمایه ی اجتماعی و از منظر نظامی استحکامات انسانی می گویند .
به هر روی اینک مدیریت کشور دریافته است که در این سرزمین نیروی انسانی مستحکم و متعهدی به تعبیر خود ندارد – تقسیم کشور و مردمان آن به خودی و غیر خودی ، حقوق بگیر و جیره خوار با بیکار و رانده شده ، متعهد و غیر متعهد مبین چنین پنداری درست در مدیریت است – از همین جهت مدیریت می کوشد با تمام توان خود مناسباتی را مهیا سازد که بخش عظیمی از مردم به خودش وابسته شده و در سایه ی سیطره ی وی باشند ، روند رو به گسترش افزایش جیره بگیران و حقوق خواهان دولتی و نظام بیان گر چنین مناسبات شکل یافته و افقی نابهنجاراست و اگر نه چگونه ممکن است ژاپن با دوبرابر جمعیت ایران و با قدرت اقتصادی و .... بیشمارش فقط 200 هزار کارمند داشته باشد ( غیر از بخش آموزشی ) و ایران بیش از 8 میلیون نفر ، مشکلی که بنا به گفته ی مجمع تشخیص مصلحت نظام 98 درصد آن - فقط در مورد کارمندان ، نه حقوق بگیران بیکار و بدون عمل - مازاد بوده و چیزی جز ورشکستگی به همرا نخواهند داشت .
به هر روی با توجه به کارکرد مدیریت در جذب و بکارگیری نیروی مازاد و عدم اطمینان از همراهی ملت در پروسه های بحران آفرینی و پشتیبانی از رویکرد آشوب زایی از سویی و افزایش تضاد طبقاتی و منزلتی و فساد رو به گسترش در بدنه ی مدیریتی کشور که آقای احمدی نژاد از آن به عنوان مافیا نام می برد ، نشان دهنده ی این واقعیت است که دوره ی استحاله ی مدیریتی در ایران به پایان خود نزدیک است .دوره ای که مدیریت شکلی متفاوت از آنچه آرزو داشت را به خود گرفته و درست در جهت خلاف آرمان های نخستین پیش می رود .
اهمیت این مساله از آن روی حائز اهمیت است که در یابیم که در فراگرد تاریخ ، ایرانیان پس از استحاله ی آدم کشان و دیکتاتور هایی نظیر اسکندر – چنگیز – تیمور و....ساختاری از مدیریت دلخواه خویش را شکل داده و بنا کرده اند . پس از سلوکیان ( باز ماندگان اسکندر ) بزرگترین دمکراسی ایران برای همیشه تاکنون در سلسله ی اشکانیان شکل گرفت و مجالس مهستان و عوام ایجاد شد .پس از حمله ی اعراب ، تمدن اسلامی ایران در قرن سوم تا پنجم شکل گرفت و بزرگانی همچون ابوعلی سینا ، رازی ، امام محمد غزالی ، رودکی ، فرودسی و...ساختار جهان آن روز را دگرگون ساختند .پس از حمله ی مغول ، عرفا ن ایرانی سر بر آورد و تندیسی زیبا و اثر گذار از نفرت زدایی و عشق پایدار را ایجاد کرد بزرگانی چون حافظ ... پدید آمدند و نظامیه ها مبنای علم و دانش شدند . بزرگترین مدارس و دانشکده ها در ایران و فراگیرترین آنها ...
بدین لحاظ اینک در عصر فرا بحران مدیریت و کاست اقتدار گرا ، شکوفه های خرد و عقلانیت ، پس از این استحاله ی بزرگ در حال شکل گیری است ، مدیریت که در دامچاله ی سود و انباشت ثروت گرفتار گردید ارزش هایی مبتنی بر سود را مبنای تعامل و رفتار قرار داد ، چنین رویکردی مبین گریز از ارزش های متحجرانه ی فئودالی دیرین بوده و نشانه ای از تحول در هنجار های جمعی . گریز از آن ارزش ها و پرهیز از آرمانهای نخستین انقلاب توسط مدیریت است که اینک مدیریت را وادار کرده راهکار هایی مبتنی بر تغیر در الگو های رفتاری بگیرد و سود را اساس و شالوده ی مدیریت بر منابع و ملت قرار دهد . در واقع شکل و نحوه ی زندگی در ایران اینک عوض شده و الگوی لیبرالیستی و سرمایه داری جایگزین ارزش های فکری مدیریت شده است .
مدیریت که کوشش عمده اش بر سیاسی کردن ملت بود . اراده ی آن داشت که با سیاسی شدن جاعه آن هم از نوع پاکستانی آن ، عطف توجهی نسبت به باور های خود در بحران طلبی ایجاد نماید تا هر گاه که لازم شد و لازم دانست تمام مردم همپای آنها در گستره ی بحران طلبی و اغتشاش در مبانی انسانیت بکوشند . اما ناگاه با ملتی مواجه گردید که به سیاست به عنوان زنگ تفریح نگریسته و مدیریت را بازیچه ی خود و راهی برای ایجاد جک و لطیفه دانستند ، این مردم با هوشیاری و تغیر مواضع خود مدیریت را نیز به دنبال خود کشید ، اکنون الگوی زندگی نوعی از رفتار گسترش یافته ی آمریکایی در ایران است . مردم بجای آن که اسیر چالش ها و بحران ها و همراه با مدیریت در فضا سازی اغتشاش زا شوند ، در جستجوی اقتصد خانوار و کسب درآمد ، راه عقلانی را می پیمایند .( اگر چه فقدان امنیت اقتصادی و بحران فقر موجب تشدید این جریان گردید ، اما نمی توان از رویکرد ملی در این مساله غفلت ورزید ) . در رفتار جدید ملی ، مبنای تعاملات سیاسی و اجتماعی اقتصادی شده و نگرشی سود جویانه زیرساخت تفکر جمعی را به سوی درک و ارتقا منافع ملی کشانیده است . از آنجا که این همسان سازی رفتاری و گسترش فرهنگ اقتصاد پایه بر خلاف اندیشه و خواست مدیریت و کاست قدرت در ایران است ، چنین گرایشی خود معارضه ای خصمانه با آرمانهای انقلاب می باشد . در اوائل انقلاب مرحوم امام (ر) فرمودند که : اقتصاد از خر است ، خر فقط به خوردن فکر می کند و...، حال در کمتر از سی سال از آن فرمایش ، اقتصاد و تفکر اقتصادی بجای فرهنگ شهادت ، آرمانخواهی انقلابی ، باور های جهاد اسلامی ، صدور انقلاب و... را گرفته است و از آن مهمتر آن که خود ساختار مدیریتی نیز در این دامچاله گیر افتاده است ، نگاه امروز دولت و سامانه ی مدیریتی کشور بر اساس سود طلبی ، استحصال درآمد و... می باشد و البته آنچه که به این فرایند چشم اندازی شگفت را تعبیر می کند حذف و کمر نگ شدن صدور انقلاب تا آرمانهای انقلاب است و...
دیگر این ملت در پروسه ی پاکستانی کردن با هیچ دلیل و استدلالی به خیابانها هجوم نمی آورند ، شورش ایجاد نمی شود ، آتش زدن و اعزام به کشور های بحران زده و دچار جنگ شکل نمی گیرد ، ملت ایران به هیچ وجه راضی به آتش گشودن بروی هیچ انسانی نیستند ، دیگر نمی توان عاطفه ی کور و مواجی را در مردم ایجاد کرد ، دیگر هیچ منطقه ی بحرانی و جنگ زده ای که مدیریت برای آن سینه چاک می کند ، برای این مردم اهمیتی ندارد ، تنها یک چیز با ارزش وجود دارد و آن ، اقتصاد خانواده و خود است ، همان الگوی غربی و آمریکایی زندگی ، همان خرد ورزی گسترده و پایان ناپذیر ( البته می توان به زور و یا با دادن پول و...عده ای را به خیابان آورد و آنها را حمایت کرد ، اما کسانی که در راستای منافع اقتصادی خود راهی خیابان می شوند به همان سرعت می توانند پایگاه اقتصادی خود را تغیر دهند و متمایل به قدرت اقتصادی دیگری شوند که پول و اعتبار بیشتری می بخشد و...)
بدین سان ، هرگز و هیچ گاه در تاریخ این سرزمین هرگز فرد گرایی و رفاه جویی (زیرساخت سرمایه داری و امپریالیسم مورد لعن و نفرین مدیریت ایران در سحرگاه انقلاب ) تا به این حد در ایران تا به این حد رشد و توسعه نداشته ، رفتار و تدبیری که کاملا مغایر و متضاد با اراده ، خواست و فلسفه ی شکل گیری حاکمیت کنونی است ، و هیچ گاه تا این اندازه مدیریت نتوانسته در دام تدبیر ملت گرفتار گردد و استحاله یابد .
از این روی با توجه به گرایش و تغیر جهت ، سمت و سو ی رفتار های ملی و مقاومت مدنی و ائدولوژیک که عمده تلاش و کوشش آن بر شانه های بانو های این سرزمین استوار بوده ، باید امید به تغیر و تحولی بنیادین در رفتار مدیریت ایران کنونی را یقین داشته باشیم . دیری نخواهد پائید که ما خواهیم توانست ، زندگی خود را ، آنچنان سامان دهیم که عقلانیت و خرد بین المللی و خود ما آن را می پسندد .ملت در حال عبور از مدیریت است ، این مدیریت در کاست قدرت هر اسمی که داشته باشد – اصلاح طلب و یا اصول گرا – و به هنگام عبور ملت از مدیریت ، مدیریت تنها مانده ، مدیریت بدون پشتیبان و همراه باید ، دگرگونی را بپذیرد .
دیری نخواهد پائید که ما خواهیم توانست و موفق خواهیم شد کشوری آبرومند ، معتبر ، خوشبخت و با توسعه ای پایدار و رفاهی چشم گیر و ثروتی بی پایان داشته باشیم . ایران با مکانیزم خود ترمیمی و سازوگاری خود توانسته مدیریت را به نفع خود استحاله کند و از آن مهمتر شرایطی را پدید آورد که امید به اعتبارو سربلندی ، جایگاهی نظرگیر بیابد . اینک امید به بهبود و تعالی در انتظار ما است ، امید در حال ترسیم مبانی توسعه ی خود در جامعه ای است که سی سال در شرایط بحرانی و آشوب زده گی بسر برده است .
افقی روشن رویا ها ی تمامی فرزندان ایران می رود که دیگر بار نظامی شایسته و در خور احترام و معتبر ایجاد کند .

هرگز نمی نالم
نه،من هرگز نمی نالم
قرن ها نالیدن بس است
می خواهم فریاد کنم
اگر نتوانم سکوت می کنم
خاموش مردن بهتر از نالیدن است. (
منسوب به دکتر شریعتی )

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

وداع ماه افتاده در برکه (یاکاز)
نوشته بر ديوار عزلت كدة ...

بهار است در كوهستان
من تنها به جست و جوي تو ميآيم
پژواك صداي شكستن چوب در قلّه هاي ساكت را ميشنوم
نهرها هنوز يخ زده اند
بر كوره راه برف ديده ميشود
شامگاه به شيار تو ميرسم

در گذرگاه سنگي كوهستان
تو هيچ نميخواهي اگر چه در شب
درخشش طلا و نقره را بر گرداگردت ميبيني
تو آموخته اي كه آرام باشي
همچون آهوي كوهي اي كه رام كرده اي
راه بازگشت را از ياد بردم،
پنهانش كردم
چون تو
شدم،قايقي خالي، شناور، سرگردان
وداع برای رفتن به نبرد وداع از عشق
Tu fu (ترجمه ی شعر از علی رضا ابیز )
دیرگاهی است که با خویشتن خود وداع می کنم ، همچون پرستویی راه گم کرده در اتاقی محبوس خود را به در وپنجره می کوبم . دیر سالی است که چشم به در بسته راه نفس کشیدن را با خود تکرار می کنم . سالها است که زندگی تکراری شده بر جان دادن و رنگ باختن آرزو ها یم ، باور داشتم که راه روزی خواهد آمد ، اما رفت و رفت ...
دیر گاهی است ، که نفس می کشم تا به پنجره ای برسم که دستهایم را در طاقچه اش بگذارم در سایه ای از آسودگی خیال تا نظاره کنم رویش جوانه ها یش را در باغچه ی خانه ام ، همان باغچه ای که فروغ بار ها گفت و خود در آن روید و رفت تا ابدیت جاری شود .
اما زود که نه ، بسیار دیر دانستم که زندگی ، چشمه ساری است که در انتظار بادی بهاری در کوره راهی پر از سنگلاخ ایستاده است ، در انتظار بادی که بوزد و سنگ های پهن پیکر را بغلتاند ، چه پندار وهم آلودی از توانایی . زندگی رونق جویباری غزل آمیز ی است که هر شب خواب می بیند در میان کوچه باغهای فرو ریخته برگ دارد آرام پیش می خزد تا ماه را در برکه ی خویش بیاراید و به گل های وحشی سوسن و سمبل نشان دهد اما اکنون محصور در سدی است بی هیچ راه آبه ای ... بی هیچ آب راهه ای . جویبار می خواهد جاری شود اما نمی تواند ، سنگلاخ خشن و بی رحم ، پیشگیر تداوم بقا برای گل سرخ و پونه ها ی وحشی کهن سال جویبار دشت است ، سنگلاخ سد کننده ی عاطفه ی جوشان و خروشان آب های زلال برای سیراب کردن کبوتر و قناری نازک دلی است ، که سهراب می گفت .
ماه افتاده در برکه ی آب ، نقش پر نقش و نگار ، زندگی جویباری است که آرام در آن می لرزد و با هر نسیم صبحگاهی خود را به کرانه ها و نگاره های برکه می کوبد ،ماه در برکه با لرزش خود تن ساحل مورچه ، پروانه و عنکبوت آبی را می لرزاند و ... ومن همچنان بر آن باورم که که باید سد ها را شکست ، خود را به گل های سرخ و سوسن و ... برسانم و با ماه در برکه ی پر نور ، رقص در ماهتاب و کرانه ی ساحل پروانه را بیاموزم ، بنویسم بر نگاره ی جویبار حرکت موزون یک زندگی سرشار از عشق و شادی را ...
دیر سالی است که گمان دارم که روزی خواهم توانست شادی سر ریز شده ی همه ی ملت و نازنین مردم این ساحل زیبا ی برکه ی ماه را ببینم ، سا لها است که می پندارم هرگز خشک سالی دیر پای امید ، کهنه دردی پای گیر و جان ستان نخواهد شد ... اما نمی دانستم که باید روزی گویم ؛
مرا ببوس، مرا ببوس،

براي آخرين بار،
خدا تو را نگهدار
كه مي روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته،
گذشته‌ها گذشته
منم به جستجوي سرنوشت

در ميان طوفان، هم پيمان با قايقران‌ها


گذشته از جان، بايد بگذشت از توفان‌ها
به تيره شب‌ها،
با يارم دارم پيمان‌ها
كه برفروزم، آتش‌ها در كوهستان‌ها
شب سيه، سفر كنم،
ز تير راه،
گذر كنم
نگه كن ای گل من
، سرشك غم به دامن
براي من ميفكن
مرا ببوس، مرا ببوس،
براي آخرين بار،
خدا تو را نگهدار
كه می روم به سوي سرنوشت
بهار ما گذشته،
گذشته‌ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زيبا، امشب بر تو مهمانم،
در پيش تو می مانمتا لب بگذاری بر لب من
دختر زيبا،
از برق نگاه تو،
اشك بيگناه تو
روشن سازد
يك امشب من

مرا ببوس، مرا ببوس،
برای آخرين بار
، خدا تو را نگهداركه می روم
به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته،
گذشته‌ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

اینک لحظه ای دردناک از وداع را می بینم ، لحظه ای از درد فراق ، زما نی برای مویه های د ردناک سرزمینم ، وداع آرزو ها و رویا های کودکی که در جستجوی ماه در میان برکه به هر سو می دود و از خشم ناتوانی در گرفتن ماه ، آب را به هم می کوبد و برکه را به تلاطم می اندازد ...وداع و فراق ...
وداع همیشه سخت است ، وداع همیشه جانفرسا است ، وداع همیشه تلخ است ، وداع خفتن چشم هایمان برای دیدن زیبایی ها است ، به ویژه اگر از نوع دردناک خشم آلود آن باشد .
وقتی که کودکی ، برکه را به هم می ریزد فقط بخاطر آن که نتوانسته ماه را در برکه بگیرد ، خشم آلود می رود ،می گریزد اگر چه ما نام آن را رفتن می گذاریم ، می رود اگر چه با نگاهی همواره به پشت سر ، حسرتی مانده به دل و افسرده ...
کودک سرزمین من ، مدیریت خشم ناکی است که با سعادت وداع می کند ، وداعی که با خود حسرت و فروپاشی و غمی پنهان نیز دارد ، وداعی که در آن فراقی همیشگی نهفته است ، باید برود ، چرا که هرگز نخواهد توانست ماه در برکه را بگیرد ، توهم و خیال جان مایه ی تقلای آنها است ، توهمی که با کودک صفتی مخرب کرانه های شعور و خرد نیز گردیده است . کودکی با بیش از چند دهه دیرینگی و سال یاد های بسیاربا ژرفایی از وهم شبانه و خیالی همیشه بلند پرواز در شب های تاریکی که دیگر ماه نخواهد بود و برکه خواهد خشکید ...
.... ماجورديگري زيستيم، غيرازآنچه بوديم.
ماجورديگري نوشتيم،غيرازآنچه فكركرديم.
ماجورديگري فكر كرديم،غيرازآنچه انتظارداشتيم.
وچيزي كه باقي ماند،چيزديگري شد،
غيرازآنچه كه درپيش داشتيم!. ...
( گوتفرید بن شاعر آلمانی ترجمه ی آذر سلطانی )

اما فرزندان سرزمین من ، معصوم بچه های نازنین ، اگر رویا یی دارند و آرزویی بلند ، آرزویشان داشتن شاخه گلی است از کنار برکه ای زلال همچون مهربانی خود . فرزندان کودک این سرزمین ، اگر شیطنت می کنند در کنار آن هزار خنده ، هزار بوسه ، هزاران عشق نهفته و لطافت بی دریغ دارند ، آنچه کودک صفتان از آن مبرایند و برکنار...
وداع آخر شاه ماهی از برکه ی زلال زندگی ، خداحافظی سنگین یک گل اطلسی در سرمای جانکاه دیماه ، بدرود اشک بار یک عاشق از معشوق برای رفتن بسوی نبرد ، گسست ریشه از درخت است ، اندوه بارترین وداع ، پرواز یک پرنده بر بالین جفت خود در لانه ای فرو ریخته است .
دکتر وداع کرد و رفت : با آهی سرد ، چشمی گریان و ماهی در دست ، ماه را آورده بود تا به کودکی بسپارد و بخنداند او را ، برکه ای همراه داشت از عشق جوشان و هزار ، هزار نفس برای زندگی ، پنجره ای در کوله پشتی خویش گذارده بود تا همه ی دیوار های بی در و منفذ را بگشاید ، جویباری داشت از خرد ناب و زلال در دامن گل آگین برکه ای مهتابی ، و دگر هیچ ...
اما آن مرد رفت ، همچنان که بی صدا آمد ، بی غوغا رمیده شد از این دشت سوزان تفت زده ، جویبارش را خشکانده بر پنجره ی بی در یوار بلند خودی و غیر خودی آویختند و بر سر برکه ی عشق جمجمه ای سیاه با پرچمی خون آلود استوار کردند تا ماه را بترسانند و همه ی فرزندان خردسال این سرزمین را ، خواستند به ترسانند ، ماه را تا دیگر بر برکه نیندازد ، تصویر دل انگیز خویش تا هرگز طفلی گریز پا سراغی از آن نگیرد و...
دکتر غمگین رفت با دست هایی خالی از هیچ ، کوله باری از اندوه ، امیدی بر باد رفته ، شانه های فرو افتاده تا بخاطر سپارد که دیگر نمی توان این جویبار ایستاده بر فراز سنگلاخ ، ماه افتاده بر آب را به ، خردسال فرزندی ، از تبار مهر بسپارد .
میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم تا که در ان نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بی جا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم زتو ای جلوه ی امید محال
میبرم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد میرقصد اشک اه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان وفا شاید ان به که بپرهیزم من
به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق امد و از شاخم چید
شعله ی اه شدم صد افسوس که لبم باز بر ان لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست میروم خنده به لب خونین دل
میروم از دل من دست بدار ای امید عبس بی حاصل
( شعر وداع از فروغ )

اما اگر رمید ، با این امید بر قله ی غربت نشست که شبا هنگا م ، آن گاه که برکه باز با جویبار اسیر در اعماق کوهستان پر شود باز گردد .
او رفت تا بنشیند در غربت 27 ساله اش از دردی که می کشیدو عشقی که داشت ، رفت با قلبی مملو از حسرت و اندوه .
کشید جان خویش به سختی بر گرده ی هواپیمایی که می رفت به سوی تبعید در غربت ، خسته از 8 سال کار مدام ، خسته از بیرحمی و ستم ، دکتر رفت و رفت ...
دکتر رفت با اندیشه ی ساختار صنفی و تشکیلات زندگی برای زندگی ، رفت با باری بر دوش از عشق به مردمان مرزنشین ، رفت با حجمی از سعادت ارمغان شده برای زنان و مادران ستم کش ایران ، رفت با داشت هایش برای اهدا فرصتی برای شاد زیستن انسان در پهنه ی انسانیت بی کرانه و حد ، رفت با باوری بزرگ برای بهبود زندگی تمامی کسانی که شناسنامه ی ایرانی دارند فارغ از نوع نگاه و نحوه ی رفتار فردی در حیطه ی زندگی شخصی ...
با امید آمد و با دریغ رفت
در تُنگ،

دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است
یك عمر زیر پا لگد كردند
او رااكنون كه می‌گیرند روی شانه، مرده است
گنجشكها!
از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است
دیگر نخواهد شد كسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است
فاضل نظری
اما هنگام رفتن در آخرین لحظه ی وداع گفت که : باز خواهم آمد ، خواهم آمد با هر خنده ی شیرین یک طفل ، خواهم آمد وقت لبخند پر از مهر زنان ، خواهم آمد به لحظه ی شیرین افتادن ماه در برکه ی زلال ...
خواهد آمد با آرزو های بلند ، خواب های خوش فرزندان ایران ، وقتی که هرگز کسی را به جرم دوست داشتن بر دار نکشند ، او خواهد آمد ، از آن دنیا خواهد آمد با هزاران دسته گل سرخ
او خواهد آمد ، هنگامی که باور کنیم ، باور کنیم به رقص موزون ماه در برکه ....
دکتر خواهد آمد ، خواهد آمد از بلندای دار بر ساحل برکه ی کوچک پروانه ها تا همیشه و همواره بدانیم که چرا باید مهر ورزید و محبت داشت ، او خواهد آمد با کوله باری از دانایی در تفکر و اندیشه ی ما هنگامی که به حرمت قداست شهید ، هیچ فرزند دلیر ایرانی را در دانشگاه امیر کبیر دیگر بار خنجر نزنند ...و دیگر بار شهیدی زنده را برای شهیدی رفته در راه جاودانگی به مسلخ نبرند ...
او خواهد آمد ، آن گاه که سپیده سرک بکشد از پشت سنگلاخ بلند ، او خواهد آمد ...

مهتاب زده تاج سر کاج

پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ایوان می خواند
با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته
به فکر است
تا روی زمین بوسه زند
بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ،
به فکر است تا باز کند
ناز و دود گوشه ی دنجی آنگاه بپیچند
، لب را به لب هم
آنگاه بسایند تن را به تن هم
آنگاه بمیرند تا باز پس از مرگ ،
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
...
من نیز بخوانم
(نصرت رحمانی )

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

به یاد جرفانتیتک بلوسماراور
شاخص های رئیس جمهور خوب ، چه کسی می تواند رئیس جمهور مناسب ی برای این کشور باشد ؟

چه فرقی دارد برای یک اعدامی که طناب دار او از طلا باشد و یا گردبند یک گوساله چه فرقی میان ان دو وجود دارد ؟
از باغ می‌برند چراغانی‌ات كنند
تا كاج جشنهای زمستانی‌ات كنند
پوشانده‌اند «صبح» تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه كه بارانی‌ات كنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند كه زندانی‌ات كنند
ای گل گمان مكن به شب جشن می‌روی
شاید به خاك مرده‌ای ارزانی‌ات كنند
....آب طلب نكرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است كه قربانی‌ات كنند...


فاضل نظری



ایا این ملت به مردم سالاری دینی نیاز دارند در حالی که کلیه هایشان را برای معالجه ی فرزندانشان می فروشند ؟
ایا مشکل این ملت نبرد با اسرائیل و امریکا است در حالی که دختران و مادران و همسران ما برای حفظ ابرو ناچارند خودکشی نمایند و تن فروشی نکنند و در حالی که فرزندان ما کودکان خیابانی را تشکیل می دهند و ... ؟
ایامعضل این مردم ان است که ابتدا باید توسعه ی سیاسی بیابند سپس توسعه ی اقتصادی و یا ابتدا توسعه ی اقتصادی بیابندو سپس توسعه ی سیاسی در حالی که بیش از 5 میلیون جوان از سن ازدواج انها گذشته است ؟
مشکلات عمده ی این ملت ان است انرژی هسته ای حق مسلم انها است و باید گرسنگی را همچون کره ی مالی تحمل کنند و سرانجام با فضاحت تسلیم شوند و یا به سرنوشت پاکستان فقیر و درمانده دچار شوند و ... در حالی که بسیاری از خانواده های ابرومند قادر به تامین یک وعده غذای گرم نیستند و رانت خواران با استفاده از این فرصت طلایی ثروت این ملت را به یغما می برند ؟
این ملت چه می خواهد ، سیاست یا زندگی ؟
رئیس جمهور و یاهر مدیری دیگرو ... برای چه کسانی می خواهند رئیس جمهور شوند برای این ملت و یا برای کرات و اسمانهای دیگر ؟
وقتی که مبنای زندگی در معرض خطر نابودی است . وقتی که ملتی با دریایی از ثروت بر روی خرابه های زندگی اش مرگی درد ناک را انتظار می کشد ، چه فرقی دارد که رئیس جمهور مردم گرای سیاست پیشه باشد و یا عوام فریبی بحران زا – چه فرقی دارد وقتی که همه ی انها فقط به این باید بیندیشند که چگونه باید پوزه ی امریکا و اسرائیل و ... را بخاک بمالند که هیچ منفعتی از ان نصیب این ملت نمی شود و بودن و نبودن انها برای این ملت یکسان است ؟
به ما چه ارتباطی دارد که در ان سوی دنیا باید سرمایه گذاری کنیم تا دیگران خانه دار شوند و انگاه فرزندان همین کشور که ثروت از ان انها است در بی خانمانی ، خانه برای انها یک رویا شود ، چه فرقی خواهد داشت وقتی که این ملت در حال جان دادن است و از گرسنگی و بیماری ،استرس و فشار زندگی در حال تباهی است که مردم سالاری دینی حاکمیتی پوشالی بیابد و یا یک انارشیست بحران طلب . اچه تفوتی وجود دارد میان کسی که نمی تواند از ناموس ملتش دفاع کند و همان راه ویرانگری رابا لبخندی بر لب می پیماید ولی دومی با اخم .... چه تفاوتی دارد وقتی که عده ای برای خود طبقه ای و کاستی از قدرت را ایجاد کرده اند که در هر شرایطی ایمن و محفوظ از بلایا خواهند بود و این مردم باید تاوان رفتار انها را بدهند ؟
برای ادم در حال مرگ تفاوت دمراسی با دیکتاتوری در چیست ؟ ان هم وقتی که فقط اسم ها عوض می شود و نحوه ی رفتارو سخن گفتن یکسان است ؟
برای ادم در حال مرگ چه تفاوتی دارد که به او بگویند بفرما و یا به تمرگ ؟ واقعا چه تفاوتی میان این واژگان ماهیتا وجود دارد ؟
ما نه مردم سالاری دینی می خواهیم که همراه با ان بزدلی و ترس دهشتناک باشد و جراتی برای بهسازی و شفاف سازی مالی کشور نداشته باشد و عده ای را برای به به گفتن و احسنت احسنت دست چین کنند و به مجلس فرمایشی ببرنندو نه اشوب طلبی که برای ویرانی این کشور همان راه را برود و همان حرف و رفتار را با مایه ای از خشونت به نام عدالت با همان عده از ادم هایی که ....
ایا کسی هست که بفهمد ما ( من ) در حال مردن و جان دادنیم ؟
ایا کسی هست که دست این بزرگ واران را بگیردو بیاورد به قلعه ساختمان و قلعه خیابان مشهد تا معنای مرگ را بفهمند ؟
برای ما چه تفاوتی دارد دمکراسی و یا دیکتاوری وقتی که ماهیت هر دو ی انها و معنای انها در هم امیخته . وقتی که به نام عدالت انصاف را گردن می زنند و به نام مردم سالاری گلوله ای به شقیقه ی ات شلیک می شود . چه تفاوتی دارد وقتی که به نام خدا تو را ذبح کنندو یا وقتی که به نام ضدیت با امنیت ملی تو را بکشند . ایا مفهوم مرگ تفاوت خواهد کرد . ایا زندگی بر خواهد گشت ؟
زندگی در منجلابی وحشت ناک در حال فرو رفتن است و هیچ صدایی نیست جز صدای منفعت جویی کاست قدرتی که اراده ی ان دارد که ملتی را ذبح کند گوسفند وار در پیشگاه ...
چه تفاوتی میان یک شاه مستبد و خونخوار با یک رئیس جمهور جانی و ادمکش وجود دارد ، چه تفاوت میان هیتلر با یک قاتل که به نام دین انسان بی گناهی را در حضور رسانه ها با افتخار و ..با شعار ...اکبر گردن می زند، چه تفاوتی می تواند وجود داشته باشد ؟
زندگی در حال فرو پاشی شعله های کم سوی خود است ، زندگی باشعله های کم فروغش در میان فقدان امنیت شغلی – بیاری – بیماری ناشی از سو تغذیه – ایدز برامده از فقدان ازدواج و ناکامی در رفتار های اخلاق مدنی در حال جان دادن است .
زندگی نیاز به ان دارد که ابتدا این ملت برای سیر شدن و برای بقا فرصتی داشته باشند و اجازه بیابند که بتوانند ، خودشان در مورد ثروت و نوع هزینه ها ی ان تصمیم بگیرند ، زندگی و بقا نیازمند ان است که که هر ایرانی شهامت و جرات ان را داشته اشد تا بتواند در مورد اموال خود که عضویی از خانوادهی بزرگ ملت است ، تصمیم بگیرد .
چگونه می توان در این چالش جانکاه که نام ان را حیات در کشور گذاشته ایم زندگی کرد و نفس کشید ،انگاه که هر صدایی برای دفاع از این ملت یا در سینه ی دیوار، یا در زیر چرخ های یک کامیون ، و یا در زیر اواری از فشار و بیکار ی و فقر و تهمت نابود می گردد ؟ در این شرایط بحرانی در زندگی ، در این هنگامه ای که هرگز روح و جدان این ملت تا به این حد تحقیر نشده و شرایطی پدیدار نگردیده که در ان هویت و شخصیت ملت پابرجا ماند ، در این گرداب وحشت زای بحران ساز که بیشترین زنان خیابانی را طبقه ای از تحصیل کردگان تشکیل می دهد و بیش از نیمی از انان سطح سوادی بیشتر از دیپلم دارند ، در دوره ای که بیشترین فرصت های زندگی در مرداب طلاق های عاطفی و کودکان خیابانی و رنج و کودکان ستم می خشکد چه فرقی میان واژگان اغوا گرایانه ی عدالت و مردم سالاری با فرجام و سرنوشتی مشابه وجود دارد ، چه تفاوتی ذاتی در این میان هست ؟
به من بگو چرا باید بتوانیم فکر کنیم که دمکراسی ارجح است و یا دیکتاتوری وقتی که هر دو به یک مقصد می رسند ؟
هر کدام از این واژه های هنگامی ارزش معنایی می یابد که نخست انسانهایی سیر و فارغ از دردی در ان حوزه وحود داشته باشند .مساله ی مهم ان است که اینک چه چیز را باید انتخاب کرد ، گریز از گرسنگی و سرگشتگی و یا دمکراسی ؟
مرگ و یا دیکتاتوری .
بهبود و یا بحران .
واقعا چه تفاوتی میان این ها هست وقتی که تو باید تاوان سو مدیریت و انهدام اخلاقی و رفتار ی کسانی را بدهی که خود را بر تر و بهتر از تو می دانند . چه تفاوتی هست میان ادم کشی و قتلی که به نام دین گروه های تروریستی و تکفیری انجام می دهند و یا به نام کفرگروه های قاتل رواندایی و... ؟
ایا در اصول ان تغیری وجود دارد ؟
ارز شها و شخصیت های یک رئیس جمهور به ان نیست که بتواند به دست بوسی کسانی برود که از شدت سیری و پر خوری دچار نقرس و دیابت و ... شده اند و انجا اتوبوس هایی را از دهات و روستا ها برای استقبال گرد هم اورند تا به دنیا بفهمانند که زندگی همه ی مفهوم ان ، همین استقبال های اتوبوسی و اجبار های حضور دانش اموزان و کارمندان بیچاره ای است که برای بقا کار و امنیت شغلی ناچار از هر تحقیری را تحمل کردن می باشند .ارزش های یک رئیس جمهور به ان است که بتواند به دنیایی که او را احاطه کرده است بفهماند که برای خوشبختی و رفاه ملتش از هیچ تلاشی دریغ نمی ورزد و ... .
ارزش های یک رئیس جمهور به ان است که به تواند تمامی این ثروت ها ( انسانی – اجتماعی – فرهنگی - اقتصادی و سیاسی)، این هزینه ها و اموال و این فرصت های بسیار مهم را که با اتوبوس های نمادین جابجا ی شود و تمامی مردمی را که از کار و تلاش باز می دارد در مجاری صحیح باز سازی زندگی و افزایش کیفیت حیات جمعی ملتش قرار دهد وتبیین نماید که چگونه می تواند از این سرمایه ها در راه پیشبرد مبانی و اصول واقعی زندگی بهره گیرد .ارزش های یک رئیس جمهور خرد مند در ان است که بکوشد راهی را برای سرافرازی بدون جنگ ، برتری بدون تظاهر ، مشروعیت و قبولیتی بدون سانسور ، شکوهی بدون خونریزی و استیصال ایجاد کند و تمام توان خویش را در اختیار ساخت دنیای بهتری قرار دهد که هیچ انسانی از گرسنگی و مادری از شدت نیاز مجبور به تن فروشی نشود .
ارزش های یک مدیر سیاسی و یک رئیس جمهور در ان است که تدبیر نماید که چگونه بایداین ثروت ملی را در راستایی قرار دهد ، که برایند ان انباشت دانایی ، ثروت جمعی ، پس انداز عمومی ، گسترش وفاق و همدلی گسترده باشد .
از همین روی است که مجموعه ی استقبال ها ، تلاش ها ، گردنکشی ها ، بحران سازی ها ، خودنمایی های سیاسی و اجتماعی هنگامی ارز ش دارد که هیچ جوانی در این کشور ناچار نباشد برای ذره ای محبت و جرعه ای زندگی با خود ویرانگری و یا دیگر ویرانسازی زندگی جمعی را نابود سازد ، ناچار نباشد اعتیاد را راهی برای فراموشی اندوه خویش سازد ، مجبور نشود سلاح به دست در میان انبوهی از انسانیت دیگری را قربانی سازد و یا خود قربانی شود ، ارز شها هنگامی است که هیچ نفرتی و کینه ای ، انسانی را به میدان نبرد نکشاند و..
چه فرقی برای یک ادم در حال مرگ وحود دارد که دمکرات باشد و یا ... ؟
شاخص های انتخاب یک رئیس جمهور به ان است که نخست بتواند جلو مرگ انسانها و انسانیت را در این کشور بگیرد و نه با شعار عدالت قربانی شده و نه با مرد سالاری ذلیل شده و دربدر و نه با اصلاح طلبی اصول گرایانه و...
شاخص های مهم یک رئیس جمهور ارزنده به ان است که بداند برای این ملت و زندگی این مردم نه بقا اسرائیل و نه مرگش هیچ تفاوتی ندارد و همچنانکه برای انها بودن و یا نبودن امریکا اهمیتی ندارد . انچه حائز اهمیت است ان است . که این ملت زنده بماند . که این مردم بتوانند برای بقا خویش کلیه های خویش را نفروشند و برای سیر کردن شکم کودکان خود تن فروی ننمایند و برای ....
می توان تمامی ملت ایران را به نام عدالت گردن زد و به نام ازادی تیر باران نمود . همچنانکه می توان به نام زندگی همه را از زندگی ساقط کرد . اما هرگز نمی توان لکه ی ننگی را که بر دامن مدیریت توسعه ی این سرزمین است به این اسانی شست و از بین برد .
باید از خود بپرسیم که در راستای منافع واقعی این مردم کدام یک از این ادم هایی که اتفاقا ممکن است بسیار هم شریف باشند و مهربان برنامه و میثاق نامه ای دارند . کدامیک ان قدر شهامت دارند که برای سربلندی این کشور در موقعی که نیاز به فدا کاری باشد خود سپر اماج تیر ها شوند تا به این مردم اسیبی نرسد .کدامیک برنامه ای برای ادامه ی بقا این مردم و زندگی این ملت دارد ؟
ما نمی خواهیم با اسرائیل بجنگیم ، همچنانکه با امریکا اراده ی نبرد نداریم ما فقط می خواهیم زنده باشیم و برای زنده ماندن کودکان مان و برای زندکی کودکان این کشور تلاس نمائیم ، همین . کدامیک برنامه ای برای ان دارد که در فاصله ی یک سال اول فشار اقتصادی و بحران زندگی این مردم فلک زده سامان و کاستی یابد . کدامیک می توانند برنامه ای عرضه کنند که اب – برق – گاز و انرژی برای تمامی خانوارها ی این ملت رایگان باشد همان که مرحوم امام خمینی در همان ابتدای انقلاب وعده ی ان را به ملت ایران داد . همان که می شود ان را انجام داد و ... حتی اگر اندکی از سرانه ی نفتی این ملت فقط صرف بهبود زندگی خود انان شود .
(سرانه ی نفتی ایرانیان با همین نفت 45 دلار حدود 450 دلار است . این سرمایه چی می شود . کارخانه ای که شکل نمی گیرد . دانشی که افزون نمی گردد . چه بر سر این سرمایه ها می اید ؟ هزینه های درمان هم که سالیانه بر میزان ان افزوده می شود و حال دولت فقط 30 در صد ان را از طریق بیمه می پردازد . چی می شود این همه سرمایه و ثروت ملی ، با این همه ما چه می خواهیم ؟)
رئیس جمهور ایران باید چه امتیازات و شاخص هایی داشته باشد ؟
وقتی که زندگی در خطر است ؟
وقتی که باید شروعی دوباره داشت و قتی که باید از اندک سرمایه های محدود و معدود این کشور یعنی نسل جوان ان حفاظت کرد و قتی که زیرساخت های این کشور در استانه ی فرو ریزی است ، و قتی که راه اهن ، مترو ، و هر انچه هست در ساختاری سیاسی و در داخل کاست قدرت تعریف شده و قتی که ، رئیس جمهور باید فقط یک ادم نامتعاف باشد تا بتواند در برابر امواج کوبنده و سهمگین بحران های رونی و روانی و بین المللی و درون کاستی برامده از گروه های مافیایی قدرت درون کاست بایستد . چرا که اگر دارای عقل سلیم باشد این کارو فعالیت وی منجر به درگیری با سایه های قدرت و سایه های وحشت در ایران خواهد شد که تمام اقتدار در دست انها است و قطعا عقل عافیت نگر اجازه نخواهد داد که بتواند در برابر انها ایستادگی نماید ولی اگر اندکی نا متعارف باشد ، رویارویی با وی برای اقتدار در سایه دشوار خواهد بود ....
با این حال هر شرایطی که ایجاد گردد ، یک مساله همچنان پابرجا و اصولی خواهد بود و ان فقدان ادراک ارگانیک و همه جانبه نگر توسط مدیریت خواهد بود که می تواند هر اسمی داشته باشد .رئیس جمهور ... مدیر ...


با این همه انچه به عنوان شاخص های یک رئیس جمهور باید انتظار داشت ( نگاهی اجمالی ) به مسائل عمده ی زندگی ایرانیا ن داشته باشد .
انچه در این میان مهم است ان است که رئیس جمهور نه از دیدگاه یک مدیر مالی و یک حساب دار ظریف دقت در اموال مردم و روابط انها و یک باج بده و اغماض کننده نسبت به قدرت های در سایه ، دیده نشود .
به دیگر سخن ، رئیس جمهور حساب دار ظرفیت و توانایی های مردم نباید باشد و مدیری که محاسبه نماید که هم اکنون چقدر هزینه کرده ام و چقدر باید بستانکاریم را باز پس گیرم . رئیس جمهور باید با نگرشی اینده مدارانه و ارزیابی در مناسبات و تعاملات مبتنی بر سرنوشت و فرجام ملت به کشور بنگرد . انجه که تاکنون وقوع یافته ، همواره ان بوده است که رئیس جمهور مدیر مالی سیستمی بوده که حساب دخل و خرج ملت را ارائه می کرده و با دقت بسیار کوشش نموده است که تا انجا که می تواند ، از توانائی های مالی و دانشی ملت برای خود و سیستمی که در ان قرار دارد بهره گیرد .در حالی که نسبت به قدرت های فرا دست هرگز جنین رفتاری نداشته و بلکه در بسیاری از مواقع با خاصه خرجی و اهدا و عطایای بسیار کوشش کرده ، ساختار قدرت در سایه را از خود راضی نگه دارد .به هروی شایسته است که نخست رئیس جمهور اندکی به واقعیت های موجود در صحنه ی زندگی مردم توجه نماید .

ایا هرگز رئیس جمهوری در ایران از خود پرسیده است که چرا ؟



نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیمدیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
فاضل نظری







سالیانه بیش از 5/1 نفر را هزینه های درمانی به زیر خط فقر می کشد .
حقوق و مزایای کارمندان در جایگاهی است که کمتر از 7500 دلار متوسط سرانه ی متوسط جهانی است .( یعنی به تعبیری هر نفر که کمتر7500000 از هزار تومان داشته باشد فقیر است و از میانگین های جهانی کمتر درامد دارد .)
هزینه های تحصیل و برایند های متعاقب ان را ایا هرگز دیده است؟
ایا دیده است که که چگونه به عنوان یک نفر ادم معمولی برای تحصیل اقدام می کنی پس از سالها ایستادن پشت در کنکور و یا هزینه های سرسام اور دانشگاه ازاد ، مدرکی با هزار فلاکت دریافت می کنی ،سالها به قیمت نابودی سرمایه ی خانوادگی و یا قرض و مصیبت می گذرانی و ان گاه فارغ التحصیل می شوی ، 9 تا 10 ماه ، باید در صف اعزام به سربازی بمانی ، وقتی که می خواهی سرکار بروی می گویند کارت پایان خدمت ، وقتی می خواهی به سربازی بروی همه می گویند نوبت ...و بعد تو پس از 9 تا 10 ماه فضایی پیدا می کنی که بروی خدمت سرباز ی و باز انجا حداقل 18 ماه بطور میانگین علاف می شوی ، باز دوباره یک دور شروع می شود و تو هیچی نیستی ، رفنه ای به سربازی و بر گشته ای و باید حالا کار پیدا کنی اگر کاری وجود داشته باشد ، کدام کار ؟ هیچ کاری وجود ندارد . باید فقط کارمند شوی . با این مدت اتلاف وقت همه چقدر کشور می تواند از توان انسانی و نیروی کارش بهره ببرد ؟
یا رئیس جمهور کنونی و بعد از این می داند :
بعد از فراقت از سربازی و تازه یافتن کار اگر جز ان گروه از خوش اقبال های دنیا باشی که می توانند بدون پارتی کاری و شغلی بیابند (سرنوشتی که اغاز و پایان ان غمبار است ) بچه دار می شوی فرایندی که خود مصیبتی بر مصائبت می افزاید و اگر این مصیبت روی ندهد باید منتظر بحران های برامده از ان باشی ، از فقدان بچه ، از زندگی درهم ریخته ای که با اندک تلنگری در هم می شکند و فرو می ریزد و...زایمان که فرا می رسد درد هر دو نفر را فرا می گیرد ، چدر را برای پرداخت هزینه ی کمرشگن و مادر را برای زایمان ، زایمانی که اغلب منجر به سزارین است و با بیمه بیش از 2 میلیون تومان حداقل هزینه دارد . اینها را که تمام می کنی باید خانه بخری چون صاحب خانه تو را با گریه های کودکت نمی پذیرد و.. ( بهترین و عالی ترین حقوق برای یک مهندس فوق لیسانس فنی ( برق ) در شرکت نفت حقوق و مزایا ی در وهله ی نخست حدود 750 هزار تومان است تازه تو جز معدود افراد خوشبخت این جامعه هستی اگر این فرصت نصیب تو شود و تو بتوانی چنین موقعیتی پیدا کنی ان هم در شرکت نفت و اگر جز معلمان و یا سایر کارمندان با همان مدرک و رتبه باشی که .... ).و چون پول نداری ، به حاشیه ی شهر رانده می شوی ، انجا یک خانه ی کوچک با هزار نوع ناهنجاری پیدا می کنی در بدترین نقطه ی شهر ( هر شهری که می خواهد باشد – جز کلان شهر ها ) جایی که حداقل پرداخت اجاره خانه 350 تا 500 هزار تومان است و تو باید این پول را بپردازی . و زندگی ات را هم شروع کنی . از مبلغ 750 تمان دریافتی در بهترین شانس زندگی تو باید 350 تومان بدهی برای کرایه خانه و در این شرایط ایا هزینه ی خانواده کمتر از 200 هزار توما ن است ؟
قبض ها اب – برق – گاز و تلفن همراهت ماهیانه حداقل 100 هراز تومان است و تو باید پس انداز هم داشته باشی ( حداکثر پس اندازت با این شرایط ماهیانه با اضافه کارت حدود 200 هزار تومان بیشتر نخواهد بود ) و انتظار می کشی که سرمایه و اندوخته ات کی بشود حدود 30 تا 40 میلیون تومان که بتوانی یک خانه ی50 متری بخری و با این احتساب سالیانه حدود 5/2 میایون پس انداز داری و 20 سال طول می کشد تا بتوانی 50 میلیون تومان پس انداز داشته باشی و با ان خانه بخری ، اما مگر قیمت ها تا ان زمان ثابت است ، خانه ی 50میلیونی تا ان زمان می شود ، حداقل 200 میلیون تومان ، و باز تو عقب افتاده ای ...تازه ان وقت بچه ات شده بیست ساله و باید در انتظار تحصیل او چند تا کار را باهم انجام دهی و باز وام بگیری و باز دوباره شروع کنی برای تحصیل او کار کردن و بعد دوباره او هم اضافه می شود ، به هر حال فرزند یک مهندس است و تو نمی توانی او را که به حال خود رها کنی و بعد او می ر ود توی نوبت سربازی و بیش از سه سال عمرش بر باد می رود بخاطر چی ؟ هیچ ....
(این سرنوشت تحصیل کرده های این قوم است ، وضعیت بیکار های کم سواد و بی سواد چگونه است ؟)
ایا رئیس جمهور کنونی و بعد از این می داند ؟
عاقبتش باز اگر مثل خودت خوش شانس باشد ، باز این روند ادامه می یابد و تو همچنان در حسرت یک خانه می مانی با فرزند و یا فرزندانی که بار انها هم روی دوش تو است . و اگر این فرزند دختر باشد که مصیبتی بر مصائبت اضافه می شود – جهیزیه و بعد ادم های ناهنجار و هزار معضل که باید از پس همه ی انها بر ایی ...
رئیس جمهور باید بتواند درک کند که چند در صد از ادم ها این قدر خوش شانس می باشند که قادر ند کار دولتی پیدا کنند ؟
رئس جمهور باید بداند که افراد بیکار هم عضوی از این خانواده ی بزرگ ملت هستند و درست اندازه ی بقیه از این کشور سهم دارند و در ست به اندازه ی همه باید از فرصت کار و تحصیل و ازدواج بهره داشته باشند .
رئیس جمهور باید بداند که چرا باید حداقل 3 سال عمر یک جوان باید در سرباز خانه ها تلف شود ، ان هم در عصر جنگ های الکترونیک ، جنگ های تخصصی و رباتیک ، جنگ های اندیشه و تفکر و ...
رئیس جمهور باید بداند که چرا باید هر روز همچنان که بر هزینه های تحصیل افزوده می شود ، بر مصیبت های مردم و بیماران ، دختر ها و جهیزیه ها و... افزوده می شود .
رئیس جمهور باید بداند که چرا باید :

الف – جرا باید این کشور سرباز فرو مانده و بی تخصص و بی اتیه از منظر نظامی گری داشته باشد ، چرا نباید این سرباز ها حقوق و مزایای مکفی داشته باشند ؟ چرا نباید ارتش و سرباز تخصصی شکل بگیرد ؟ چرا باید اصولا انچنان از فضا و محیط پیرامونی وحشت داشته باشد که ناچار به توسعه ی جنگ افزار ها و نیرو های انسانی در گیر در ان بپردازد بجای ان که به توسعه ی ملی در سایه ی صلح فکر نماید ؟
ب- چرا توسعه ی ملی برامده از کار و دانش و توانایی ها ایجاد نمی شود ، چرا بهترین سالهای عمر یک جوان تباه می گردد ، چرا نباید سرباز متخصص ایجاد شود ؟
ج- چرا شعارها و عمل ها با یکدیگر مغایر و متضاد هستند . چرا باید شکاف در حرف و عمل به فریبی بزرگ تبدیل گردد .
خ – چرا نباید استاندارد های مدیریتی و کیفیت در مدیریت ایجاد شود ؟ چرا در کشور چین اگر مدیری تخلف کرد به اشد مجازات می رسد و اگر تخلف وی در فقدان توانایی در سامان دهی و توسعه ی کارکردش بود ممکن است حتی اعدام گردد و در انگلیس این گروه از مدیران برای مدتی و گاه همیشه از کار بر کنار می شوند ولی در ایران کسی به کیفیت کارو تدبیر مدیریت توجهی ندارد ؟
د – چرا باید کشور ایران درگیر استرس ، اضطراب بزرگ جنگ ، بحران ناارامی روحی و روانی شدیدی گردد بخاطر ان که همواره بر میزان بحران زایی و اشوب طلبی افزوده می گردد ؟ در حالی که تمامی کشور ها و ملت ها کوشش می نمایند محیط امن و سالمی به لحاظ روانی و روحی به دور از تنش و اضطراب از جنگ ایجاد نمایند ؟
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
چرا
چرا
.....
خلاصه اگر باید کسی بیاید و اندیشه ای برای تغیر داشته باشد ، اگر ناچاریم ، ماسک دمکراسی بر چهره داشته باشیم ، حداقل باید به مسائل پیوست توجه نمائیم .

شاخص های مهم یک رئیس جمهور شایسته ( اگر در کاست قدرت هنوز ادم شایسته و خرد مندی بتواند جایگاهی داشته باشد ) و وظایف و مسولیت هایی که باید انجام ان را تعهد نماید و برای ان راهبرد خویش را عرضه نماید :
داشتن یک برنامه ی منظم و اجرایی با ارائه ی تعهد روشن و مکتوب برای انجام تمامی برنامه های خود پس از انتخاب شدن
ایجاد حداقل 8 میلیون کار و فرصت شغلی ( ملت ایران گدا نیست که مال خودش را به شکل صدقه به خودش بدهند و منت هم داشته باشند ، ملت ایران دارای عزت نفسی برجسته و بسیار شاخص می باشد )
تحقق اهداف انقلاب و رهبر فقید ان مرحوم امام ( ر) در ارائه ی اب – برق – گاز و حملو نقل عمومی رایگان برای همه ی ایرانیان
حذف کلیه ی مالیاتها ، تعرفه ها و...تمامی ساختار ها و سازمانها از شهرداری تا دولت و برای کلیه ی افراد کشور
اعطای وام های ارزان و بلا عوض به تمامی متخصصان و تولید کنندگان به شکل تحویل دستگاه ، ابزار ،تاسیسات و اموزش رایگان و دائمی
ایجاد دولت کوچک و چابک و چالاک با حذف و ادغام تمام وزارت خانه ها در 5 وزارت خانه ، و تشکیل دولت ها و پارلمانهای اقتصادی و توسعه ایی در کل کشور و نواحی ( تمام اختیارات باید در دست خود مردمی باشد که در قالب سندیکا ، اتحادیه ، تشکل اقتصادی و صنعتی فعالیت می نمایند ، بدون مداخله ی دولت – دولت فقط نظارت بر انجام و راهبری بر سیستم باید داشته باشد )
واگذاری کلیه ی امور مربوط به صنعت ، بانک داری ، معدن ، تکنولوژی ، خدمات و... باید به بخش خصوصی با هزینه ی دولتی واگذار گردد . بدیهی است که نظارت بر عملکرد این ساختار ها فقط باید توسط گروه های غیر انتفاعی مردمی و با هدایت و کارشناسی دولت انجام گیرد .( بهترین متخصص برای صنعت بی گمان تولید کننده ای است که خود رنج ان را می کشد نه کسی که از تولید هیچ نمی داند و فقط بخشنامه صادر می نماید )
پرهیز از سیاست نفرت ، کینه ، دشمنی ، جنگ طلبی و بحران سازی و بجای ان تمرکز شدید و قطعی بر بهبود شرایط اقتصادی و رفاه اقتصادی که نتیجه ی ان الزاما باید منفعت اجتماعی شود .( راهکاری که چین و بعد ها پوتین اتخاذ نمود تا از کشور هایی با رفتار سیاسی متفاوت با دنیا ولی درهم شکسته و بی ساختار ، کشور هایی با اعتبار و محترم در صحنه ی بین المللی ایجاد کردند . پوتین نمونه ی یک مدیر شایسته ای است که از یک کشور در حال انحطاط و فرو پاشی یک کشور ابرومند و معتبر ساخت ) اولویت نخست در این کشور ها ، ایجاد تعارض سیاسی و تفکری نبود ، اولویت را بر رفاه اقتصادی منتج به منفعت اجتماعی قرار دادند .
استقبال از دست های گشوده ی ایالات متحده ی امریکا برای همکاری و همسازی و ایجاد فضایی امن و کاملا منطبق بر بهره برداری اقتصادی و گریز از مناقشات سیاسی و ائدولوژیک در سطح منطقه و جهان .( تنش زدایی بی وقفه و بدون مجادله )
ایجاد فضای تولید و کار بدون چالش در کشور با توجه به رویکرد های مهم امنیت غذایی و بحران های برامده و تبعات ان ( در سال 2020 با قطع تولیدات گندم و کاهش اراضی زیر کشت در امریکای شمالی و استرالیا به معضلی فراگیر تبدیل خواهد شد ) لذا ضروری است با تمام قوا در صدد بهینه سازی ساختار تولید در روستاها و بهره وری در اراضی زیرکشت کشور بود .
بهره گیری از جریان سازی و شکل دهی به نهضت نهادینه سازی ارزش های دانایی در حل معضلات و مشکلات ملی با اراده و عزم ملی
رفع و از بین بردن تمامی موانع مربوط به تجارت و بازرگانی بین المللی و ایجاد و شکل دهی به سرمایه گذاری فرا مرزی و بین المللی و جذب سرمایه های جهانی به منظور توسعه و شکوفایی ملی
و....
بی گمان ، همه ی ما ایرانیان سالیان بسیاری است که این واژگان را شنیده و از تفاسیر انها اطلاع داریم . تفاسیر و معانی ای که هیچ سنخیتی با اصل واژه نداشته و سبب لوث شدن و فرو پاشی بار عاطفی – اجرایی – سیای و اجتماعی این کلمات و واژگان در نظام اسلامی گردیده است .از این روی الزامی است که برای این مجموعه از شاخص های نظرگیر و اجرایی باید هر کاندیدای ریاست جمهوری ، برنامه ی اجرایی و عملیاتی خویش را برای تحقق این اهداف به شکل واضح و شفافی تبیین کرده و با ارائه ی زمان بندی معین ، نوع و راهبرد حصول به نتیجه ی این سازماندهی را اعلام نماید . یقین ان است ، که ورود به چنین گستره ای خود موجبی خواهد شد برای درک اینده شناسی رفتارو کنش های بین المللی ، ساحت مقدسی که دیرگاهی است توسط مدیریت و نظام فکری ایران به فراموشی سپرده شده و روز مره گی و حرافی های بی برنامه و کارهای مطالعه نشده در پهنه ی ازمون و خطا جای ان را در سیستم اجرایی و فکری کشور گرفته است . شاید بدین طریق مجرایی برای بهبود و بهسازی ملی ایجاد شود ، البته اگر ملت ایران و ما به عنوان اعضای این خانواده ، چنین خواستی داشته باشیم .
و...
اما مادام که این ملت گرسنه ، بیمار ، مضطرب ، پریشان و افسرده است ، تنها باید اندیشه ها حول محور نجات جان این مردم ( ما ) صورت بگیرد .
من به عنوان یک ایرانی ، نه مایلم با اسرائیل وارد جنگ شوم و نه تمایلی دارم که از مردم سالاری دینی و غیر دینی ان چیزی بدانم . نه تمایلی به عدالتی دارم که کمرم را شکسته است و نه اراده ی ان را دارم که از سیاست چیزی بدانم .، من زندگی می خواهم ، من رفاه می خواهم ، من می خواهم که مادرم ، پدرم ... و تمامی بیماران این سرزمین که از ثروت سرشاری بهره مند است بی انکه ناچار به گدایی بنشینند مداوا شوند . من دیگر حرف و گفتمان نمی خواهم ، من عمل می خواهم و برنامه ای که نشان دهد مدیریت این کشور اگر نه اندازه ی پوتین بلکه حداقل نیمی از اراده ی او را در درک منافع ملی و بهبود سرزمینی دارد .
من نمی خواهم خودم و فرزندانم و تمامی فرزندان این کشور به نام ازادی و عدالت در حالی که گرسنه هستند ، تن و شرافت فروشی نمایند ، می خواهم ابتدا زنده بمانم و انگاه وقتی که زنده ماندم بیندیشم که چگونه می توان به دیگران زندگی بخشید ...
من رئیس جمهوری می خواهم که بفهمد زندگی در گرسنگی ، رنج حرمت ، بیماری شرافت ، فقر مزمن و بیکاری چه طعمی دارد .
من به نام زندگی ، به نام حرمت انسانیت رئیس جمهوری می خواهم که معنای زندگی را دریابد و دیگر هیچ ...



۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

عشق زمزمه ی جاری زمان صلح پایدار

«کجا فغان زجغد جنگ و مرغوای او// که تا ابد بریده‌باد نای او// کجاست روزگار صلح و ایمنی// شکفته‌مرد و باغ دلگشای او// کجاست عهد راستی و مردمی// فروغ عشق و تابش صدای او// کجاست دور یاری و برابری// حیات جاودانی و صفای او// زهی کبوتر سپید آشتی// که دل برد سرود جان‌فزای او// رسید وقت آن که جغد جنگ را// جدا کنند سر به‌پیش پای او»
محمدتقی بهار

اوریانا فالاچی خبرنگارو نویسنده ی مشهور ایتالیائیی برای یافتن پاسخ پرسش خواهر کوچولویش که او را دوست می داشت . راهی سفری دوروپر خطر به اسیای جنوب شرقی شد . خواهرش پرسیده بود :
زندگی یعنی چی؟
. او برای یافتن پاسخ ان سوال مدت زمان زیاد زیادی را با سربازان مریکایی و ویت کنگ ها گذرانده بود . می خواست دریابد که واقعا زندگی یعنی چی ؟
او دریافت که در ان جنگ هولناک بیشتر از ان که ادم ها به کشتن بیندیشند و یا به پیروزی در میان باخت . فقط به این می اندیشند که چه بر سر عشقشان امده و یا خواهد امد . او در جنگ ویران گر ویتنام هر کجا که رفت نشان و جای پای عشق را دید و ردی از خون که در نهایت فقط به عشق ختم می شد . در میان سرباز های امریکایی .. در نامه های برجای مانده ی چریک های ویت کنگ ... همه جا فقط یک چیز بود . در اخرین لحظه ی زندگی و حیات تنها ردی از عشق بودو نشانه ایی که پر از فراغ و اندوه . او کتاب زندگی – جنگ و دیگر هیچ را نوشت . اما به گمان من او فقط می توانست کتاب عشق و عشق و دیگر هیچ را بنویسد ...
او نوشت که که اگر تو در ان سوی مرز ادم بکشی یک قهرمانی ( مرز هایی که ادم ها را از هم جدا می سازدو برای انها نفرت را ببار می اورد ) و اگر در این سوی مرز – در داخل کشور – ادم بکشی تو یک قاتلی . و باز سوال کرده بود تفاوت این ادم ها در چیست ؟ ادم های این سو . ان سو ی مرز چه تفاوتی با یکدیگر دارند ؟ هر دو عاشق می شوندوهر دو در فراغی اندوه بار می گریندو به ناچار تن به جدایی می دهند بی ان که واقعا از هم فاصله بگیرند ...
این سوال همچنان پابرجاست که عاشقان چه در این سوی مرز و چه در ان سو چه تفاوتی بایکدگر دارند ؟ واقعا انسانها با هم چه تفاوتی دارند ؟
شاید برای یک سرباز – برای انسانی که ناچارو مجبور است که بجنگدو یا با شیفتگی و جنون به حد ی از قساوت رسیده و یا به الزامی برای ناچار زیستن . مرگ و کشتار عاشقان اسان و ساده باشد .
اما برای انها که اجبار می افرینند- برای انها که الزام می سازند – برای فرمانده هانی که سرباز ان را اگر تن به جنگ ندهند اعدام می کنند – برای کسانی که ادم ها را در شیفتگی و جنونی بی حد وارد می سازند برای انها چه ؟ برای رهبران و بزرگان قومی که نبرد برای تحمیل شخصیت و منش خویش را تبدیل به یک وظیفه ی فرازمینی و الهی کرده و برای اطاعت نکردگان مرگ را ارمغان می اورند . چه ؟
چگونه می توان باور کرد که در دی ماه 1387 اول سال نو میلادی 2009 در شهر مقدس مشهد 3 انسان ( مرد ) را به جرم رابطه ی جنسی سگنسار کنند و 2 نفر بر اثر خوردن سنگ به سرشان در جا بمیرند .( تا کنون فقط زن ها سنگسار می شدند . )اما اینک چنین به نظر می رسد که دامنه ی این عمل شنیع و غیر انسانی به حوزه ی مردان نیز رسیده است . به این حوزه رسیده تا از این به بعد هر مردی ( متاسفانه در کشور های جهان سوم و در شهر های کم جمعیت و شهر های درجه 2 به لحاظ اهمیت جمعیتی و اداری این مرد ها هستند که بیشترین جنبش های سیاسی و تعاملات را شکل می دهند ) که اراده ی فعالیت و حرکتی سیاسی نماید بجرم رابطه ی جنسی نا متعارف سنگسار می گردد .جنبش سیاسی از این پس رنگ سنگ و قهر و کینه به نام شریعت خواهد یافت . در عین حالی که شریعت و اسلام اصیل در باب حکم زنا طرح مساله ایی شگفت دارد . ( قضاوت های حضرت علی – ع- زنی به خدمت امام امد و گفت . زنا کرده ام . امام فرمود : اشتباه کرده ایی و دچار توهم هستی . برو خوب فکر کن . زن رفت و باز گشت و تکرار کرد . اما م : برو به خانه از شر شیطان توبه کن که به اشتباه تو را می اندازد . . زن رفت و پس از مدتی باز امد و اصرار کرد . امام متوجه حامله گی وی شد . فرمود : برو وضع حمل کن توبه کن از شر شیطان رجیم و...
مساله این نیست که قضاوت نیک مردی را در قبای حاکمیت باز گوئیم و تاکید نمائیم که حاکمان و مدیران و قضاوت پیشگان این سرزمین نیز همان راه بروند و همان کار انجام دهند . مساله ان است که امام علی هر گز نخواست کسی را بکشد و بر خلاف انچه از وی تصویر کرده اند وساخته اند مردی بود از تبار پاکی با دست های پاک و غیر خون الود .به هر روی چگونه می توان حکم سگنسار برای انسانی صادر کرد که به تعبیر شریعت و نص صریح روایت باید – 2 مرد عادل و یا 4 زن عادله ببینند که همچون میل در سرمه دان حرکت انجام می شود . ایا اصلا به عقل جور در می اید که 2 نفر ادم عاقل در کنار ادم هایی عاقل ( بر مجنون و دیوانه حرجی نیست هر فعل ) بایستند تا انها همچون میل در سرمه دان کار و فعل انجام دهند ؟ ایا اسلام نخواسته به این ترتیب شرایطی را جور کند که هرگز قابلیت اثبات چنین فعلی صورت نگیرد . کجا می توان 2 و یا 4 زن عدل پیشه پیدا کرد . در کجا می توان چنان فضای بازی پیدا کرد که دید در فعل و جود داشته باشد .و از کجا می توان شرایطی را مهیا کرد که دیده شود که میل در سرمه دان بالاو پائین می گردد .... شگفت است که چنین بی پروا حکم خدا در مورد انسانها جاری می شود و ... و با منتهای فشار و شلاق اعترافی گرفته می شود که خود قانون ان اعتراف را منسوخ و بی پایه می داند .
از ان مهمتر ان که مگر نه ان که شریعت و طریقت و ادراک انبیایی سلسله ایی است به هم پیوسته و متحد که از اغاز تا فرجام ان حکم واحد و رفتار ثابت است ( اگر حکمی حضرت موسی – ع – داده است عین همان حکمی است و مورد تائید بی کم و کاست حضرت عیسی – ع – و درست همانند حکم حضرت محمد – ص- می باشد .چرا که سلسله ی انبیا الهی از یک مبداو در یک مقصدند. ) .
حضرت عیسی (ع) را گفتند که مریم مجدلیه زنی زنا کار است و چون زنا می دهد به حکم شریعت باید سگنسار گردد .جمعیتی انبوه گرد امدو سنگ بسیار فراهم اورد و مریم مجدلیه را در میان گرفته از حضرتش خواستند که او سنگ اندازی را اغاز کند .
حضرت سنگ بزرگی برداشت و به طرف جمعیت برگشت و فریاد زد :
ان کس که تا کنون گناه نکرده پیش آید و سنگ نخست را بزند .
جمعیت یکی .یکی کنار رفتند. حضرت سنگ بینداخت . مریم مجدلیه توبه کردو از نزدیکان حضرت شد . آیا نمی توان چنین سرنوشت و ادله ایی برای تمام نگون بختان این سرزمین یافت .
چه کسی جرات ان را دارد که در مقابل این فرمایش حضرت علی ( ع ) بایستد و به نام او و به نام دین اسلام جان انسانی را بگیرد . به هر دلیل و استدلال – حتی عناد . حتی کفر . حتی دشمنی با خدا – گویند در جنگ با خوارج مالک اشتر به حضرت گفت ای علی (ع) تو 100 نفر کشته ایی و من 99 نفر ( غرضش ان بود که من به تو بسیار نزدیکم و...) حضرت فرمود : تو 99 نفر کشتی بی ان که چیزی از انها بدانی . شمشیرت را گذاشتی و از یک کنار ادم ها را درو کردی . اما من وقتی که می خاستم کسی را بکشم نخست به اینده ی او نگاه می کردم اگر تا 70 نسل بعد از او از پشت وی – بچه و نوه های او – کسی را مومن و خدا جو می یافتم ار مرگ او می گذشتم . تفاوت منو با تو در این است که من نمی توانم ادم بی گناه را بکشمو ادمی که ممکن است روزی از نسل او مومن و انسان درست کاری زاده شود .( هرچند در اصل مطلب دروغی نهفته است که امام 100 نفر کشت .. که این امکان وجود نداشت با ان طرز تفکر امام 100 نفر کشته باشد و...)
«لطافت، نیرومندتر از سختی، آب قوی‌تر از صخره و عشق تواناتر از بی‌رحمی است.»
هرمان هسه










چگونه می توان به کسانی که برای نزدیکان خود – هم محله ایی ها – هم شهری ها – هم استانی ها وهم وطنان خود علاقه ایی ابراز نمی دارند و مهرو محبتشان را به انها تسری نمی دهند باور داشت که انها بقیه ی جهان را د وست خواهند داشت ؟ آیا چراغی که به خانه روااست به مسجد حرام نیست؟ باور این مساله بسیار دشوار است که فرد بی احساس و علاقه و محبت نسبت به همراهان و هم شهر ی ها و هموطنان بتواند دیگر ادم ها – ادم هایی را که نمی شناسد . ادم هایی که انها را ندیده . ادم هایی که بخشی از باور های او نیستند. ادم هایی که لحظه ایی هم انها را ندیده - دوست بدارد . چگونه می توان نسبت به ادم هایی که هرگز ندیده ای و هیچ نسبتی با انان نداری عشق بورزی و نسبت به نزدیکانت نفرت داشته باشی ؟ . بی گمان یک جای این مساله دچار مشکل و بحران است .
با این همه همچنان که به درستی نقل می شود . دوستی . عشق. مهرو محبت دارای سلسله مراتبی است که از مهر و علاقه حلقه و رابطه ی در دید نزدیک به سوی دور روان است ....به دیگر سخن ابتدا محبت بسوی نزدیکانو انها که اشنایند روان می گرددو سپس به دیگران تسری می یابد .
به هر روی مدیر و حاکمی که عشق را احساس نکرده . مدیری که هیچگاه نتوانسته کسی را دوست بدارد هرگز او نمی تواند زمام امر مدیریت مردم را به دست گیرد .
چگونه می توان به انسانی که قادر به دوست داشتن کسی نیست اعتماد کرد ؟
چگونه می توان به کسی اعتماد کرد که نتوانسته و نخواسته عاشق شود و از عشق برای خود شیفتگی جنون اسایی را برداشت نموده است ؟
بدبینی – تردید – شک و جنگ و تخریب . اتهام و ویرانگری جلوه هایی از بی عشقی و نفرتی ریشه دار است . حال باید یرسید . چرا بعضی ها عاشق نمی شوندو چرا بعضی ها عشق را با شیفتگی و اسارت و محو و جذب شدن در یک موفعیت و یک شخص یکی می دانند ؟ ایا عشق با شیفتگی بدون تعقل به یک اندیشه – یک نفر – یک موقعیت و... واقعا همان عشق موصوف است ؟ایا می توان به کسانی که نمی توانند به اعضای خانواده ی خود عشق به ورزندو انها را دوست داشته باشند دل بست ؟
به روی عشق همان احساس لطیف و بی پروایی است که در ان نفرت جایی ندارد و زشتی و غرور بدان راهی نداردو همه چیز در تللو ان زیبایی است . زیبایی همراه خود درکی عمیق و متعالی به همراه دارد . درکی که همه را در گستره ی خویش می بیندو در این راه پرعبور گذرگاهی برای وصال می سازد . وصالی که همراه خود خردو زیبایی- تفکرو گذشت را ببار می اورد .
از این روی هیچ گاه عشق نمی تواند جنگ و نفرت و مرگ و ترور با خود داشته باشد .
پس اینان چه کسانی هستند که به نام عشق به وطن – عشق به دین- عشق به زبان- عشق به نژاد و... ادم ها را برای رسیدن به اهدافشان وادار به جنگ و نفرت ورزی نسبت به دیگر انسانها می نمایند ؟
اگر چه باید بازتعریفی از عشق و جلوه های ان داشت اما می توان چنین تببین نمود که هرگز دفاع از محبت و کرانه های ازادی و عشق را نمی توان با مرگی برای توسعه ی نفرت وکینه یکسان دانست . بی گمان ان که برای سرافرازی و بقاو خوشبختی معشوقش می جنگد . ان که برای ازادی از هر قیدو بندی دینی – اعتقادی – اقتصادی – اجتماعی و سیاسی نبرد می کند و برای ان جان فدا می کند . تفاوت بسیاری با کسی دارد که برای زنده بادو مرده باد می جنگد .اصولا نبرد برای رهایی و خوشبختی هرگز زنده بادو مرده باد با خود ندارد . هر گز ستیز روشنایی بر علیه تاریکی و نبرد عشق بر علیه نفرت خشونتی بی معنا به همراه ندارد . چنین نبردی تبین کننده ی خصلت های شکوهمند انسان های ازادی است که تمام بشریت را همان گونه که هستند دوست می دارند و برای همسویی و همراهی با بشریت همه ی انسانها را به همکاری و همسویی فرا می خوانند . نبرد داخلی اسپانیا – نبرد اسپارتاکوس – نبرد اشکانیان بر علیه سلوکیان و... نبرد بابک خرم دین و ... برای ازادی . جنگ های مقدسی بود که بسیاری از ازادیخواهان و ازاده گان جهان را به خود فرا خواند و تاریخ فراز یاد انها را هرگز از یاد نخواهد برد ....نبرد عشق برای ازادی و رزم برای خرد ورزی شکوه فروزان تمامی خصلت نیک انسان در فراگرد تاریخ حیاتش می باشد . یادوراه های از عظمت انسان بودن و انسان زیستن و...
با این وصف اینک به نام انسان به نام صلح عاشقانه و برای تمام عاشقان جهان و برای تمام ادم هایی که قلب هایی پاک در سینه دارندو برای هر دردی از بشریت درمانی و التیامی را جستجو می کنند پیش درامدی بر بلندای نظر گیر عشق خواهیم داشت :

عشق چیست ؟

عشق پیچکی است از مهری فراوان که فقط در ان روشنایی و نیکی پیدا است . عشق راهی است برای یافتن زیبایی بی مهابا و بی درنگ در هر پهنه ایی که اندک زمینه ایی از وفاو وجدان وجود دارد . عشق در سرزمینی می روید که در ان انسان بودن را فقط بخاطر انسانیت پاس می دارندو حرمت ازادی و برابری همه ی انسانها را مقدس می شمارند .
عشق در ذات و جوهر خویش با نفرت و قهرو جنگ دشمن است و هرگز و در هیچ کجا نمی تواند اسارت و رنج انسانها را
بر تابد . نبرد عشق در گذار زمان بر علیه نفرت بیش از ان که جنگی خون بار باشد راهی روشنایی بخش و فانوسی نورافشان بر کرانه های دریا های پر از صخره ی نفرت و اندوه است .
عشق ترکیبی از روشنایی و دانایی وعاطفه و خرد برای پویش گذرگاه های صعب و بحران زا است . از این روی در هر کجا که عشق می روید میوه ی صلح و دوستی در ان پای می گیردو همراه با ان شیفتگی دیوانه بار و افراط در تحمیل و تزویررخت بر می بندد و جای خویش به دانش فراز مند می سپارد .
در کل عشق باور و
احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلح‌دوستی و انسانیت در تطابق است. عشق نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران یا جذابیت بی انتها برای دیگران است. در واقع عشق را می‌توان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف دانست که فرد آنرا دریک رابطه دوطرفه با دیگری و یا دیگران تقسیم میکند.
از این روی عشق همراه با خود یک اشتراک مساعی و یک همدلی و همیاری گسترده به همراه می اورد . همراهی و همدلی عاشقانه سبب می گردد که انسانیت در درکی متقابل از هم برای انجام هدفی مشترک تلاش نماید . همین تلاش مشترک و همدلانه است که جامعه را با اهداف و توانایی های بسیاری مواجه ساخته و در بستری از پویش و خیزش بی وقفه قرار می دهد . تلاشی جهش گونه که برایند ان توسعه و شکوفایی است .
چرا در ایران اسلامی هیچ چیز و هیچ مطلب و موهبتی برای اکثریت مردم شادی پایداری ایجاد نمی کند ؟
چرا کسی از بودن و یا نبودن چیزی دلگیرو نگران نمی شود ؟
چرا عاطفه ها کاستی گرفته ؟چرا مرگ و عذاب ادم ها ان هم در پیش چشمان دیگرا ن هیچ احساسی را بر نمی انگیزد ؟
چرا کسی از مرگ و اندوه دیگری رنج نمی کشد ؟
چرا هیچ کار جمعی تقریبا به سرانجام نمی رسد و بهره ایی ندارد ؟
چرا همه نسبت به سرنوشت و اینده ی خویش بی تفاوت و بی ملاحظه شده اند ؟
چه بر سر این ملت امده است که هیچ پدیده ایی نمی تواند انها را شادمان و با نشاط گرداند ؟
ان کس که باد می کارد طوفان درو خواهد کرد . تبین این مثال معرف ان است که از هنگامی که عشق در این سرزمین ممنوع شده و احساس نیکی به نفرتی برای بیان مرده باد تبدیل شده . مرده بادی که بر اثر تفسیر های خاص از تعبیر منش شخصی و نگاه فردی شکل یافته است . هنگامی که مرگ ارمغانی برای عشق ورزی و لطافت طبع و مهر ورزی پاک انسانی گردیده . دیگر چگونه می توان انتظار داشت که اشتراک مساعی – همنوایی – شادی و نشاط – جنبش و شور و حال شادی بخش ...ایجاد شود ؟
در این جا – در سرزمین مادری - عشق تصویری از خود شیفتگی و تحمیل بی حدو اندازه ی بزرگ پنداری شخصیت هایی است که می خواهند مورد قبول و مقبول و دوست داشتنی جلوه نمایندو در این میان هر عشق و علاقه ایی که موجب انتقال عطف توجه از آنان به سویی دیگر گردد مورد مذمت و نکوهش قرار می گیرد .
عشق در این جا تنها فقط می تواند یک معنا بیابد و ان عشق جنون امیز و شیفتگی دیوانه وار به یک تفکرو شخصیت و ائین خاص است .و پر واضح است که تغیرا ت توجه بسوی دیگر به معنای درگیری و نفی بنیان فکری و اندیشه ایی حاکمیت تلقی گریده و بشدت مورد توبیخ قرار می گیرد .
از همین روی می باشد که در فقدان و درگذ شت اندوه بار عشق نفرت و مرگ و اعدام هر لحظه بیش از پیش نمود می یابدو همراه با ان بی تفاوتی و بی نشاطی و بی فردایی و بی امیدی فرجام مرگباری را پدیدار نموده که دیگر نمی توان بر ان نام زندگی نهاد . وبی گمان ان هنگام که عشق نباشد صلح نیست و هنگامی که صلح نیست نفرتی دیگر باز تولید می گردد و نمودی دیگر از ان به شکل اندوه و ناامیدی پدیدار می گردد . نفرت تعمیم یافته در فرجام به انجا همه را می رساند که دیگر هیچ کس از اسیب ان در امان نماند .بدیهی است در گستره ی تعمیم نفرت همواره باید دشمنی خارجی و بیرونی پیدا شود تا عطف توجه نسبت به او شکل گیرد . با این همه ترکش هاو اثار نفرت القایی و گریز از عشق خواسته و یا ناخواسته دامن گیر جامعهو زندگی مردم عادی نیز می گردد این چنین است که زندگی در دهشتی از بی تفاوتی و ناله های وجدان فروخفته به اجبار دیگر نشاطو شادی – سرزندگی و ارامش نمی یابد و هر انچه هست تدبیر برای ویرانی و ویرانی برای تدبیر است که بر خاکستر های کالبد عشق می روید . هرزه گیاهی سمی که نسل های اینده را نیز به کام خویش می کشدو همراه با نفرت فزاینده ی گسترده و توسعه یافته به اینده کیفیت و ایده ال های زندگی را نیز دگرگون می سازد . در این میان و برای درک بیشتر این عارضه ی دردناک
کافی است فقط به امواج خروشان قتل – کشتار – ویرانگری و ...ادم های عادی توجه نمود . وقتی که فقط در یک روز بارانی در شهر تهران 5 نفر بی ان که همدیگر را بشناسندو بی ان که نسبت به یکدیگر احساسی داشته باشندو فقط بر اثر راه بندان ناشی از بارش کشته می شوند .. وقتی که جوانی فقط بخاطر نگاه یک جوان دیگر به خودش بی دلیل او را می کشد و ...و هنگامی که مردی همسرو فرزندان خردسالش را می کشد ... هنگامی که برادری خواهرو نوزادش را تکه تکه می کند نمادی از چیست ؟ ایا جز ان است که هیچ تعلق خاطرو لطافت طبع و زیبایی روا ن و روحی دیگر وجود نداردو نفرتی سرکش و لجام گسیخته دارد جامعه را درهم می نورددو ویران می سازد ؟
چرا باید از عشق گریزان باشیم ؟ مگر نه انکه عشق موهبتی الهی برای افزایش محبتی بی مانند میان انسانها است . موهبتی که بشریت را برای زندگی و زیستی بهترو فزاینده تر اماده و مهیا می سازدو در او شعوری عاطفی را ایجاد می کند . شعوری برای بهتر زیستن وبهتر بودن .

عشق به عنوان یک احساس مثبت (وشکل بسیار قوی «دوست داشتن») معمولا درنقطه مقابل
تنفر (یا بی احساسی محض) قرار می‌گیرد .
مگر نه انکه صلح مترادف با عشق است و عشق همراه با صلح . پس چرا ... چرا عشق به دار کشیده می شود و صلیب عاشق را بر دوشش سوار می سازند ؟ مگر این جامعه نباید در کنار هم و با هم زیستن شرافتمندانه را تجربه کند ؟
مگر نیست ان که : در هنگامه ایی که رنج هاو درد های بشریت افزون می گردد و بیش از حد تحمل می شود . تنها یک راه علاج برای ان می توان در نظر گرفت و ان گسترش عشق است . عشق به زیبائی های موجود عشق به انسان هاو عشق به تمامی نیکی هاو نیک سرشتی ها . عشق تنها درمان گر ناراستی و نفرت کینه جویانه نیست و نه راه علاجی برای تسکین درد هاو الام بشریت . بلکه عشق بالاتر از ان گذرگاهی است بسوی دانایی و تعقل خرد مندانه . عشق از این منظر واکاوی علت وجود و هستی و درک زیباشناسی جهان پیرامونی است . جهانی که با ادراک زیباشناختی محل بهترو مناسب تری برای زیستن می شود . چه انکه هنگامی که می گوییم ( الله جمیل و یحب جمال ) بدان واقفیم و اگاهیم که زیباپرستی و دوست داشتن زیبایی کاری فرازمینی و پسندیده است . پس چرا ؟
چرا نمی خواهیم در این فرصت کوتاه زندگی عاشقانه زندگی کنیم و عاشقانه همدیگر را دوست بداریم _ بی انکه دین و نژاد و قومیت و ملیت اثری در مهرورزی ما داشته باشد _ شاید تنها دلیل ترس از عشق در این ساختار نفرت افرین تنها یک دلیل داشته باشد و ان هراس از همزیستی تمامی انسانها فارغ از باور هاو اعتقادات و جدای از رنگ و نژادشان باشد و از ان با لاتر ان که عشق این فرصت گران بها را به انسان ارزانی می دارد که با خردو عقلانیت زندگی کندو فرصت زندگی به دیگر انسانها را بدهد .
عارف نامی و بلند اوازه شیخ ابوالحسن خرقانی در این باره گفته است :
هر کس از این سرای به دورن دراید نانش دهیدو هیچ از دین او مپرسید چه انکه در درگاه ایزد به جان ارزد به یقین در خانه ی بوالحسن به نان ارزد .
خصلت شکوهمند عشق به نیکی و نیک نهادی و پاکیزه سرشتی انسان ... عشق به تمامی موجودات عالم که ره پوی کمال و وصال به خدایند و..
. شاید از همین روی است که حافظ می فرماید :
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سراید
ناخوانده نه نقش مقصود از کارگاه هستی
بی گمان همین شناخت ارائه شده از زیبایی و عقلانیت توسط عشق است که باز می گوید : ... زیبه (زیبا ) اندیشان به زیبائی رسند . در واقع مقدمه ی عشق ورزیدن و عاشق شدن و تفکر سرشار از عشق ان است که اندیشه در ان سامان یابد . بدین سان عشق همراه با اندیشه ی ناب عقلایی و زیباشناسی خود بستری است برای خرد ورزی . خرد حدفاصل میان شیفتگی یا همان علاقه ی افراطی و بی حد و مرزی است که جنون به همراه داردو بستری برای نفرت را فراهم می سازد . از منظر مذهبی نیز این عشق ویژگی های خاص صلح امیزی و رهایی از نفرت را بر خلاف شیفتگی دارد ( در شیفتگی که سرسپرده گی و اطاعت بی چون و چرا در ان است و اغلب یک طرفه و با خصیصه ی عقل گریزی همراه است در فرجام خرد ناکارامد می گردد و هیچ مساله ایی به جز همان اراده و خواست القایی وجود ندارد . این شیفتگی ویران سازو عقل گریز را گاهی بعضی ها با عشق یکسان می پندارند در حالی که تضاد ماهوی ان در تدبیرو خرد کاملا مشهودو معلوم است ) . نمونه هایی از این عشق در متون دینی تعریفی از این پندار نیک است :
اسلام
قرآن در سورهٔ روم آیهٔ ۲۱ چنین آورده‌است:
و از نشانه‏های خداوند اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید، تا در کنار آنها آرامش یابید، و در میانتان دوستی و رحمت قرار داد، آری در این [نعمت] برای مردمی که می‏اندیشند قطعا نشانه‏هایی است.
در اسلام هر جا سخن از نشانه است اشارتی تام و تمام به خرد دارد . نشانه دلیلی برای تفکرو اندیشه است . همچنین اسلام عشق را در این تمثیل زیبا موجبی برای ارامش می داند و بی تردید ارامش متضاد با نفرتو جنگ و عداوت است .
مسیحیت
در
انجیل از عشق به عنوان مجموعه‌ای از اعمال و رفتارها نام برده شده‌است که معنایی وسیع تر از ارتباط احساسی دارد. عشق مجموعه‌ای از رفتارهای انسان است که انسان بر اساس آنها عمل می‌کند. در انجیل به افراد سفارش شده که علاوه بر معشوق خود و حتی دوستانشان دشمن خود را نیز دوست داشته باشند. در انجیل از این عشق فعال در قرنتی ۸-۴: ۱۳ سخن به میان آمده‌است:
عشق صبور است، عشق مهربان است. هرگز حسادت نمی‌کند، هرگز به خود نمی‌بالد، مغرور نیست. گستاخ نیست و خودخواه نیست، به سادگی خشمگین نمی‌شود، خطاهای دیگران را به خاطر نمی‌سپارد. عشق از همدمی با شیطان لذت نمی‌برد بلکه دوست دار حقیقت است. همواره حافظ است، همواره به دیگران اعتماد دارد، همواره امیدوار است و همواره پاکیزه‌است. عشق هرگز شکست نمی‌خورد.
زرتشت
در ائین زرتشتی عشق مجموعه ایی است از خواست . از همدلی . گرایش و جستجو است . ریشه ی کلمه ی عشق را ایسک اوستایی دانسته اند.
(با این همه عده ایی عشق را را بر گرفته از عشقه نوعی پیچک می دانند . با این همه عشق در تعبیر عربی جایی نداردو بجای ان از کلمه ی حب استفاده می شود و...)
با این همه . عشق با همان منظرو چشم انداز عقلایی و ادب افرین و خرد پیشه و در عین حال گریزان از شیفتگی و باور پذیری افراطیو متعصبانه در شعرو ادب پارسی جایگاهی رفیع و فرازمند داشته و دارد و بر اساس ان با تعابیرو تمثیل های بسیاری از معانی و مفهوم مواجه است : ( عشق کاری با دیدگاه های شریعت مدارو خوب و بد ندارد .)

«ملت عشق از همه دین‌ها جداست // عاشقان را ملت و
مذهب خداست »

مولوی
یا به تعبیری :

علت عاشق ز علت‌ها جداست // عشق اصطرلاب اسرار خداست »
مولوی


آنکه خبردار شد ز مسأله عشق//
کار ندارد به هیچ ملت و مذهب
(
فروغی بسطامی)


«خراب عشق شو کاباد گشتی// غلام عشق شو کازاد گشتی// حدیث عشق انجامی ندارد// خرد جز عاشقی کامی ندارد// منوش از دهر جز پیمانه عشق// میاور یاد جز افسانه عشق// دلی، کو با بتی عشقی نورزد// مخوانش دل که او چیزی نیرزد»
عبید زاکانی




بزرگان و حکما عشق را برتر از ایمان و کرامت و... دانسته اند . جایگاه عشق را در منظر انسانی بزرگترین فضیلت نام نهاده اند و...:

هرشخصی دو بار می‌میرد، یک بار آنگاه که عشق از دلش می‌رود و بار دیگر زمانی که زندگی را بدرود می‌گوید، اما وداع با زندگی در برابر مرگ عشق، ناچیز است.»
ولتر


اوشو
«اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم.... و از عشق بی‌بهره باشم طبل میان‌تهی و سنج پرهیاهویی بیش نیستیم، اگر از کرامت غیب‌دانی و پیش‌گویی بر خوردار باشم و همه اسرار جهان را دریابم و قلمرو
دانش را تمام مسخر کنم و در ایمان چنان راسخ و نیرومند باشم که کوه‌ها را به رفتار آورم و از عشق بی‌بهره باشم، کسی نیستم. اگر همه دارایی خویش به مستمندان بخشم و جسم خویش را به آتش بسپارم و از عشق بی‌بهره باشم مرا هیچ سود نخواهد بخشید.عشق بردبار و مهربان است عشق از حسد برکنار است عشق لاف خودستایی نمی‌زند عشق اطوار ناپسند ندارد عشق به اندک چیزی در خشم نمی‌آید و اندیشه شر نمی‌کند و از بی‌عدالتی خشنود نیست اما با حقیقت و راستی شاد و خرم است همه چیز را تحمل می‌کند همه چیز را باور می‌کند و به همه چیز امیدوار است و هیچگاه از پای نمی‌افتد اما پیشگوی‌ها همه شکست می‌خورند و زبان‌ها همه قطع می‌شوند و دانش‌ها در غبار زمان پنهان می‌شوند و دانش ما جزیی است و نبوت ما جزیی است و آنچه جزیی است روی در فنا دارد انچه می‌ماند ایمان و امید و عشق است و از این هر سه، عشق را برترین مقام است.»


«صوفیان عشق را علاج همه دردها و کیمیای وجود تعریف کرده‌اند. عشق فقر را به ثروت تبدیل می‌کند، گدا را به شاهزاده،
جنگ را به صلح، جهل را به دانش و جهنم را به بهشت مبدل می‌سازد.»
حسین الهی قمشه‌ای


«عشق تنها قدرتی است که دشمن را به
دوست بدل می‌کند.»
o
مارتین لوتر کینگ جونیور

بدین سان همچنان که شرح شد حکماو شعرا و ادیان الهی همگی بر این باور ند که برایند و برامد عشق خردو دانایی است . خردو دانایی با هیچ منطق و استدلالی با جنگ و نفرت سر سازگاری و همدمی ندارد . از این روی به نظر می رسد که حذف عشق از حیات انسانی تنها نتیجه ی ان حضور بی انتهای نفرت نیست بلکه گسترش نادانی و جهالتی است که پیوسته بر ابعاد کینه و عداوت می افزاید و چون این رویش مسموم تسری بخش خشم کورو شورش و طغیان بر علیه وجدان است . خصومت و دشمنی دامنه دارو رو به گسترشی را تا مرز های اینده و مسموم کردن نسل های بعدی شکل می دهد .
با این تعبیر جامعه ایی که به عاشق کشی می رسد خواسته و یا ناخواسته به خرد کوبی و عقل گریزی رسیده و شالوده ی جنگ ها و کینه های بی حدو مرزی را پی می افکند. کینه هایی که در مرز های زما ن متوقف نگردیده و نسل های بعدی را در بر گرفته و بذر انهدام و ویرانی جامعه را می پروراند . بدین سان مرگ یک عاشق تلنباری از نفرتی می گردد که عقل گریز استو ان گاه که عقل از میان ملت و جامعه ایی رخت بربندد صلح و همزیستی چگونه پای خواهد گرفت ؟
عشق پروری ایجاد صلحی پایدار و تدبیری برای همزیستی در دنیای کوچکی است که در ان بسر می بریم . شگفتی جهان مملو از اطلاعات و انفجار دانایی در ان است که در این سرزمین با ریشه های بسیار عاشقی و عشق ورزیدن و همزیستی و دانایی یک بار دیگر اراده ایی بر ان قرار گرفته تا تخم کینه و نفرت را با مرگ عشق بر زیستگاه حکماو خرد پیشگان بپاشاند . دریغ از ان که عشق را گردن می زنیم و با مرگ عشق باید به انتظار کالبد بی جان خویش مویه کنان شیون نمائیم ...
ترسم ز فرط شعبده، چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند
من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کن تو، ورنه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم، ز دست چون تو نخیزد خیانتی
خدمت مکن، که رنجه به صد کیفرت کنند


گر واکند حصار قزل قلع لب به گفت
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن ِ این خلق ِ خوش گریز
دل بر منه، که یک تنه در سنگرت کنند
پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه
خواهان که کاوه ی آهنگرت کنند
شعري از فريدون توللي



اما هنوز بر ان باورم که باید عاشق بودو عاشقی کرد تا انتهای راه تا انجا که قوی زیبا بمیرد :

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موج
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواندآن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد همانجا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
چو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این مرغ زیبا بمیرد

که می خواهد این مرغ زیبا چه تنها بمیرد
که می خواهد این مرغ زیبا بر استان دریا بمیرد
می خواهد ازاد بمیرد
چو انسان بمیرد
عاشق بمیرد
در عشق بمیرد
که دانا بمیرد
پایان .اول بهمن 1387